۱۴۰۰ اسفند ۲۹, یکشنبه

به امید مبارک بودن نوروز و بهار

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

 

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه‌ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال

تشنه زمزمه‌ام؟

 

بهتر آن است که برخیزیم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

                                              سهراب سپهری

۱۴۰۰ اسفند ۱۴, شنبه

نامه‌های زندان محمود و محمدعلی بهکیش

در مرداد 1397 پرونده زهرا بهکیش (1325-1362)، محمود بهکیش (1330-1367)، محمدرضا بهکیش (1334-1360)، مهرداد پناهی شبستری (1334-1367)، محسن بهکیش (1341-1364) و محمدعلی بهکیش (1343-1367) را برای گروه کاری سازمان ملل متحد در مورد ناپدیدشدگان قهری ارسال کردم. این گروه کاری در فروردین 1398 اطلاع داد که ادعای خانواده بهکیش و پناهی در مورد ناپدیدشدن عزیزانشان را قابل قبول تشخیص داده و در مورد تعیین سرنوشت و محل (دفن) آنان با دولت جمهوری اسلامی ایران مکاتبه کرده است. جمهوری اسلامی به تمام این موارد پاسخ داد و اعلام کرد که هیچ سابقه‌ای از زهرا، محمود، محمدرضا، مهرداد، محسن و محمدعلی در پرونده‌های قوه قضائیه و زندان‌های جمهوری اسلامی وجود ندارد. گروه کاری پس از ارسال این پاسخ‌ها و مشورت با ما پاسخ‌های جمهوری اسلامی را غیرقابل قبول دانسته و ما را مطلع کردند که به پیگیری‌های خود تا حصول نتیجه ادامه خواهند داد. نامه‌های زیر به همراه ترجمله انگلیسی آن‌ها که توسط یک مترجم رسمی، برای رسمیت یافتن آن‌ها انجام شده بود، از جمله مدارکی بودند که به پرونده‌های محمود و محمدعلی بهکیش ضمیمه شده بودند.

قابل ذکر است که:

محمود بهکیش (1330-1367) که به همراه خانواده خود در تهران سکونت داشت، در روز سوم شهریور 1362 که برای دیدار پدر و مادر خود به منزل آنان در کرج رفته بود بازداشت و به بند 3000 اوین (کمیته مشترک ضد خرابکاری سابق) منتقل و در اوایل 1363 پس از تحمل شکنجه به زندان اوین منتقل و در دادگاه‌های ناعادلانه انقلاب به ده سال حبس محکوم گردید. او در نیمه اول 1364 به زندان گوهردشت منتقل شد. محمود از اوایل مرداد 1367 ناپدید شده و بنا بر شهادت‌های هم‌بندانش در پنجم شهریور 1367 در برابر هیئت مرگ تهران که حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی عضو آن بودند قرار گرفته و در همان روز در زندان گوهردشت کرج به دار کشیده شد. روشن نیست که حکومت با جسد محمود و دیگر قربانیان این کشتار در زندان گوهردشت چه کرده است.

محمدعلی بهکیش (1343-1367) که در تهران با خواهرش زهرا بهکیش زندگی می‌کرد ظاهرا در بعدازظهر دوم شهریور 1362 در سر یک قرار لو رفته در تهران بازداشت و به بند 3000 اوین (کمیته مشترک ضد خرابکاری سابق) منتقل و پس از شکنجه بسیار در این بازداشتگاه در اوایل 1363 به زندان اوین منتقل و در دادگاه‌های ناعادلانه انقلاب به هشت سال حبس محکوم گردید. او در 1364 به زندان گوهردشت منتقل شد. محمدعلی از اوایل مرداد 1367 ناپدید شده و بنا بر شهادت‌های هم‌بندانش در پنجم شهریور 1367 در برابر هیئت مرگ تهران که حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی عضو آن بودند قرار گرفته و در همان روز در زندان گوهردشت کرج به دار کشیده شد. روشن نیست که حکومت با جسد محمدعلی و دیگر قربانیان این کشتار در زندان گوهردشت چه کرده است.

نامه اول محمود بهکیش مورخ اول مهر 1364 از بند یک زندان گوهردشت کرج:

پدر بزرگوار و مادر مهربانم، پدر و مادری که سنگین‌ترین مصائب را با بردباری فوق تصور تحمل میکنید. چنین صبر و شکیبی را در کمتر کسی دیده‌ام و حقاٌ باید بخود ببالم که چنین پدر و مادری دارم. هر چند که سخن گفتن آسان نیست و بسختی میتوان کلمات را یافت که بتواند فاجعه‌ای این چنین را بازگوید، ولی تردیدی ندارم که زندگی با تمام نیرویش در شما می‌جوشد و این بی علت نیست، زندگی خود چنین نیرویی را در وجودتان به ودیعه گذارده و سختی‌های زندگی آنرا سوده و آبدیده کرده است. فی‌الواقع اگر یک آن بتوان زندگی را بدون عشق بزندگی (چند جمله از طرف ماموران زندان خط زده شده است) انسان به هر سو می‌نگرد این شور و عشق جاودانه نسبت به زندگی را می‌بیند. در آن گلها که می‌پژمرد اگر رویش گلی تازه‌تر نمی‌بود چه غم‌انگیز بود و منطق زندگی نیز این نیست باید غنچه‌های زیبا جای گل پرپر شده را بگیرد تا جریان بی پایان (چند جمله از طرف ماموران زندان خط زده شده است)

                                                                                                                            قربانتان؛ محمود




نامه دوم محمود بهکیش مورخ 19 تیر 1367 از بند 20 زندان گوهردشت کرج:

متاسفانه تلاش‌های من برای خواندن این نامه بی‌ثمر بود. تنها توانستم تاریخ آنرا بخوانم. تا آنجا که تحقیق کردم خواندن چنین نامه‌ای نیاز به تخصص و نرم‌افزارهای تخصصی داشت که من به آن‌ها دسترسی نداشتم.

اما لازم بود که این نامه ضمیمه شود، چون محمود این نامه را در 19 تیر 1367 کمابیش همزمان با آخرین ملاقات ما با او در زندان گوهردشت (یا همان زندان رجایی شهر) نوشته است.   




نامه اول محمدعلی بهکیش مورخ 25 بهمن 1366 از بند فرعی 20 زندان گوهردشت کرج:

با سلام، سال نو و عیدی دیگر نزدیک می‌شود، عیدی که تنها نشانه‌ای از سال جدید را به همراه دارد، سالی همانند سال‌های پیش از آن و شما هم مطمئنا همانند دیگر مردم خود را برای سالی جدید و عیدی دیگر آماده می‌کنید. گر چه عید این سال‌ها، چه برای شما و چه برای ما، با عیدهایی که همگی دور هم بودیم متفاوت است، چه آن روزها، با همه مشکلات و مصائب زندگی همین که همگی دور هم بودیم، غم‌ها را به شادی، شادی را به عشق به زندگی تبدیل می‌کردیم . عید را با آرزوهایمان جشن می‌گرفتیم. لاکن زندگی ما را گرچه در ظاهر دور کرده است و تنها از عید آرزوهایمان را به یادگار باقی گذارده است، ولی مطمئنا روزی دوباره عید را که با روشنائی ستارگان فراوانی نور افشان خواهد بود و عشق‌ها و شادی و سالی نو را به ارمغان خواهد آورد جشن خواهیم گرفت. سحر کرشمه صبحم بشارتی خوش داد؛ که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند.

پاسخ خواهرم فاطمه بهکیش به این نامه

سرت سبز و دلت خوش باش جاوید؛ که خوش‌ نقشی نمودی از خط یار. علی‌جان، با امید به اینکه این سال جدید همراه با شادی و موفقیت باشد و این دوران دوری و رنج به‌سر آید. بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر؛ باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید. چقدر دلم می‌خواست که لااقل می‌توانستم برای دیدار تو و محمود به کرج بیایم و همینطور بقیه خانواده را ملاقات کنم. ولی به علت ترس بچه‌ها متاسفانه مجبور شدم فعلا به مسافرت نروم و با خواندن نامه‌ات دل خوش کنم. چقدر خوب بود که تو و محمود با مامان‌جان اینها همگی به مشهد می‌آمدید و همگی دور هم جمع می‌شدیم، به امید آنروز. نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد؛ عالم پیر رگرباره جوان خواهد شد. ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد؛ چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد. از دور روی تو و محمود را می‌بوسم، حسین، بابک و بنفشه و همه دوستان و فامیل سلام می‌رسانند و سال نو را شادباش می‌گویند. خداحافظ، قربانت، فاطمه





۱۴۰۰ اسفند ۲, دوشنبه

پرونده دادخواهی هیچگاه مختومه نخواهد شد؛ گفتگو با جعفر بهکیش

 


ما همیشه مرزپرگهر نبوده‌ایم، بلکه تاریخی پر از جنایت هم داشته‌ایم.[1]

جعفر بهکیش هفت تن از اعضای خانواده خود را در خشونت‌های دولتی دهه شصت از دست داده است. او دانش آموخته مهندسی مکانیک است. آقای بهکیش در سال 1381 به کانادا مهاجرت کرد و به عنوان مهندس ارشد در شرکت‌های مشاور مشغول به کار شد. او که از کودکی شاهد فعالیت‌های سیاسی برادران و خواهران خویش بود، در سنین نوجوانی و جوانی به تدریج در این فعالیت‌ها مشارکت کرد و به این ترتیب در آستانه انقلاب بهمن 57 و طی زمان دانشجویی فعالیت سیاسی می‌کرد و چندین بار در دهه شصت بازداشت شد. او از پائیز 1363، پس از آزادی از زندان، با تلاش‌های بستگان زندانیان سیاسی و کشته‌شدگان، به ویژه گروهی از آنان که امروز بیشتر با عنوان “مادران و خانواده‌های خاوران” شناخته می‌شوند، برای بهبود شرایط زندان و مبارزه با فراموشی و عدالت همراه شد. از آن پس او در این مسیر تلاش کرده و مطالب زیادی را در رابطه با حقوق بشر و دادخواهی منتشر کرده است.

 

دادخواهی در یک پرونده شخصی با دادخواهی در پرونده‌ای که ماهیتی سیاسی و اجتماعی پیدا کرده و یک سوی آن دستگاه قدرت حاکم قرار دارد، چه تفاوتی خواهد داشت؟

ابتدا این نکته را متذکر شوم که در سیستم‌‌های قضایی مدرن و در بسیاری از پرونده‌های جنایی (به عنوان نمونه پرونده‌هایی که برای آنها شواهد کافی وجود دارد و دادستان بتواند فرد را به انجام یک جنایت- مثلا تجاوز و یا قتل- متهم نماید)، این دادستان است که از طرف جامعه اعلام جرم می‌کند. یعنی در محاکم مربوط به پرونده‌هایی که شما با عنوان شخصی نام بردید، وجه اجتماعی آن همچنان باقی است. مثلا در کانادا قربانیان جنایت و یا بستگان آنان تنها حق دارند که در انتهای کار دادگاه متنی را با عنوان "بیانیه در مورد اثرات" [Impact Statement] قرائت کنند تا توضیح دهند که جنایت مورد بررسی چه تاثیری بر زندگی قربانی و اطرافیان وی داشته است تا بدین ترتیب حضورشان در محاکمه به نوعی احساس شود. اگر نه این بر عهده دولت است که امکان محاکمه را فراهم نماید، بر عهده دادستان است که ثابت کند که متهم بدون هیچ تردید معقولی مرتکب آن جرم شده است (و وکیل مدافع فرد متهم تلاش کند که نشان دهد که چنین تردید منطقی وجود دارد)، بر عهده هیئت منصفه است که بدون هیچ تردید منطقی به این نتیجه برسد که متهم گناهکار است و یا تردیدهای منطقی وجود دارد و او گناهکار نیست[2]، برعهده قاضی (قضات) است که مجازات را تعیین نمایند و بر عهده دولت است که شرایط مجازات فرد را فراهم نماید. از این جنبه میتوان گفت که جنایت و روبرو شدن با آن در هر صورتی، یک جنبه عمومی دارد که نباید از نظر دور داشت.

اما در آن چیزی که شما اشاره کردید، باید توجه کرد که در بسیاری موارد جنایت‌‌های سیاسی گسترده و سیستماتیک است، از دید عموم پنهان نگاهداشته می‌شوند، کتمان و انکار می‌شوند، به رسمیت شناخته نمی‌شوند، یا روایتی که در جهت منافع قدرت حاکم است تبلیغ می‌شوند. از همین روست که به تلاش‌ های فردی و جمعی قربانیان و یا خانواده‌های آنان و سپس جامعه مدنی و در نهایت عزمی سیاسی نیاز هست، تا زمینه توجه به آن و برقراری عدالت فراهم شود. گاه این تلاش‌ها می‌توانند موجب شوند تا حاکمیت مجبور به پذیرش مسئولیت‌اش شده و زمینه رسیدگی عادلانه به پرونده جنایت‌های دولتی را فراهم آورد (مثلا تشکیل کمیسیون حقیقت در کانادا برای بررسی جنایت‌های سازمان‌یافته بر علیه بومیان کانادا، پرداخت غرامت به قربانیان و عذرخواهی رسمی دولت کانادا از بومیان کانادا) و در بسیاری از موارد رسیدگی به این جنایت‌ها تنها پس از تغییر حکومت و یا تغییرات بنیادین در حکومت‌های موجود ممکن می‌گردد.

اینکه می‌گویم جنبه اجتماعی در هیچ‌کدام از پرونده‌های جنایی مفقود نمی‌شود، به علت آن است که تاکید کنم این رویه نادرستی را که در جمهوری اسلامی برقرار شده و مسئولیت مجازات را بر عهده خانواده قربانیان می‌گذارد، نمی‌پذیرم. این فرض که خانواده قربانی جنایت -یا به تعبیر جمهوری اسلامی اولیا دم- اهمیت تعیین‌کننده در اجرای مجازات داشته باشند، روش نادرستی است و از شخصی کردن جنایت ناشی می‌شود. من معتقدم که جنایت از هر نوعی یک مساله عمومی است و دادستان و یا مدعی‌العموم، باید برای احقاق حق جامعه اقدام کند. البته در یک سیستم فاسد، تمامیت‌خواه و دیکتاتوری حق دسترسی به یک دادرسی عادلانه و منطبق با استانداردهای قابل قبول بین‌المللی، به ویژه در مورد جنایت‌های دولتی، نادیده گرفته میشود. به همین دلیل نیاز به تلاش‌های فردی و جمعی وجود دارد تا این حق به رسمیت شناخته شود.

 بنابراین مساله دادخواهی در اینجا ابعاد گسترده‌تری می‌یابد.

بله، درباره جنایت‌های سیاسی، این را هم اضافه کنم که در اینجا دادخواهی تنها به محاکمه ختم نمی‌شود. بسیاری از جنایت‌های دولتی مخفیانه انجام می‌شوند و ابعاد آن روشن نیست. بسیاری از جنایت‌های دولتی به رسمیت شناخته نشده‌اند. دادخواهی در اینجا معنی گسترده‌ای دارد. در اینجا می‌خواهیم حقیقت کشف شود، جنایت به رسمیت شناخته شود، از قربانی اعاده حیثیت شود، و می‌خواهیم تا به مصونیت از مجازات کسانی که مسئول این جنایت‌ها بودند، پایان داده شود. دادخواهی در اینجا، شامل طیف گسترده‌ای از تغییرات بنیادی در سیستم حقوقی حاکم بر جامعه نیز هست. دادخواهی درخواست و پیگیری این تغییرات در سیستمی حقوقی است که حقوق بخش بزرگی از افراد جامعه را نادیده گرفته یا پایمال کرده است. و علاوه بر همه اینها، لازم است که به آحاد شهروندان آموزش داده شود که در مقابل چنان جنایت‌هایی حساس باشند.

به همین دلیل دادخواهی جنایت‌های سیاسی که در یک جامعه چندپاره و تحت حاکمیت یک رژیم تمامیت‌خواه اتفاق می‌افتد و بنابراین هم این رژیم تمامیت‌خواه و هم کسانی که شریک آن هستند و از آن سود می برند، در مقابل دادخواهی ایستادگی خواهند کرد.[3] کسانی هم که قربانی این ساختار شده‌اند، می‌کوشند تا وضعیت را تغییر دهند. و این چندپاره‌گی در جامعه وجود خواهد داشت تا زمانی که دادخواهی محقق شود. به این معنی، فرایند دادخواهی، از تعمیق شکاف‌های موجود در جامعه جلوگیری کرده و آنها را کاهش و به برقراری آرامش و صلح در جامعه‌ای که دچار تفرقه‌های عمیق است، کمک خواهد کرد. خشونت‌ها و جنایت‌های سیاسی در حافظه جمعی جامعه اثر گذاشته است و شکاف‌های موجود را گسترش داده است، در جریان دادخواهی شهروندان و جامعه با گذشته خشونت‌‌بار خود روبرو خواهد شد و حقیقت را بررسی کرده و در جای خود قرار خواهد داد. پس از آن است که امکان برقراری یک رابطه انسانی و برابر در میان افراد جامعه بوجود می‌آید.

این نکته را هم اضافه کنم که من درباره نقض حقوق بشر و حتی نقض سیستماتیک حقوق‌بشر توسط سازمان‌های مخالف و اپوزیسیون هم سخن گفته‌ام. اما در اینجا تمرکز من بر جنایت‌های دولتی و دادخواهی ما در این رابطه است.

 گفتید که در ماهیت پرونده‌های شخصی و سیاسی تفاوتی وجود ندارد، چرا که هر دو حقوق اجتماعی را نقض می‌کنند. اما با توجه به توضیحی که دادید مشخص می‌شود که حتی اگر در ماهیت اجتماعی این پرونده‌ها تفاوتی نباشد، در نحوه مواجهه با آنها تفاوتی جدی وجود دارد.

حرف من این است که حتی در پرونده‌های جنایی غیرسیاسی، مدعی‌العموم است که باید اقدام کند. یعنی حتی در آنجا هم حقوق عمومی نقض شده و مساله شخصی نیست. وگرنه بدیهی است که شیوه مواجهه با پرونده‌های جنایی‌سیاسی را با پرونده‌های غیرسیاسی یکسان نمی‌دانم. فرض کنید در آمریکا سیاه‌پوستان با تبعیضی بنیادین در سیستم قضایی روبرو هستند، و به همین دلیل فعالین مدنی و خانواده‌های متهم‌های سیاه‌پوست تلاش می‌کنند که این تبعیض را نشان دهند و یک دادرسی عادلانه برای متهم‌های سیاه‌پوست را ممکن نمایند.

اما تفاوت جنایت سیاسی و غیرسیاسی در آنجا است که جنایت سیاسی هم گسترده و عمیق است و هم آثار طولانی‌مدت در جامعه دارد و هم اینکه یکسوی دعوی، دولتی است که زور دارد، مسئولیت خود را نمی‌پذیرد، حقیقت را کتمان می‌کند و حتی جنایت خود را تقدیس می‌کند.

مثال روشنش را در ایران می‌بینیم که هنوز هم قریب به اتفاق حاکمان -چه اصلاح‌طلب و چه غیراصلاح‌طلب- از جنایت‌های دهه شصت دفاع کرده و حتی آنرا تقدیس می‌کنند. از آنجا که این جنایت‌ها، جنایتی جمعی محسوب می‌شوند که ملتی را تحت تاثیر قرار داده‌اند، برای احقاق حق جامعه، به تلاشی جمعی نیاز داریم.

پس تفاوت در آنجا است که چون جنایتی گسترده انجام شده، دادخواهی آن هم به مواجهه عمومی و گسترده نیاز دارد. ابتدا خانواده‌ها و قربانیان جمع می‌شوند و تلاش‌های جمعی می‌کنند و به مرور جامعه نیز باید در این روند وارد شود.

در یک تجربه شخصی وقتی که بعد از سال ۱۳۶۳ از زندان آزاد شدم، بصورت مستقیم درگیر این تلاش‌ها بودم و دیدم که خانواده‌ها جمع شدند و آشنایی و همگرایی‌هایشان را از سالن ملاقات زندان تا گورستان‌ها ادامه دادند. خانواده‌ها از همان روزها، تلاش می‌کردند تا وضعیت زندان‌ها را بهتر کنند، حقیقت جنایت‌های صورت گرفته را کشف کنند، با فراموشی و ترس و بی‌تفاوتی مبارزه کنند، از حیثیت قربانیان و عزیزان خود دفاع کنند، حقوق پایمال شده آنها را اعاده کنند و این حقوق را از حکومت مطالبه کنند و در نهایت دادخواهی را به مساله‌ای جمعی تبدیل کنند.

فکر می‌کنید که اهمیت جمعی‌شدن دادخواهی در چیست؟

بگذارید از یک تجربه شخصی مثال بزنم. تا قبل از سال ۱۳۶۳ من هرچند که با مفهوم حقوق‌بشر آشنا بودم و اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون‌های مربوطه را هم خوانده بودم، اما هیچوقت بصورتی جدی با آن برخورد نکرده بودم. اما همین جریان دادخواهی بود که مساله حقوق‌بشر را به مساله‌ای جدی برای ما تبدیل کرد. من هم با دقت اسناد متعدد حقوق‌بشری را خواندم و ابعاد متنوع آن را آموختم. در واقع دادخوهی آموزشگاهی بود برای من و بسیاری دیگر تا بیاموزیم. بعد از آن بود که به این نتیجه رسیدم که اگر دادخواهی و جنبش دادخواهی بتواند جامعه را درگیر خود کند، تبدیل به یک آموزشگاه اجتماعی بزرگ برای آن خواهد شد تا زمینه توسعه حقوق‌بشر و ارزش‌ها و مفاهیم آن فراهم شود.

بعدها در اسناد متعدد سازمان ملل هم دیدم که یکی از موثرترین و موفق‌ترین راه‌های آموزش و توسعه حقوق بشر را درگیر کردن افراد جامعه برای تحقق حقوق خودش و دیگران و مقاومت در مقابل تضییع حقوق شهروندان و تبعیض دانسته بود. در این روند است که جامعه آموزش می‌بیند. در نهایت هدف دادخواهی ایجاد یک حرکت جمعی و ملی است. جنایت‌هایی که اتفاق افتاده -فرضا در نمونه جمهوری اسلامی- همه جامعه را تحت تاثیر قرار داده، بنابراین یک اقدام و تلاش ملی و جمعی لازم است تا این وضعیت پایان یابد. من دادخواهی را یک تلاش جمعی برای ایجاد آگاهی در بخش‌های مختلف اجتماعی می‌دانم تا افراد و آحاد جامعه در یک موقعیت برابر انسانی قرار گیرند. به همین دلیل تلاش جمعی اهمیت اساسی دارد.

 

تاکید کردید که دادخواهی باید به حرکتی جمعی و جنبشی اجتماعی تبدیل شود، اما به نظر می‌رسد که ما در ایران چیزی با عنوان جنبش فراگیر دادخواهی نداریم. چرا چنین است؟

من هم موافقم که جنبش فراگیر دادخواهی وجود ندارد. البته تلاش‌های جمعی وجود دارد که برخی از آنها سابقه‌ای طولانی دارند. من بسیاری از جمعی از مادران و بستگان قربانیان جنایتهای دولتی را که بیشتر با عنوان “مادران و خانواده های خاوران” شناخته می‌شوند را از پشت دیوار زندان‌های زمان شاه می‌شناسم. در همان زمان هم برخی از این افراد تلاش می‌کردند تا زمینه دادخواهی را فراهم کنند. اما متاسفانه این کوشش‌ها هرگز به یک جنبش ملی و فراگیر تبدیل نشد. همانگونه که خواست‌های حقوق‌بشری نیز به جنبشی فراگیر و ملی تبدیل نشده است. حتی حرکت‌های کارگری ما هم جنبشی ملی نیست. شاید بتوان گفت که جنبش زنان از گستردگی مناسبی برخوردار است اما در جای دیگر ما چیزی به عنوان جنبش ملی نمی‌بینیم. این مساله، یکی از مهمترین چالش‌هایی است که در برابر حرکت‌های داخواهی و حقوق بشری وجود دارد.

مسیر دادخواهی در جامعه ایران و خصوصا بعد از سال ۱۳۵۷ از خصوصیات ویژه‌ای برخوردار است. اول آنکه جنایت صورت گرفته، سرکوبی گسترده، بی‌سابقه و سیستماتیک بود. فراموش نکنیم که اگر پیش‌نویس کنوانسیون مربوط به نسل‌کشی تغییر نکرده بود و نسل‌کشی سیاسی از شمول این کنوانسیون خارج نمی‌شد، بدون شک حوادث دهه شصت ایران به عنوان نسل‌کشی و قتل‌عام سیاسی تلقی می‌شد. یک جنبش اجتماعی قدرتمند که منتقد و مخالف جمهوری اسلامی بود، در برابر سرکوب گسترده قرار گرفت و تمامی پایگاه‌های اجتماعی آن به شدت تحت فشار قرار گرفت تا همه زیربناهای آن از بین برود. این سرکوب، از بازداشت و شکنجه و زندان تا قتل و کشتار و همچنین از محرومیت تحصیلی و اخراج از کار تا مصادره اموال و تبعید و مهاجرت اجباری را شامل می‌شد. این سرکوب بی‌سابقه شرایطی را در جامعه بوجود آورد که امکان ظهور یک همزاد حقوق‌بشری برای آن جنبش سیاسی را از بین برد.

به گمان من هر جنبش مدنی یک یا چند همزاد سیاسی دارد و برعکس. منظورم در اینجا وابستگی نیست، برای همین از عبارت همزاد استفاده کردم. مثلا جنبش مدنی [civil rights movement] امریکا از حمایت بخشی از جامعه سیاسی برخودار است.[4] یا پیش از پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷، کسانی که به دنبال دادخواهی برای قربانیان خود بودند، در میان نیروهای سیاسی اپوزیسیون هم متحدانی داشتند.[5] اما در دهه شصت همزاد سیاسی تلاش‌های ما برای دادخواهی و توسعه حقوق بشر از بین رفت. نکته دوم آنکه تمام پایگاه‌های اجتماعی این جنبش‌های سیاسی نیز سرکوب شدند و از بین رفتند. کانون نویسندگان، کانون وکلا، جمع‌های روشنفکری و همه نهادهای مدنی هم از بین رفتند. در نهایت و در یک خلا تلاش‌های فردی‌ای باقی ماند که به مرور در کنار هم قرار گرفتند و به حرکتی جمعی تبدیل شدند. اما زمینه تبدیل آن به جنبش‌ای عمومی وجود نداشت.

سالها گذشت تا از دل این خاکستر جنبش‌های مدنی و سیاسی جدیدی ظهور کرد که با گذشته و با جریان دادخواهی موجود بیگانه بودند و هیچ پیوند جدی نداشتند. من تا سال ۱۳۸۱ در ایران بودم و تا آن زمان کم و بیش در جریان مسائل خانواده‌‌های قربانیان، مادران و خانواده های خاوران و حرکت دادخواهی بودم. با اطمینان می‌گویم که هیچ پیوندی بین کسانی که خود را مدافع حقوق‌بشر می دانستند و این افراد و این حرکت دادخواهی که تلاش‌هایش در جهت توسعه حقوق‌بشر بود، وجود نداشت. در حالی که این حرکت تنها جریانی بود که در اوج خفقان برای تحقق حقوق قربانیان تلاش می‌کرد، اما با دیگر جریان‌ها پیوندی نداشت.

جمهوری اسلامی شرایطی را بوجود آورده بود که این پیوندها از بین برود. لاجوردی حرف مشهوری داشت که می‌گفت هیچ کدام از وکلا حاضر به دفاع از این زندانیان سیاسی نیستند، چون دفاع از اینها به معنی سمپاتی و تمایل به نظرات آنها است. در واقع، با توسل به ابزارهای گوناگون، زمینه هر پیوندی حتی پیوند فعالین حقوق بشر را با جمع هایی که در پی دادخواهی بودند را به میزان بسیار زیادی از بین برده بودند. بعدها هم که جنبش‌های اجتماعی و مدنی جدیدی از درون این خاکستر ظهور کرد، فعالان آن همچنان تلاش می‌کردند که فاصله خود را حفظ کنند. این قطع رابطه اهمیت اساسی دارد.

ما اگر نتوانیم بین حرکت دادخواهی و دیگر جنبش‌های اجتماعی رابطه برقرار کنیم، امکان همه‌گیر شدن آن وجود نخواهد داشت و در شرایط ایزوله شده تحمیلی حکومت باقی می‌ماند و طبیعی است که این حرکت گسترش پیدا نکند. شرایط سرکوب و خفقانی که بعد از دهه شصت بوجود آمد، محدوده دگراندیشی را تنگ کرد. حتی مفاهیم حقوق‌بشری را محدود کردند. امروز ما چیزی داریم که من اسم آن را حقوق بشر اسلامی-ایرانی می‌گذارم. بسیاری از حرکت‌ های حقوق بشری هم که شکل گرفته، به دلیل آنکه دگراندیشی به شدت سرکوب شده است، سعی می‌کند که پیوندهای ایدئولوژیک خود با حکومت را حفظ کند. طبیعی است که چنین جریانی فاصله خود را با حرکت‌ها و تلاش‌های مستقل دادخواهی مثل “مادران و خانواده های خاوران”، حفظ کند.

از این جهت کاملا موافقم که تلاش‌های ما برای دادخواهی همه‌گیر نشده است، ولی نباید فراموش کرد که فعالان این حرکت همواره کوشیده‌اند که وارد صحنه اجتماعی شوند و این پوسته را بشکنند. تنها مراسم جمعی بزرگ برای بزرگداشت کشتار زندانیان تابستان ۱۳۶۷ در گورستان خاوران انجام می‌شود، و این مراسم از تابستان سال ۱۳۶۸ تا کنون ادامه دارد، و پافشاری برای اجرای این مراسم، با امید به شکستن همین پوسته انزوا بوده است. آنان توانسته‌اند گورستان خاوران، که رژیم تلاش کرده است آنرا نابود کرده و یا گرد فراموشی بر آن بپاشند، به یکی از مهمترین سمبل‌های جنایت و خشونت سیاسی در ایران تبدیل نمایند.

گفتید که جنبش‌های مدنی شکل گرفته در دهه هفتاد و هشتاد، فاصله خود را از حرکت دادخواهی مربوط به دهه پیش از آن حفظ کردند و علت عمومی نشدن دادخواهی در ایران به دلیل این عدم پیوند با گذشته است. اما می‌دانید که برخی دیگر از فعالان مدنی معتقدند که علت فراگیر نشدن جنبش دادخواهی در جای دیگر است. آنها می‌گویند گسترش جنبش دادخواهی به مصلحت نیست، چراکه فراگیر شدن آن می‌تواند موجب ترس و نگرانی حاکمانی که در این جنایت‌ها دست داشتند، شود و بنابراین امکان هرگونه تغییر و اصلاح در حکومت منتفی خواهد شد. آنها بدلیل نگرانی از سرنوشت خودشان در مقابل تغییرات مقاومت خواهند کرد و بنابراین بهتر است که گذشته را مسکوت بگذاریم تا امکان تغییر بوجود آید.

این نوع نگرش محدود به ایران نیست و استدلال شناخته‌شده‌ای است. اتفاقا در اینباره تحقیقات گسترده‌ای شده و تجربیات زیادی وجود دارد. ایده "عدالت در دوران گذار" [Transitional Justice] در همین رابطه است. فرض کنید حکومتی دیکتاتوری و تمامیت‌خواه و یا نظامی وجود داشته که جنایت‌های سیاسی گسترده‌ای مرتکب شده و حال مجبور شده است که به تغییر تن داده و به ساختاری دموکراتیک گذار کند. در این دوران گذار ممکن است اقداماتی انجام شود که در یک حکومت دموکراتیک ممکن نیست. فرضا در یک ساختار دموکراتیک افشای حقیقت یکی از بنیان‌های عدالت است. یا در یک ساختار دموکراتیک، همه افراد باید به دادگاه عادلانه دسترسی داشته باشند و همچنین هر کس که مرتکب جرم یا جنایتی شود، باید که در برابر دادگاه پاسخگو شده و مجازات شود. اینکه هیچ‌کس از حقوق انسانی‌اش محروم نشود، از بنیان‌های رژیم دموکراتیک است. هدف کوشش‌های دادخواهانه و حقوق بشری در یک جامعه غیردموکراتیک نیز رسیدن به جامعه‌ای است که این حقوق به رسمیت شناخته شوند. از طرفی در یک جامعه دموکراتیک صلح و آرامش و امنیت هم باید برقرار باشد و مردم بتوانند زندگی خوبی داشته باشند. گاه در یک دوره گذار می‌بینیم که این اصول و حقوق در تضاد با هم قرار می‌گیرند. نظریه عدالت در دوران گذار با توجه به چنین پیچیدگی‌هایی طرح می‌شود. در چنین شرایطی سوال اصلی آن است که چه تناسبی باید بین این اصول برقرار شود تا بتوان به جامعه دموکراتیک گذر کرد. در این نظریه هیچ‌گاه یک نقطه مشخص تعیین نمی‌شود که بعنوان نقطه مناسب برای عدالت در دوران گذار تلقی گردد، بلکه تاکید می ‌شود که این نقطه تعادل با توجه به شرایط خاص هر جامعه، متفاوت خواهد بود. فرض کنید اینکه تناسب قوا چگونه است و جابجایی قدرت به چه ترتیبی انجام می‌شود، یا اینکه چه بازیگرانی در حال ایفای نقش هستند و چه اندازه نفوذ دارند و حتی اینکه چه مدت از حوادث و فجایعی که اتفاق افتاده می‌گذرد، همه و همه می‌تواند در روش ما در مواجه با گذشته تاثیر بگذارند.

در نمونه آفریقای جنوبی وقتی مذاکرات انتقال قدرت شروع شد، رژیم آپارتاید در یک بن‌بست قرار داشت، تحریم‌های بین‌المللی افزایش پیدا کرده بود و رژیم آپارتاید به دنبال مصالحه بود. در مذاکرات صورت گرفته توافق شد که این رژیم پایان یابد، انتخابات آزاد انجام شود، و در انتها درباره سرنوشت کسانی که در جنایت دست داشتند، صحبت شد. دولتی‌ها تلاش می‌کردند که عفو عمومی داده شود و محاکمه‌‌ای انجام نشود، اما کنگره ملی آفریقا و نلسون ماندلا با عفو عمومی مخالفت کردند و در نهایت چیزی با عنوان کمیسیون حقیقت و مصالحه ملی تشکیل شد. این کمیسیون بخشی داشت که عفو کسانی را که در جنایت‌ها دست داشتند بررسی می‌کرد. افراد اگر حقیقت را می‌گفتند و مشخص می‌شد که همه حقیقت را گفته‌اند، این کمیسیون آنها را از محاکمه معاف می‌کرد. بنابراین عفو عمومی وجود نداشت، و تک‌تک کسانی که در جنایت‌ها دست داشتند، باید در این کمیسیون حاضر می‌شدند و حقیقت را فاش می‌کردند. این نوع عفو با آن چیزی که هر قربانی بصورت شخصی و اخلاقی بخواهد جنایتکاران را ببخشد یا نبخشد، متفاوت است.

امروز که بیست و پنج سال از آن ماجرا می گذرد، باید بازگشت و دید که آیا تصمیم کنگره ملی آفریقا در اینباره درست بود یا نه. اما نباید فراموش کرد که به هر حال این تصمیم در مذاکرات انتقال قدرت گرفته شده بود.

در نمونه دیگر باید یوگوسلاوی را در نظر گرفت. ما در آنجا هم دادگاه داریم و هم کمیسیون حقیقت یاب. حتی گاه این دو مسیر با هم برخورد دارند، اما در نهایت هر دو مسیر دنبال می‌شود. یا در نمونه دیگر که در آلمان شرقی بوجود آمد، عدالت در حال گذار به صورت یک پاکسازی گسترده در ادارات دولتی صورت گرفت. کسانی که خبرچینی کرده بودند و با سازمان‌های امنیتی آلمان شرقی همکاری کرده بود یا در جنایت‌ها شرکت کرده بودند، پاکسازی شدند. تجربه دیگر هم بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ بوجود آمد که رویارویی با گذشته فاجعه‌بار خود به فاجعه دیگری تبدیل شد و ما را دچار مشکل کرد و خشونت ادامه یافت.

می‌خواهم بگویم که ما در نهایت باید تناسبی بین عدالت و صلح پیدا کنیم که راه برقراری ساختار دموکراتیک هموار شود. دادخواهی مجموعه‌ای از اقدامات است که یکی از آنها پایان دادن به مصونیت از مجازات جنایتکاران است. اما همه هدف از دادخواهی این نیست.

فرض کنید که فردا ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی، مثل ساختمان پلاسکو فرو بریزد (این فرض با توجه به بحران و فساد گسترده و سیستماتیک‌ای که در ساختار سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی وجود دارد، ناممکن نیست). در آن صورت ما با وضعیت بسیار دشواری روبرو خواهیم شد که متناسب با شرایط جامعه خودمان باید راه حلی انسانی و عملی برای رویارویی با گذشته پیدا کنیم تا از ادامه خشونت در جامعه جلوگیری کنیم. یا فرض کنید حادثه‌ای مثل آفریقای جنوبی اتفاق بیفتد و مسئولین بر سر عقل بیایند و بخواهند که زمینه گذار به دموکراسی را فراهم کنند که در آن صورت هم الگوی عدالت دوره گذار به گونه دیگری خواهد بود و به شدت متاثر از بازیگران صحنه سیاسی و اجتماعی ایران و تاثیر آنان در این دوران گذار خواهد بود. به گمان من دشوار است که روند تغییرات در ایران به سوی یک جامعه دمکراتیک را پیش بینی کرد. متاسفانه در بیست سال گذشته اصلاح‌طلبی دولتی نشان داده است که از گام برداشتن جدی به سوی تغییرات بنیادی عاجز است و این خطر فروپاشی در ایران را بیشتر کرده است.

با این توضیحات حالا می توانم راحت تر به سئوال شما پاسخ دهم.

بدون شک بخشی مهمی از اصلاح‌طلبان دولتی از پرداختن به جنایت‌های دولتی پرهیز می کنند، کسانی (مثلا عباس عبدی و ابراهیم نبوی) به صراحت از فراموشی می‌گویند و معتقد هستند که پرداختن به گذشته به غایت زیان آور است، بخشی دیگر از مسئولیت عمومی سخن می گویند (علیرضا علوی تبار) و مسئولیت کسانی که همه و یا بخش مهمی از قدرت را در اختیار داشتند و در تدوین سیاست بیرحمی و خشونت در ایران سهم بسزائی داشتند (آیت الله خمینی، اکبر هاشمی رفسنجانی، احمد خمینی و خط امامی ها) را کم رنگ می‌کنند و خواهان بخشش عمومی هستند، برخی نیز مانند مصطفی تاجزاده، به شکلی چند پهلو وقوع جنایت‌هایی هولناک را پذیرفته‌اند و خواستار بخشش شده‌اند (برخی از فعالین جنبش دادخواهی از جمله رضا معینی و من مواضع آقای تاجزاده را نقد کرده‌ایم). بخش مهمی از اصلاح‌طلبان در مقابل کشف حقیقت آنچه در دهه شصت اتفاق افتاده است ایستاده‌اند (واکنش‌ها به انتشار نوار گفتگوی آیت‌الله منتظری با اعضای هیئت مرگ منصوب آیت‌الله خمینی را مرور کنید) و افشاء آن جنایت‌ها را به زیان پروژه سیاسی و ایدئولوژیک خود می‌دانند. از همین رو بی انصافی نیست اگر بگویم که شواهد نشان می دهد که اصلاح‌طلبان دولتی در مقابل توسعه و گسترش تلاش‌های ما برای دادخواهی و توسعه حقوق بشر ایستاده و خواهند ایستاد و آنچه از دست آنها برآید برای مانع‌تراشی در راه توسعه تلاش‌های قربانیان جنایت های دولتی و بستگان آنان کوتاهی نخواهند کرد.

اما شاید مهمتر، سیاستی است که جریان اصلاح‌طلبان غیر‌دولتی شامل ملی-مذهبی ها و اصلاح‌طلبان سکولار در مقابل دادخواهی اتخاذ کرده و می‌کنند است. این جریان در زمانی به شدت قربانیان جنایت‌های دولتی و بستگان آنان را تحت فشار قرار داده بودند که تابع سیاست مورد نظر آنان یعنی “ببخش و فراموش نکن” شوند. آنان با شناختی که از اصلاح‌طلبان دولتی داشتند و تصور مقاومتی که جریان اصولگرا در مقابل توسعه جنبش دادخواهی از خود نشان خواهد داد، بر این گمان بودند که امکان تغییرات بنیادی در جامعه در زمانی که ترس از محاکمه آمرین و عاملین جنایت‌های دولتی وجود داشته باشد، نا ممکن و یا بسیار دشوار است. پس لازم است با طرح شعار “ببخش و فراموش نکن” تلاش‌ها برای دادخواهی را مهار کرد و به دولتی‌ها اطمینان داد که در بعد از تغییرات بنیادی ضرورتی برای پاسخگویی آنان وجود نخواهد داشت و محاکمه‌ای در کار نخواهد بود (در همین جا بگویم که مثلا کسی مانند رضا علیجانی، تا جایی که من اطلاع دارم همیشه مواضعی متفاوت داشته است[6]).

من فکر می‌کنم که این افراد یک خوشبینی مفرطی داشته‌اند که گویا ما در شرایط گذار هستیم و نیروهای حاکمیت به دنبال گذار به جامعه دموکراتیک هستند. آنها چون چنین تصوری داشتند، می‌خواستند به مسئولان حکومتی اطمینان داده شود که شما محاکمه و مجازات نخواهید شد. آنها حتی می‌خواستند خانواده‌های کشته‌شدگان و قربانیان را علی‌رغم اینکه هیچ‌بخشی از حقوق آنها تامین نشده، تشویق به بخشش کنند تا توجیهی اخلاقی برای تصمیم سیاسی خودشان پیدا کنند. زمانی که این خوشبینی‌ها پایان یافت، برخی افراد که چنان نظراتی داده بودند، به صراحت تغییر موضع دادند و مشخص شد که در این شرایط و با این موقعیتی که ما هستیم، صحبت از عفو و بخشش بی‌معنی است. اما علیرغم این تغییر شعار در نزد بسیاری از اصلاح‌طلبان غیر حکومتی، تغییر محسوس در دفاع از تلاش‌های قربانیان و بستگان آنان برای دادخواهی مشاهده نمی‌شود.

به گمان من روشن است که فضای مساعد برای توسعه تلاش‌های قربانیان و بستگان آنان برای دادخواهی وجود ندارد و با توجه به حاضران در صحنه سیاسی ایران و تناسب قوای موجود، این شرایط نامساعد تا آینده‌ای نامعلوم تداوم خواهد یافت.

فرض کنیم که در یک شرایط ایده‌آل، جنبش دادخواهی شکل گرفته و به نوعی در دوره گذار قرار داریم. در چنین وضعی، دادخواهی چه فرایندی را باید طی کند و به کدام نتایج باید برسد تا بتوان آن را پایان یافته تلقی کرد؟

من تصور نمی‌کنم که این پرونده هرگز مختومه شود. در این زمینه از هانا آرنت می‌توان بسیار آموخت. آرنت از چیزی به نام مسئولیت جمعی حرف می‌زد. او توضیح می‌دهد که جنایت‌های گسترده رژیم فاشیزم یک مسئولیت جمعی است و ممکن نبود که تنها چند سیاستمدار بتوانند چنین اقداماتی را بدون پشتوانه اجتماعی انجام دهند. او البته همانجا نیز تاکید می‌کند که این مسئولیت جمعی به معنی آن نیست که هیچ‌کس مسئولیت فردی نداشته باشد. آرنت حتی تاکید می‌کند که برخی از مسئولین باید محاکمه و مجازات شوند.

در اینباره مورد آلمان بعد از جنگ جهانی دوم تجربه مناسبی است. اگر چه جامعه آلمان در قبال جنایت‌های فاشیزم مسئول بود اما محاکمه فاشیست‌ها متوقف نشد. محاکمه افرادی که بطور مستقیم در جنایت‌ها دست داشتند، هنوز هم ادامه دارد.

اما مساله مهمتر آن است که وقتی یک دولت تمامیت‌خواه در جامعه حاکم می‌شود، جمع بزرگی از مردم را با خود همراه کرده است. این حکومت در اخلاق و رفتار مردم نیز اثر می گذارد و چنین است که جنایت‌های بزرگ تحمل می‌شود. بنابراین علاوه بر محاکمه جنایتکاران، ملت هم باید با حقیقت مواجه شود و در خاطره خود این مساله را حفظ کند که ما قادر بودیم در برابر این جنایت‌ها سکوت و با آنها همراهی کنیم. به همین دلیل است که معتقدم فرایند دادخواهی پایان ندارد و پرونده این جنایت‌ها هرگز نباید بسته شود. دادخواهی تنها معطوف به یک پرونده نیست که مختومه شود. در فرایند دادخواهی است که همه ما باید آموزش ببینیم تا زمینه تکرار جنایت از بین برود.

و البته این نکته را هم اضافه کنم که وقتی از مسئولیت جمعی حرف می‌زنیم، به معنی تبرئه جنایتکاران نیست. اینجاست که برخی افراد مثل آقای علوی تبار مغلطه می‌کنند که چون همه مسئولند، پس گویا مقصری وجود ندارد. گرچه همه ما مسئولیم، اما مسئولیت عمومی با مسئولیت کسی که جنایت را انجام داده یا فرمان آنرا داده، یکی نیست و نوع مواجهه با آن هم متفاوت است. لازم نیست که همه ملت مجازات شوند، بلکه آنها باید آگاه شوند و با حقیقت روبرو گردند. همه ما باید آموزش ببینیم. اما مواجهه با مسئولیت جنایتکاران از جنس محاکمه و مجازات است. بنابراین کسانی که مسئول مستقیم جنایت‌ها بوده‌اند، مثل آقای موسوی ‌تبریزی، آقای صانعی، آقای موسوی خوئینی‌ها، رهبران مجاهدین انقلاب اسلامی یا کسانی که فوت کرده‌‌اند، مثل آیت‌الله خمینی، آقای هاشمی ‌رفسنجانی، آقای احمد خمینی، آقای موسوی اردبیلی را نمی‌‌توان به بهانه مسئولیت جمعی تبرئه کرد. آنها بودند که این جنایت‌ها را برنامه‌ریزی کردند و دست کسانی مثل آقای خلخالی، آقای لاجوردی، آقای پورمحمدی، آقای رئیسی و دیگران را برای انجام جنایت باز گذاشتند و یا صراحتا به آنها ماموریت دادند که چنین و یا چنان کنند (به فتوا آیت‌الله خمینی مبنی بر کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 نگاه کنید و یا مصاحبه‌های مجله چشم انداز با خط امامی‌های دهه شصت- اصلاح‌طلبان حکومتی کنونی- درباره سیاست سرکوب و قلع و قمع مخالفان سیاسی را ببینید).

یکی از علت‌های تسلسل خشونت در جامعه ایران آن است که ما تلاش نکردیم با گذشته خشونت بار خود روبرو شویم و از این طریق جامعه را آگاه کنیم. بیاموزیم که خشونت و جنایت و تبعیض را تحمل نکنیم. در روزهای پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، نه تنها چنین نکردیم، بلکه خشونت دیگری را جایگزین خشونت قبلی کردیم. باید مسیر دادخواهی را با همین هدف پیگری کرد که جامعه‌ای سالم ساخته شود تا خشونت در آن تکرار نشود. ما همیشه مرز پرگهر نبوده‌ایم، بلکه تاریخی پر از جنایت هم داشته‌ایم. ما باید این جنایت‌ها را به رسمیت بشناسیم. ما از قربانیان آن جنایت‌ها باید اعاده حیثیت کنیم. این مسیری است که به ایران آزاد منجر خواهد شد. تجربه فراموش کردن و نادیده‌گرفتن، تجربه موفقی نبوده است. اتفاقا باید به یاد آوریم و فراموش نکنیم که ما هم ملتی هستیم که می‌تواند اقدامات وحشتناکی انجام دهد. رویارویی با گذشته یکی از مهمترین گام‌ها برای نزدیک شدن به جامعه دموکراتیک است.

 بنابراین دادخواهی حتی در صورت تشکیل دادگاه و حتی بر فرض اعاده حقوق قربانیان به این دلیل که ما مواجه با مسئولیت جمعی هستیم متوقف نخواهد شد. از این جهت یک جنبش اجتماعی خواهد بود.

حتما همینطور است. دادخواهی بخشی از یک تلاش اجتماعی برای ساختن جامعه‌ای انسانی است. دادخواهی هم بخشی از یک جنبش حقوق بشری است و همراه با جنبش کارگری و جنبش دانشجویی و جنبش زنان و همه اینها در کنار هم باید حرکت کنند. امسال سی و چند سال از سقوط رژیم نظامی آرژانتین گذشته و هنوز مادران میدان مایو برنامه دادخواهی خود را متوقف نکرده‌اند. ما هم باید از حافظه جمعی خودمان حفاظت کنیم و حافظه جمعی یعنی آنکه خوب و بد خودمان را به یاد داشته باشیم. بسیاری از ایرانیان یک تصویر رویایی از ایرانی بوجود آورده‌اند در صورتی که این تصویر رویایی وجود ندارد. ایرانی‌ها به عنوان یک ملت، خطاهای بزرگی انجام داده‌اند و جنبش دادخواهی می‌تواند با ایجاد آگاهی به این حقیقت از تکرار آن جلوگیری کند. فراموش نکنیم که اولین خصلت جنبش دادخواهی در آنجاست که با خشونت مخالف است و ارزش‌های حقوق بشری را پیگیری می‌کند. در آن چیزی که “مادران و خانواده های خاوران” پیگیری کرده‌‌اند، حتی اندکی خشونت وجود ندارد. و این ارزشی است که باید به رسمیت شناخته شود.

 

مراجع

سازمان ملل. 1347. “میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی.” با ترجمه بنیاد عبدالرحمن برومند. نیویورک: سازمان ملل متحد, 25 9. دستيابی در 15 اسفند 1400.

 https://www.iranrights.org/fa/library/document/151/international-covenant-on-civil-and-political-rights.

علیجانی, رضا. 1386. “مسالمت وارونه در بخشش ماندلایی.” شهروند امروز. دستيابی در 25 تیر 1400.

 http://www.rezaalijani.com/2014-07-24-21-48-06/2014-07-28-23-09-40/item/402-2015-03-04-08-27-20.html.

 



[1] این گفتگو در 4 اردیبهشت 1396 در سایت اتحاد برای ایران منتشر شده است. (آخرین بازدید اول اسفند 1400)

https://united4iran.org/interviewbehkish1

[2] در ماده یازدهم اعلامیه جهانی حقوق بشر و ماده چهاردهم میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی ذکر شده است که افراد بی‌گناه هستند مگر در یک محکمه عادلانه جرم آنان اثبات شده باشد. (سازمان ملل 1347)

[3] حتی در رژیم‌های دمکراتیک مانند کانادا هم سالیان طولانی حکومت در برابر تلاش‌های جامعه بومیان کانادا، فعالین حقوق بشر و احزاب چپ و سوسیال دمکرات برای به رسمیت شناخته شدن جنایت‌های دولتی و یا نهادهای رسمی، مانند کلیسا، بر علیه بومیان کانادا مقاومت می‌کردند.

[4] بخشی از حزب دمکرات آمریکا از این جنبش حمایت می‌کردند.

[5] سازمان چریک‌های فدایی خلق، مجاهدین خلق، نهضت آزادی، برخی از روحانیون و معدود فعالان حقوق بشر حامیان این جنبش بودند.

[6] این اظهار نظر درست نیست و رضا علیجانی نیز در دوره‌ای هوادار سیاست ببخش و فراموش نکن بوده است. (علیجانی 1386)

۱۴۰۰ آذر ۱۵, دوشنبه

نگاهی به کتاب "ریشه در خاک" خاطرات زهره تنکابنی

 مقدمه[1]:

پس از انقلاب بهمن 57 صدها خاطره زندان و فعالیت‌های سیاسی منتشر شده است. برخی مانند یک رمان، یک گزارش و یا یک مصاحبه تکاندهنده مرا تحت تاثیر قرار داده است. برخی از این خاطرات به نظرم مبتذل بوده و مرا به خشم آورده‌اند. [2] برخی مرا ناامید کرده‌اند. برخی را نخوانده زمین گذاشته‌ام. [3] برخی توسن خیال را رها کرده و "داستان" نوشته‌اند [4] و یا شنیده‌های خود را نیز با تجربیات شخصی مخلوط کرده‌اند بدون آنکه نگران باشند که آنان نمی‌توانسته‌اند شاهد تمام آن وقایع باشند. [5]

آیا آنچنان که آدورنو می‌گوید[6] باید توسن خیال را در این عرصه مهار کرد؟[7] آیا مجاز هستیم که در بیان جنایت‌های هولناک دولتی در دهه شصت و به ویژه کشتار تابستان 67 به خیال خود اجازه آفرینش بدهیم یا باید تلاش کنیم به شکلی تام و تمام به واقعیت "وفادار" باقی بمانیم؟ اما مگر می‌شود تمام واقعیت را، همانگونه که اتفاق افتاده است، در یک روزنگاری، فیلم، رمان، خاطره، شعر، نقاشی، یک قطعه موسیقی و دیگر اشکال بیان گنجاند؟ چگونه با محدودیت‌های حافظه، زبان و سبکی که انتخاب می‌کنیم کنار می‌آئیم؟ به راستی چه زبانی و چه سبکی برای بیان این خاطرات و این فجایع مناسب‌تر و یا مناسب‌ترین است؟ آیا چنین سئوالی از بیخ و بن خطا نیست؟

نگاهی گذرا به خاطرات زندان پاسخ به این سئوالات را دشوارتر می‌کند. خاطرات زندان رضا غفاری، منیره برادران، مارینا نمت، ایرج مصداقی، مهدی اصلانی، رضا فانی یزدی و بسیاری دیگر را که مرور کنیم، هر چند نویسندگان زبان‌ها و سبک‌های متفاوتی را برگزیده‌اند و گاه به دلیل کم تجربگی و یا به عمد آن‌ها را با هم مخلوط کرده‌اند، هر یک برخی زوایای زندان و شکنجه را برجسته کرده‌اند و تمام آن‌ها، به میزان متفاوت، بر اطلاعات خواننده علاقه‌مند و به ویژه محققان جنایت دولتی در جمهوری اسلامی افزوده و او را کمک کرده‌اند تا در حد امکان آن شرایط را حس کرده و بفهمد.

طبیعی است که با گذشت زمان و با غنی شدن تجربیات ما در نوشتن خاطرات و پیش آمدن سئوالات جدید در برابر زندانیان سیاسی سابق، آنان سبک‌ها، زبان‌ها و جنبه‌های جدیدی را در خاطرات خود استفاده می‌کنند. مثلا اینکه زندانی سیاسی تنها از زندانبانان و یا زندانیانی که تواب نامیده می‌شدند آزار ندیده است و گاه روابط بین زندانیان سیاسی سر موضع بیش از همه او را آزرده  است و او وظیفه خود می‌داند که بر خلاف توصیه "بزرگان" که رخت چرک‌هایمان را نباید در برابر دید دشمن قرار دهیم، از این موضوع سخن بگوید.

خاطرات زهره تنکابنی نمونه‌ای تکاندهنده از چنین رویکردی است. او با زبانی‌ محاوره‌ای و صادقانه ما را با رنجی که زندانیان مقاوم و رقبای سیاسی برای هم‌بندان خود سبب شده‌اند سخن گفته است. خاطرات او نه تنها ادعانامه بر علیه زندانبانان، بلکه بر علیه تمام زندانیان سیاسی است که تحمل اسارت را به طرق مختلف برای یکدیگر دشوار کرده بودند و شاید ادعانامه‌ای بر علیه خود او که احتمالا در مرحله‌ای تحمل زندان را برای دیگران دشوار کرده بود.

در این معرفی و نقد ابتدا زندگی زهره را چنانچه در کتابش آمده مرور و سپس دو موضوع را در خاطرات وی بررسی می‌کنم: 1) عشق [8] در اندیشه زهره و همرزمانش و 2) تا چه میزان زهره و همفکرانش تلاش کرده‌اند "دیگران"، شامل زندانیان چپ‌گرای غیرتوده‌ای/اکثریتی که در سال‌های 60 و 61 بی‌رحمانه قلع و قمع شدند و توابان، را درک کرده و با آنان برخوردی انسانی داشته باشند؟

آشنایی با زهره تنکابنی

خاطرات زهره تنکابنی[9] که دوازده سال از عمر خود را در زندان‌های رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی گذرانده است با عنوان "ریشه در خاک" در قطع رقعی و در 236 صفحه در تابستان 1392 توسط انتشارات فروغ در آلمان منتشر شد. طرح روی جلد کتاب تصویر دست‌دوزی‌ای است که زهره در 1365 برای همسرش، علیرضا کیائی (از این پس رضا، چنانچه زهره او را صدا می‌زند)، که دیوانه‌‌وار عاشق اوست، درست کرده است. در آن زمان هر دو آن‌ها در زندان اوین محبوس بودند. عکس پشت جلد نیز تصویری از گورستان خاوران است که گمان می‌رود همه یا بخشی از قربانیان کشتار تابستان 67 در زندان اوین و گوهردشت، از جمله همسر زهره، در گورهای جمعی این گورستان دفن شده‌اند. کتاب فاقد فهرست اعلام و اسامی است. چهارده صفحه انتهای کتاب (223-236) به عکس‌ها و مدارک ضمیمه اختصاص یافته است. [10]

زهره تنکابنی در مقدمه و در پشت کتاب نوشته است

اغلب کتاب‌های خاطرات به گونه‌ای منجر به قهرمان‌ سازی می‌شوند. [..] لذا تا آنجا که توانستم سعی کردم نشان دهم که من هم فردی عادی با تمام وابستگی‌های معمول مردم بودم.

احتمالا به همین دلیل است که در موارد مختلف خواننده را با عمیق‌ترین احساسات خود آشنا می‌کند.

روزی هما را به هواخوری برده بودند. به یاد دارم روز قدس بود و مردم در خیابان‌ها بودند و رادیوی بند شعارهای مردم را پخش می‌کرد. من که از دست هما دلخور بودم، از این که در کنار مردم نیستم دلم گرفت و گریه کردم. یک بار هم در زندان شاه یکی از بچه‌ها، شعر زهره را خواند و به یاد رضا افتادم و تا عصر آن روز گریه کردم. (110)

کتاب زهره را میتوان به چند بخش تقسیم کرد:

بخش اول (تا صفحه 40)؛ کودکی، نوجوانی، عاشقی و قبولی در دانشگاه (1325-1345)

زهره در خانواده‌ای کمابیش مرفه و سنتی متولد شد. پدرش روحانی ده بود و بر روی زمین کار می‌کرد و مادرش از بزرگ مالکان ده در سلیمان‌آباد، روستایی در حومه تنکابن. مادرش را در 8 سالگی از دست داد و پس از چندی صاحب نامادری که خاله کوچکترش بود، شد. با هزار مشکل از جمله مخالفت اولیه پدر و برخی از بزرگترها و با حمایت برادرها و تا حدودی نامادریش تحصیل را ادامه داده و دیپلم گرفت. برای کنکور به تهران آمد و کار معلمی را آغاز کرد. در 1345 در کنکور قبول شده و در رشته شیمی دانشگاه تهران شروع به تحصیل کرد. در این دوره به ویژه پس از آمدن به تهران مطالعات فوق برنامه که یکی از علائق زهره بود بیشتر جنبه سیاسی یافت و مسائل مربوط به مبارزات مردم کشورهای مختلف را با علاقه دنبال کرد.

بخش دوم (41-72)؛ آغاز فعالیت‌ سیاسی و سفر به انگلیس (1345-1354).

ورود به دانشگاه تهران به یکباره زهره را به مرکز سیاست در دهه چهل پرتاب می‌کند. در همین سال‌هاست که تماس‌های سیاسی او با افراد مختلف از جمله یک محفل مائوئیست شروع می‌شود. آنان نامه‌نگاری‌های عاشقانه زهره با رضا، که برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته است، را ممنوع می‌کنند ولی زهره دور از چشم آنان به این کار ادامه می‌دهد. (45)

شرح مختصر مباحثات با آریان‌پور و به‌آذین در مورد آغاز مبارزه مسلحانه و استدلال به‌آذین مبنی بر مناسب نبودن باز کردن جبهه‌ای جدید در حالی که اتحاد شوروی درگیر جنگ ویتنام است نشان از مخالفت همراه با همدلی توده‌ای‌هایی که بیش از 15 سال منفعل بودند با مشی مسلحانه که در آن زمان شاید بیشتر از جانب سازمان انقلابی حزب توده مطرح می‌شد، دارد. (49)

پس از مراسم تختی در دی 1346 گویا زندگی سیاسی زهره تا اواخر 1348 و 1349 که فارغ‌التحصیل می‌شود به آرامی جریان داشته است. در این سال است که مجددا با محفل مائوئیستی که در تماس بود مرتبط می‌شود و برخی فعالیت‌ها از جمله پخش اعلامیه در شهسوار را در رابطه با سازمان انقلابی حزب توده [11] انجام می‌دهد. (53)

گویا در 1350 است که برای برقراری تماس جهت پیوستن به جنبش فلسطین، به بهانه کار در یک خانواده انگلیسی، عازم این کشور می‌شود. (56) تماس با جنبش فلسطین میسر نشده و سرخورده از کار در خانه فرد انگلیسی به کارهای مختلف مشغول شده و در نهایت در مهر 1351 با رضا که در منچستر ساکن است ازدواج می‌کند و به اصرار رضا وارد دانشگاه می‌شود و در تیر 1354 به ایران باز می‌گردند.

بخش سوم (69-72)؛ بازگشت به ایران و تماس با فدائیان (تیر-دی 1354)

زهره پس از بازگشت به ایران موفق به تماس با فدائیان خلق می‌شود. در همین تماس‌ها هم روح سرکش خود را بروز می‌دهد، بهمن روحی آهنگران به او پیشنهاد می‌کند که برای برقراری ارتباط مجدد با جنبش‌های منطقه به خارج از کشور برود، زهره قبول نمی‌کند که دوباره از کشور خارج شود، به او پیشنهاد می‌شود که به عنوان عضو علنی فعالیت کند، قبول نمی‌کند و اصرار دارد که مخفی و مسلح شود. (69) در نهایت پیوستن به فدائیان با بازداشت بهمن[12] در 17 دی 1354 و سپس  زهره در 19 دی به دلیل ارتباط با فدائیان خلق عملی نمی‌شود. (72)

بخش چهارم (73-87)؛ بازداشت و آزادی از زندان (1354-1357)

زهره در 19 دی 1354 بازداشت و پس از شکنجه‌های فراوان به حبس ابد محکوم می‌شود. به همراه او خواهر و همسر خواهرش و سپس رضا نیز بازداشت می‌شوند. رضا به 3 سال، خواهرش و همسر خواهرش به 15 سال حبس محکوم می‌شوند.

او به اجمال  اختلافات درون زندان را توضیح می دهد و به وجود بایکوت در آن زمان اشاره می کند: "بایکوت‌ها نسبتا بهتر بود چرا که منفعلان و مشکوک‌ها از دریافت اخبار، تحلیل‌ها و شرکت در کلاس‌ها محروم بودند. نه همچون زندان زنان جمهوری اسلامی که حتی کار مشترک بند نیز با بایکوت تنظیم می‌شد" (76) گویا او در روابط درون زندان و با زندانبانان تندروی می‌کند. علاوه بر آن زهره "به دلایل متعددی احساس می‌کرد که برخی از هم‌بندی‌هایش در سطوح بالاتر فدائیان، مجاهدین و سیاسی کارها سم‌پاشی بر ضد او دارند." (78)

زهره در 21 دی 1357 از زندان آزاد می‌شود.[13] بلافاصله فدائیان خلق با او تماس می‌گیرند. علیرضا اکبری شاندیز این تماس را برقرار و در اواخر 1357 دختری به نام اشرف که اسم اصلیش زهرا بهکیش بود مسئول او می‌شود. اشرف دختری پرشور و خوب مطالعه کرده بود. رابطه خوبی با هم داشتند و او بود که زهره را از مبارزه مسلحانه منصرف کرد. (87)

بخش پنجم (88-100)؛ بهار کوتاه آزادی (بهمن 57 تا 30 خرداد 60)

پس از انقلاب در عین حال که به کار در آموزش و پرورش ادامه می‌داد، ابتدا در بخش کارگری ستاد فدائیان در خیابان میکده تهران و سپس در حوزه‌های کارگری جنوب غرب تهران مشغول به فعالیت بود. اما عضویت وی به دلیل سعایت برخی تحقق نیافت.[14] زهره پس از اطلاع آنرا با مسئولین این سازمان طرح کرد و مشکل حل شد. (91)

زهره در جریان انشعاب بزرگ خرداد 1359 در میان فدائیان خلق با بخش اکثریت این سازمان همراه شد. پس از انشعاب یا اخراج ویدا جاجبی تبریزی، مسئول بولتن داخلی فدائیان خلق- اکثریت، در پائیز 1359 جایگزین وی می‌شود. (تنکابنی 1392, 89) از آن پس از آموزش و پرورش مرخصی بدون حقوق گرفت و به شکل تمام وقت خود را در اختیار سازمان قرار داد. (92) او که به انعکاس بدون سانسور گزارش‌ها اعتقاد داشت روایت می‌کند که چگونه علی توسلی، از اعضای رهبری، مانع انتشار گزارشاتی که مخالف مشی این سازمان بود می‌شد. (92)

زهره در تجدید سازماندهی تشکیلات مخالف وجود تشکیلات زنان است و "فکر می‌کرد مرد و زن مسائل و مشکلات یکسان دارند و نباید از هم جدا باشند و به هر حال در صورت پیروزی، زنان نیز به حقوق خود دست خواهند یافت." (95)

در خرداد 1360 سرکوب گسترده نیروهای مخالف و منتقد حکومت آغاز می‌‌شود، اما هیچ نشان جدی از این مسئله در روایت زهره از حوادث خرداد تا 11 بهمن 1360 که بازداشت می‌شود وجود ندارد. روایت زهره در این دوره حاکی از بی‌خیالی و خوش باوری عجیبی است که در رهبران فدائیان خلق- اکثریت ریشه دوانده بود. (97)

بخش ششم (101-199)؛ بازداشت مجدد، زندان و آزادی (1360-1369)

این بخش مهم‌ترین و مفصل‌ترین بخش خاطرات و به بیش از هشت سال زندان و شکنجه زهره در جمهوری اسلامی از 11 بهمن 1360 تا 26 تیر 1369 مربوط است.

مروری بر دوران زندان زهره تنکابنی چنین است؛ بازداشت و انتقال به کمیته مشترک 11 بهمن 1360 (100)، انتقال به زندان اوین 16 فروردین 1361 (111)؛ آزادی رضا از زندان اوین در تابستان 1361 (121)؛ آغاز شکنجه مجدد پس از یورش گسترده به حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت در بهار و تابستان 1362؛ انتقال به زندان گوهردشت 2 آبان 1362 (155)؛ انتقال مجدد به زندان اوین "پس از سه ماه" حبس در زندان گوهردشت (160)؛ محاکمه در دادگاه به ریاست مبشری و سپس دادگاه دیگری به ریاست نیری و با حضور میرفندرسکی در تیر یا مرداد 1363 (166)؛ محکومیت به 12 سال زندان احتمالا در پائیز 1363 (167)؛ بازداشت مجدد رضا در شهریور 1364 (170)؛ انتقال تلویزیون از بند زنان اوین 2 مرداد 1367[15] (181)؛ رفتن به مرخصی در 26 تیر 1369. (195)

زهره پس از بازداشت به کمیته مشترک منتقل شده و احتمالا به گمان اینکه عضو فدائیان خلق- اقلیت است او را شدیدا شکنجه می‌کنند. (101) اما پس از آنکه از اکثریتی بودن وی مطمئن می‌شوند، شکنجه‌های جسمی موقتا تا آغاز یورش گسترده به حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت در بهار و تابستان  1362 پایان می‌یابد. (103)

بخش هفتم (200 تا 222)؛ آزادی از زندان: مبارزه ادامه دارد (1369-1392)؛

در این قسمت از کتاب زهره تنکابنی به اجمال به فعالیت‌های خود و بازداشت‌ها و احضارهای متعدد خود پس از تابستان 1369 می‌پردازد. او تاکید می‌کند که در 22 سال گذشته "در واقع در بیرون زندان کوچک اوین در تمام ایران، در مسافرت‌ها، در جشن‌ها و عزاداری‌ها همیشه چشم‌هایی را مواظبم دیدم و با همه اینها سعی کردم زندگی خودم را به طور طبیعی ادامه دهم و البته کارهایم را در چهارچوب قانون انجام دهم تا بهانه‌ای به دست اطلاعات ندهم." (215)

بخش هشتم (217-222)؛ به تحولات فکری نویسنده مربوط می‌شود. او دیگر به حزب ایدئولوژیک اعتقادی ندارد: "برای جلوگیری از سوءتفاهمات از ایدئولوژیک کردن احزاب می‌توان صرف نظر کرد و حزب فراگیر مردم ایران را ایجاد کرد که همه ایرانیان بتوانند عضو آن شوند مشروط بر آن که به برنامه و اساسنامه آن متعهد باشند." (220)

بخش نهم و پایانی (223 تا 235)؛ نویسنده با انتشار برخی از عکس ها و اسناد زندگی خود را مرور کرده است.

عشق در اندیشه زهره و همرزمانش

مورد زهره از معدود مواردی است که یکی از فعالان سیاسی شناخته شده پیش از آنکه هرگونه گرایش سیاسی داشته باشد عاشق شده، ازدواج کرده و این عشق تا امروز تداوم داشته است. از همین رو می‌توان نگاه برخی از فعالان سیاسی از جمله خود زهره را به مسئله عشق در گذر زمان مورد بررسی قرار داد. خواننده لازم است توجه داشته باشد که زهره در صفحات مختلف کتاب توجه ما را به این نکته جلب می‌کند که در بیان احساسات خود به دلایل مختلف خویشتنداری کرده است. گویا هنوز هم پس از 25 سال از ناپدید شدن رضا، برای زهره دشوار است که از عشق خود سخن بگوید. شاید به این دلیل ساده که دیگر نتواند عنان احساسات خود را در اختیار داشته باشد. 

عشق زهره به رضا داستانی پر آب چشم است. او در پانزده سالگی عاشق پسر خاله خود، که هم سن و سال اوست، می‌شود. این رابطه با افت و خیزهای بسیار ادامه پیدا می‌کند. اولین مخالف این عشق خاله زهره، مادر رضا است. (30)

در اواسط دهه چهل، زمانی که زهره در دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شده است، نامه‌های رضا که گویا برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته است، از طرف افرادی که زهره با آنان در تماس سیاسی قرار گرفته تقبیح می‌شود، گویا آنان بو برده‌اند که این نامه‌ها عاشقانه است. (45) ادامه همکاری با گروه به قطع این رابطه عاشقانه مشروط می‌شود. (45) از همین روست که زهره صندوق پستی‌ای را اجاره و از آن پس نامه‌های رضا به دور از چشم افراد گروه به آن صندوق می‌رود. (45)

زهره در 1350 برای پیوستن به جنبش فلسطین عازم انگلیس می‌شود. اما این رابطه میسر نمی‌گردد. در همین ایام با رضا تماس می‌گیرد. در اواخر تابستان 51 رضا به زهره پیشنهاد ازدواج می‌دهد. زهره ابتدا این پیشنهاد را رد می‌کند. اما رضا بر این ازدواج اصرار دارد و می‌پذیرد هر گاه زهره توانست به فلسطین رفته و یا به ایران بازگشته و با فدائیان مخفی شود. (61) پس از آن است که در مهر 1351 در انگلستان با هم ازدواج می‌کنند. (64) در تابستان 1354، پس از اتمام تحصیلات به ایران باز می‌گردند. زهره در بهمن همان سال به دلیل ارتباط با فدائیان بازداشت می‌شود. رضا که به دنبال زهره می‌گردد، به کمیته مشترک مراجعه و می‌گوید بدون زهره از آنجا باز نخواهد گشت. رضا هم بازداشت و به سه سال زندان محکوم می‌شود. (74)

در آستانه انقلاب بهمن هر دو آزاد می‌شوند. حالا دیگر رضا هم فعال سیاسی شده است. پس از انقلاب زهره و رضا هر دو فدایی هستند و در انشعاب بزرگ این سازمان در خرداد 1359 اکثریتی می‌شوند. چندی بعد رضا از اکثریت جدا شده و به حزب توده میپیوندد. رضا که در حوزه پالایشگاه نفت تهران فعالیت حزبی دارد، در بهمن 1360 بازداشت و چند ساعت بعد زهره هم بازداشت می‌شود. رضا در زندان خود را مارکسیست اعلام می‌کند و در اواسط تابستان 1361 آزاد می‌شود. (121) رضا در اواسط 1364 قصد خروج غیرقانونی از ایران را دارد ولی در زاهدان دستگیر و پس از 15 روز زندان و شکنجه در زندان زاهدان (170) به کمیته مشترک (170)، سپس زندان اوین (170) و در نهایت به زندان گوهردشت منتقل (181) و در تابستان 1367 در جریان کشتار تابستان 67 اعدام می‌شود. (185)

زهره در زندان شاه به دلیل عشق آتشین خود به رضا از طرف برخی از همرزمانش مورد تحقیر قرار می‌گیرد، احتمالا به این دلیل که گاه یاد رضا می‌افتد و نمی‌تواند احساسات و غم خود را پنهان کند. او به یاد می‌آورد روزی "یکی از بچه‌ها شعر زهره را خواند و به یاد رضا افتادم و تا عصر آن روز گریه کردم" (110) آنان از این مسئله بر علیه او استفاده می‌کنند. دوستانش از تبریز به او خبر می‌دهند که برای عضوگیری او از بچه‌های زندان پرسیده‌اند و "یکی دو نفر با تو نظر خوشی نداشتند و گفتند [زهره] شوهرش را آن قدر دوست دارد که نمی‌تواند به مبارزه ادامه دهد و برای همین تو عضو نشدی." (90) و هر چند زهره می‌داند که مسئله چیز دیگری است، اما نظر آن "یکی دو نفر" که گویا یکی از آنان رقیه دانشگری است و صاحب نفوذ هستند از طرف رهبری آن سازمان مسموع بوده و سبب شده بود که تا تابستان 58 زهره را به عضویت قبول نکنند.  

اما عاشق بودن گویا در زندان‌های جمهوری اسلامی دیگر جرم نیست. احتمالا یکی از دلایل آن این نکته است که در بهار کوتاه مدت آزادی پس از انقلاب بهمن 57 بسیاری از فعالان سیاسی عاشق شده و یا اجازه بروز عشق خود را به همرزمان خود داده و بسیاری از آنان با یکدیگر ازدواج کرده بودند.[16] متاسفانه تعدادی زیادی از زوج‌ها با هم بازداشت یا همزمان در زندان بودند.[17] شاید از همین روست که نامه‌های عاشقانه زندانیان در بندهای زنان دست به دست می‌شوند، به‌ویژه که بوی زندگی و امید در آن‌ها فراوان است. من این روایت را از برخی از زندانیان زن شنیده‌ام که نامه‌های همسر خود را به دیگر زندانیان می‌دادند تا بخوانند. آیا در این نامه‌ها هرگز از روابط جسمانی چیزی به صراحت و یا پنهان گفته شده است؟ عطش معاشقه بیان شده است؟ یا گویا تنها از عشقی افلاطونی یاد شده است؟[18]

ملاقات‌های داخل زندان زهره با همسرش محدود است. اولین ملاقات در کمیته مشترک انجام می‌شود.[19]

رضا که آمد من همچنان می‌گریستم. او وقتی مرا دید دستپاچه شد و گفت چی شده؟ گفتم هیچی و آرام گفتم که هم سلولی‌ام اذیت می‌کند. او گفت که من هم با یک ملی‌گرا هستم که دائم متلک می‌گوید. اهمیت نده. رضا هر چه با من صحبت می‌کرد من گریه می‌کردم و جواب نمی‌توانستم بدهم. همین موقع رضا خواست مرا ببوسد، خودم را کنار کشیدم و گفتم روبروی اینها یعنی چه؟ حاج آقا خجالت کشید و از اطاق رفت اما من دیگر نگذاشتم که رضا من را ببوسد. (110)

ملاقات دوم در تیرماه 1361 در اوین است. زهره را برای بازجویی می‌خواهند و رضا هم آنجاست. (119) سومین ملاقات چند روز بعد است. بازجو می‌خواهد که زهره به عنوان مسئول رضا فرمی را پر کرده و امضاء کند. رضا مخالف بود. اما زهره که می‌داند وضعیت روحی رضا خراب است و همچنین برای خاطر مادر رضا بر امضا کردن این فرم اصرار می‌کند. "برای آنکه رضا را آرام کنم گفتم رضا اینقدر با من بحث نکن. من باعث این گرفتاری‌های تو شدم. اصلا می‌خواهم بروی و زندگی خودت را کنی. برو ازدواج کن و دیگر به من فکر نکن. او هم فریاد می‌زد که نه نمی‌خواهم." (120) ملاقات بعدی در یکی از اعیاد مذهبی چند روزی پس از آن است.[20] رضا هنوز آزاد نشده است. گمان می‌کنند که بازجو فریبشان داده است. اما رضا یکی-دو روز بعد آزاد می‌شود. علاوه بر این ملاقات‌ها روشن نیست آیا در این مدت نامه‌ای از رضا دریافت کرده است؟

در هیچ کدام از این ملاقات‌ها زهره از احساسات خود چیزی بر زبان نمی‌آورد. چگونه احساسات خود را به رضا نشان داده است؟ دست‌های او را در دست گرفته است؟ به چشمهایش نگاه کرده است؟ مشتاق در آغوش کشیدن او بوده است؟ به او لبخند زده است؟ چه چیزی سبب شده است که چنین خشک باشد؟ شاید زهره در زمان نوشتن خاطرات خود نتوانسته است احساساتش را بیان کند؟ بر خلاف زهره به نظر می‌رسد که رضا در بیان احساس خود و نشان دادن اشتیاق خود راحت‌تر بوده است.

احتمالا از اواسط مرداد 1361 تا اردیبهشت 62، که به توصیه زهره رضا دیگر به ملاقات نمی‌آید، رضا در هر ملاقات زهره، زمانی که ممنوع‌الملاقات نبوده، حضور داشته است. اما از این ملاقات‌ها هیچ اثری در خاطرات زهره نیست. در این مدت تنها از یک تماس تلفنی در بهمن 1361 سخنی به میان می‌آید که همه اهل فامیل نزد رضا هستند که با زهره صحبت کنند. (130) هیچ سخنی در مورد آنچه به رضا گفته است ذکر نشده. این رابطه باز هم در میان دیگر مطالب گم شده است. پس از آن هم احتمالا در تابستان 1362 بازجو تلفن خانه مادر رضا را می‌گیرد و از زهره می‌خواهد که به رضا بگوید بیاید خودش را معرفی کند، زهره هم می‌گوید "بازجو می‌گوید بیاید خودش را معرفی کند." (154)

در آبان همان سال در هنگام انتقال به گوهردشت با احساس هوای زیبای بیرون، خوشحال است که رضا و خواهرش مهناز آزاد هستند و می‌توانند این هوا را استنشاق کنند. (156) در 17 دی 1362 پس از ماه‌ها دوباره ملاقات دارد و خانواده متوجه می‌شوند که موهایش به سفیدی زده است. این موضوع را به رضا، که دیگر به ملاقات نمی‌آید، هم می‌گویند. (163) بعد از دستگیری رضا در پائیز 64، رضا در اولین ملاقات گفت که چادرت را کنار بزن چون شنیدم که موهایت سفید شده و می‌خواهم بدانم که راست است یا نه؟ (164)

در ملاقاتی که پس از دستگیری مجدد رضا دارند زهره برای او گلدوزی کرده است که او را از تسلیم بر حذر دارد. (171) به طور گذرا اشاره می‌کند که با رضا ملاقات کرده است. (173) رضا در ملاقات دیگر در اواخر 65 یا اوایل 66 می‌پرسد می‌خواستند عفوت کنند چرا قبول نکردی، زهره پاسخ می‌دهد که انزجار می‌خواستند. (178) در دی ماه 1366 به برخی از زوج‌ها ملاقات حضوری دادند. زهره نیز رضا را دید. در همین ملاقات است که انوشیروان لطفی و برخی دیگر از مردان زندانی را می‌بیند. (180) زهره می‌نویسد که می‌خواسته انوش را در آغوش بگیرد، اما از اشتیاق در آغوش گرفتن رضا سخنی بر زبان نمی‌آورد. آیا در این ملاقات رضا را در آغوش گرفته و او را بوسیده است؟ هیچ اثری از آنچه بین زهره و رضا در این ملاقات گذشته وجود ندارد. زهره چگونه عشق شورانگیز خود به رضا را در این ملاقات نشان داده است؟

گویا در اواخر 1366 رضا به گوهردشت منتقل شده و در شش ماه از انتقال تنها یک نامه از رضا داشته است. زهره نگفته است که در این نامه چه نوشته شده بود؟ آیا رضا که بسیار آزادانه‌تر احساسات خود را بروز می‌دهد چیزی از عشق خود به زهره گفته است؟ آیا نامه‌های زهره و رضا هم دست به دست می‌شده است؟

درخواست‌های زهره برای ملاقات با رضا با قول مساعد مسئولان حتی پس از اعدام رضا روبرو می‌شد. (181) اواخر شهریور و یا اوایل مهر به بچه‌هایی که همسرانشان را از گوهردشت آورده بودند ملاقات دادند. اما زهره ملاقات نداشت. او متوجه شده بود که رضا اعدام شده است. (184)

در بند ما که حدود 80 تا 100 نفر چپ بودیم با بیلانی که گرفتم 75 در صد بچه‌ها یک یا دو اعدامی داشتند. در چنین وضعی نمی‌شد گریه کرد. [...] دلم می‌خواست خودم را بزنم و بلند گریه کنم و فریاد بکشم اما به دلایل گفته شده نمی‌توانستم. فقط شب‌ها زودتر از بقیه به رختخواب می‌رفتم و تا نیمه شب در حالی که سرم زیر پتو بود بی‌صدا گریه می‌کردم. بچه‌های هم اتاقی‌ام فهمیده بودند چکار می‌کنم، نگرانی از چشم‌هایشان پیدا بود. خیلی محبت می‌کردند اما در این مورد اصلا به رویم نیاوردند. هنوز هم هر وقت رضا را در رویا می‌بینم عصبی می‌شوم و به گریه و زدن خودم می‌پردازم و رویا تبدیل به کابوس می‌شود. (185)

زهره که در پیش از انقلاب توسط همرزمان خود از عاشقی منع می‌شد، پس از انقلاب به دلیل تصور موقعیت خود در بین زندانیان سیاسی زن توده‌ای و اکثریتی در زندان اوین، در بیان این احساس خساست می‌کند. او برای خود وظایفی را قائل است که گمان می‌کند با نشان دادن احساسات خود به همسرش و یا گریه کردن برای همسر کشته شده‌اش در تضاد است. گویا عشق به مردم برای او فراتر از عشق به معشوق است.

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس[21]

در روایت‌های زندانیان سیاسی به ویژه زنان وابسته به حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت رد پای دشمنی و انزجار زندانیان سیاسی وابسته به گروه‌هایی که کمابیش از آغاز انقلاب و یا از خرداد 1360 خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی بودند نسبت به هواداران این دو جریان دیده می‌شود. من نیز شاهد این دشمنی بوده‌ام. در یکی از نوشته‌های خود با عنوان "خاطرات پراکنده؛ روابط میان زندانیان سیاسی" به این دشمنی و کینه دو طرفه اشاره کرده‌ام. (بهکیش 1388)

پیش از خرداد 1360 روابط میان نیروهای سیاسی چپ‌گرا به غایت بحرانی بود. فدائیان خلق- اکثریت و حزب توده به جد از "خط مردمی و ضدامپریالیستی امام خمینی" دفاع و نیروهای مخالف و منتقد جمهوری اسلامی یا خط امام از جمله حزب رنجبران، سازمان پیکار، خط سه، مجاهدین خلق، فدائیان خلق- اقلیت، راه کارگر را متهم به ریختن آب در آسیاب امپریالیسم می‌کردند. نیروهای مخالف نیز به آنان اتهام خیانت و همکاری با جمهوری اسلامی می‌زدند.

این روابط بحرانی پس از خرداد 1360 به یک دشمنی آشکار بدل شد. فدائیان خلق- اکثریت و حزب توده انقلاب را در خطر دیده و ضمن برخی انتقادات، گاه جدی، به تندروی‌های انجام گرفته در زندان‌ها، خواستار قلع و قمع ضد انقلاب بودند. از نظر آنان لازم بود با رهبران گروه‌های ضدانقلابی با شدت و با اعضا و هواداران این گروه‌ها با رافت برخورد کرده و آنان را به راه انقلاب آورد. معنی واقعی این سیاست در جمهوری اسلامی آن بود که رهبران اعدام و اعضا و هواداران ساده را به توبه وادار کنند.[22]

در مقابل احزاب و گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی فدائیان خلق- اکثریت و حزب توده را متهم می‌کردند که به همکاری اطلاعاتی با جمهوری اسلامی مشغول هستند و شواهدی را نیز از این همکاری ارائه می‌دادند. (سازمان پیکار شهریور 1360) 

در چنین فضای پر تنش و مملو از بدگمانی، نفرت، داوری و پیشداوری است که هواداران این گروه‌های سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی در کنار هم قرار می‌گیرند.

تا چه میزان تلاش کرده‌ایم که به درک دلایل این دشمنی و کینه نزدیک شویم؟ سیاست حزب توده و فدائیان خلق-اکثریت در دفاع از جمهوری اسلامی، به ویژه پس از خرداد 60، زمانی که حکومت سرکوب سازمان‌یافته و بی‌رحمانه همه مخالفان و منتقدان خود را آغاز کرد، چه نقشی در شکل‌گیری یک نفرت عمومی در گروه‌های چپ برانداز و مجاهدین از این دو جریان داشته است؟ وقتی حزب توده و شاخه‌های مختلف فدائیان خلق- اکثریت در نشریات خود همکاری با نهادهای جمهوری اسلامی برای سرکوب ضدانقلاب را تجویز می‌کردند، آیا تخم این کینه و دشمنی را نمی‌پراکندند؟

روشن است که  زهره تنکابنی از رفتار زندانیان خط سه‌ای، اقلیتی و راه ‌کارگری در عذاب است و یکبار این نارضایتی و خشم خود را با منیره خسروشاهی و لیلا در میان می‌گذارد و خطاب به آنان می‌گوید "کاری که شما در حق ما می‌کنید [بایکوت هواداران و اعضای حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت] روی ما سن‌دارترها زیاد تاثیری از بعد مقاومت ندارد. اما چنان جو را تنگ می‌کنید که بچه‌های کم سن‌تر و نو آمده‌ها ممکن است ببرند و به این ترتیب به دشمن مشترک کمک می‌نمائید." (181) و تهدید می‌کند که "من در صورت آزاد شدن این برخورد غیرانسانی‌تان را برای مردم افشا خواهم کرد تا بدانند که این گروه‌های مدعی مردم دوستی چقدر خفقان آوردند." (181) و ادامه می‌دهد که "منیره فقط سرش را پایین انداخت و حرفی نزد اما لیلا پوزخند تمسخرآمیزی حواله‌ام کرد." (181)

زهره تنکابنی که بیش از هشت سال را در زندان‌های جمهوری اسلامی گذرانده چه تلاشی کرده است تا دلایل این دشمنی و کینه را درک کند؟ آیا ما از لابلای خاطرات زهره می‌توانیم به دلایل این دشمنی نزدیک شویم؟ آیا می‌توانیم دریابیم که چرا زندانیان سیاسی با هم نامهربان بودند؟ برای این منظور تنها خود را به چند ماه اول بازداشت زهره از بهمن 1360 تا زمستان 1361 محدود می‌کنم، دورانی که جنایت در زندان‌های جمهوری اسلامی بیداد می‌کند و حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت با تمام وجود از "خط مردمی و ضدامپریالیستی امام" دفاع می‌کنند.

رابطه میان اعضا و هواداران گروه‌های مختلف را در خاطرات زندان زهره تنکابنی جستجو می‌کنم. از همان بدو ورود به زندان‌‌های شاه و خمینی زهره از روابط میان زندانیان دلگیر است.

اما زندان‌های جمهوری اسلامی گویا برای زهره تنکابنی جهنم واقعی است. اولین برخوردهای غیردوستانه در همان روزهای اول بازداشت در زندان کمیته مشترک اتفاق می‌افتد. دورانی است که او باید ثابت کند که اکثریتی است. روزی حاجی رئیس کمیته مشترک، که گویا زندانی سیاسی زمان شاه است، آمد و پس از ابراز عدم رضایت از اینکه زهره زندانی شده است گفت "ما زندانی داریم که از گروه سهند است، او چیزهایی را قبول می‌کند که قبلا شوهرش آن‌ها را بر عهده گرفته است. می‌خواهیم او را به سلول شما بیاوریم تا شما رده تشکیلاتی او را در آورده و به ما بگوئید." (108) زهره از این درخواست توهین‌آمیز خشمگین می‌شود و می‌گوید ما به روش خود از شما دفاع می‌کنیم. و ادامه می‌دهد "من اگر هم بخواهم با او صحبت کنم بر اساس موضع خودم صحبت خواهم کرد و بیش از این نمی‌توانم." (108)

پاسخ زهره به در خواست خبرچینی برای زندانبان شرافتمندانه است. اما من در تجربه خود شاهد بوده‌ام که برای زندانی سیاسی که برای افشای اطلاعات خود در زیر فشار است دفاع از جمهوری اسلامی اولین گام برای تواب شدن و افشای اطلاعات خود است. در چنین شرایطی بحث سیاسی و ایدئولوژیک با یک زندانی مخالف با جمهوری اسلامی تنها بر فشارهای روحی او خواهد افزود. به گمان من روش انسانی آن است که در چنان شرایطی از درگیر شدن در چنین بحثی پرهیز کرد.[23]

حاجی هما را که حامله است به سلول زهره می‌آورد. هما از یک خانواده متموّل تبریزی است. او "گاه توهین‌آمیز رفتار" کرده و زهره را مستقیما و یا به تلویح به خبرچینی متهم می‌کند. (109) او "هر روز صبح لیست بلند بالایی از مایحتاج‌اش از شیر و ماست گرفته تا غیره را به نگهبان می‌داد تا برایش تهیه کنند.[24] به او گفتم تو به عنوان چپ این جا نباید چنین برخوردی بکنی، آن هم در شرایطی که بسیاری از کودکان کشور ما گرسنه هستند." (109)

زهره تنکابنی گویا متوجه این امر ساده نیست که بازجویان و شکنجه‌گران یک زن حامله را بازداشت کرده و او را برای دادن اطلاعات زیر فشار قرار داده‌اند. زن حامله به فکر سلامتی کودکی است که در شکم دارد و به فکر همسر خود است که گویا خطر اعدام او را تهدید می‌کند و زهره او را از "درخواست شیر و ماست و غیره" برحذر می‌دارد، چون در خارج از زندان کودکان ایرانی گرسنه هستند!

در همان شرایط آن‌ها به همدیگر کمک می‌کنند که اطلاعاتی را به دوستان و عزیزان خود منتقل کنند. هما با کمک زهره پیامی را به همسرش، که گویا در راهروهای کمیته‌ مشترک نشسته است، می‌رساند (109) و زهره به کمک هما تلاش می‌کند که با مهری، هم‌پرونده‌ای خود، تماس برقرار کند. (112)

اما بندهای عمومی زندان اوین و دیگر زندان‌های جمهوری اسلامی در آن دوران داستان دیگری دارد؛ تعداد زیادی از زندانیان با گرایشات سیاسی بسیار متنوع و متضاد و برخوردهای به غایت متفاوت با زندان و شکنجه در یک فضای بسیار محدود مجبور به زندگی در کنار یکدیگر بودند. هر رفتاری می‌توانست از جانب "دیگران" تحریک کننده و توهین‌آمیز و یا تهدید‌آمیز تلقی شود. 

زهره در 16 فروردین 1361 به زندان اوین منتقل و به بند عمومی برده می‌شود. در این اطاق 75 نفر نگهداری می‌شوند. 25 نفر از آنان نماز نمی‌خوانند که 15 نفر اکثریتی و توده‌ای بودند. آن‌ها هم که نماز می‌خواندند ظاهری بود. (113) زندانیان سیاسی محبوس در این اطاق پیش از آمدن زهره تقسیم شده بودند. "در سمت چپ اطاق بچه‌های پیکار سفره می‌انداختند، وسط اطاق اقلیتی‌ها، راه کارگر و دیگر گروه‌های چپ و در سمت کنار سفره اکثریتی‌ها و توده‌ای‌ها بود [...] در این سفره دو نفر تواب اقلیتی هم می‌نشستند و این برای من بسیار سخت بود." (115)

 در این اطاق توده‌ای‌ها شکنجه خود را از چشم دیگران پنهان می‌کردند، تا بر علیه دولت ضدامپریالیست مورد سوء استفاده قرار نگیرد. آنان به همراه توابان فعالانه در جهت دفاع از جمهوری اسلامی تلاش می‌کنند. اما زهره با جزئیات شکنجه خود را برای همه تعریف می‌کند، چون به گمان او نباید زشتی‌ها را پنهان کرد. (113)

آزادی خرمشهر یکی از رویدادهای خوشایند زندان در سوم خرداد 61 بود. پیش از آن یعنی فروردین [1361] که من به بند آمدم، دیدم بچه‌های اکثریتی و توده‌ای و تواب‌ها برای سربازان بلوز می‌بافند. من هم از این حرکت خوشم آمد و در کار شرکت کردم. وقتی رادیو اعلام کرد که خرمشهر آزاد شد ما به راهرو آمدیم و سرود بهاران خجسته ‌باد را خواندیم. (123)

به رغم این همدلی و مشارکت در بلوز بافی، زهره با توابان مرزبندی دارد. علاوه بر آن او از برخی رفتار زندانبانان انتقاد می‌کند. "از همین رو بچه‌ها فکر می‌کردند که او اقلیتی است" (114) و او را بایکوت می‌کنند:

یکی از تلخ‌ترین خاطرات من از زندان نه برخورد زندانبان، بلکه بایکوتی بود که از سوی بچه‌های چپ و خودمان بر من می‌رفت. من حدود چهار ماه به تنهایی در راهرو قدم می‌زدم و در تمام این مدت بغض داشتم. نمی‌توانستم کنار بچه‌های چپ بنشینم و بگویم که آن گروه یعنی اکثریتی‌ها و توده‌ای‌ها هم مرا بایکوت کرده‌اند. (116)

 این اتفاق‌ها و رفتارها همان زمانی است که برادران پاسدار در تمام زندان‌های کشور بچه‌های مردم را وحشیانه شکنجه و قلع و قمع می‌کنند. بچه‌هایی که بیشترشان دانش‌‌آموز هستند. آیا هواداران فدائیان خلق- اکثریت و حزب توده فکر کرده‌اند که دفاع آنان از حکومت و برادران پاسدار چه اثر ویران کننده‌ای بر روح و روان بچه‌های کم سن و سال مجاهد، اقلیتی، خط سه‌ای و راه‌ کارگری داشته است؟  

سخن آخر

عشق شورانگیز زهره و رضا به یکدیگر در کوته‌فکری‌های پیش از انقلاب و تداوم آن به گونه‌ای دیگر همراه با شرایط دشوار پس از انقلاب و جزم اندیشی حاکمان مجالی برای بروز و بیان نیافته و همچون خود زهره اسیر حکومت و سنت باقی مانده است.

ما با خواندن روایت زهره از زندان‌های جمهوری اسلامی با زاویه جدیدی از نگاه به گذشته آشنا می‌شویم. طبیعی است که همه این روایت باب طبع خواننده نیست، اما باید امیدوار بود که روایت زهره در کنار روایت‌های دیگر به ما کمک کند که به حقیقت دست‌یابیم، "حقیقتی که بنا است به عنوان بنیانی سیاسی برای آینده یک ملت مورد استفاده قرار گیرد." (Schirmer 2003, 60-73)

توضیحات

[1] این مقاله در 13 آذر 1400 در سایت اخبار روز منتشر شده است:

https://akhbar-rooz.com/?p=134147

[2] اخیرا "صبر تلخ" محمدعلی عموئی را خواندم. حدود 1200 صفحه را سیاه کرده‌اند تا شعور خواننده را تحقیر کنند. برای من حیرت‌آور بود که چگونه مصاحبه‌گران به چنین حقارتی تن داده‌اند.

[3] مثلا اغلب خاطرات زندان که در رسانه‌های وابسته به حزب توده و یا مجاهدین خلق منتشر می‌شوند باب طبع من نیست، اما می‌دانم که بسیاری آن نوشته‌ها را زیبا و تاثیر گذار می‌دانند. هر چند از منظر تحقیقاتی و یا سیاسی شاید همان نوشته‌های حزبی دارای اهمیت (بسیار) باشند.

[4] کتاب شیرین عبادی با عنوان "قفس طلایی" به نظر می‌رسد یک رمان است و بر اساس اطلاعات موجود وی هرگز به گورستان خاوران نرفته است. آیا می‌توان به این دلیل اهمیت این کتاب را نادیده گرفت؟

[5] خاطرات ریگوبرتو منچو، برنده جایزه نوبل 1992، با عنوان "من ریگوبرتو منچو: یک زن بومی در گواتمالا" بهترین و مشهورترین نمونه آن است. (بهکیش 1388)

[6] تئودور آدرنو زمانی گفته بود "شعر گفتن بعد از آشوئیتس جنایتکارانه است." هر چند بعدا او حرف خود را صد و هشتاد درجه تغییر داد و گفت رنج بردن "به همان میزان کسی که در زیر شکنجه فریاد می‌زند حق دارد که بیان شود؛ بنابراین می‌تواند خطا باشد که بگوئیم که بعد از آشوئیتس دیگر نمی‌توان شعر گفت."  (Kerner 2011, 5)

[7] ژان لوک گدار در تائید گفته آدورنو می‌گوید پس از دیدن "فهرست شیندلر" ساخته استیون اسپیلبرگ به این نتیجه رسیده است که نمی‌توان در مورد هلوکاست فیلم ساخت. (بهکیش, نقد فیلم "فهرست شیندلر" 1391)

[8] منظور من در اینجا دقیقا عشق زمینی است نه عشق افلاطونی.

[9] نوشتن درباره کتاب خاطرات زهره تنکابنی یکی از کارهای عقب مانده من بود. زهره را از ایران می‌شناسم و تنها همدیگر را در گورستان خاوران، مراسم بزرگداشت و یا منزل بستگان اعدام شدگان دهه شصت ملاقات می‌کردیم، اما زهره به یک دلیل برایم عزیزتر است، او روزی به من گفت که با خواهرم، زهرا، دوستی داشته و گویا او را در زیر شکنجه دیده است.

زهره و زهرا هم سن و سال بودند. زهره نیز مانند زهرا پس از گرفتن دیپلم معلم دبستان شده و پس از چند سالی وارد دانشگاه شده بود. از همین رو زهره و زهرا جوانان بی‌تجربه نبودند و در مقایسه با بسیاری از جوانان که به فدائیان خلق پیوستند، سرد و گرم روزگار را چشیده بودند. هر چند یک تفاوت جدی میان زهره و زهرا وجود داشته است. برخلاف زهره، برای زهرا که مشی چریکی را قبول نداشت پیوستن به فدائیان گویا آخرین راه ‌حل بود و برای زهره تمام آرزوهایش.

[10] برخی از اطلاعات و تاریخ‌ها در کتاب با هم تناقض دارند و امکان آن وجود داشت که با ویراست مناسب اینگونه تناقض‌ها و اشکالات بر طرف شوند.

[11] سازمان انقلابی حزب توده انشعابی از این حزب پس از انشعاب بزرگ در اردوگاه سوسیالیسم و جدایی چین و شوروی در اوایل دهه چهل بود. این انشعاب که بیشتر شامل فعالان جوان توده‌ای در کشورهای اروپایی بود، به سمت چین گرایش داشت. این سازمان هوادار آغاز جنگ رهایی‌بخش در ایران بود و اقداماتی را در این جهت انجام داده بود.

[12] در مورد عواقب بازداشت بهمن روحی آهنگران به نوشته  اصغر جیلو در مورد حادثه 8 تیر مراجعه کنید. (جیلو 1390)

[13] برادرم محمود که در آبان 55 بازداشت و به حبس ابد محکوم شده بود نیز در همان روز آزاد شد و من نیز به همراه بسیاری در برابر زندان قصر به انتظار آزادی آنان لحظه شماری می‌کردم.

[14] در آن زمان به رغم انبوه هواداران این سازمان و تشکیلات گسترده‌ای که به یکباره ظهور کرده بود، اعضای فدائیان خلق بسیار محدود بودند. مثلا در انتخابات اولین کمیته مرکزی این سازمان در خرداد 1358 تنها در حدود نود نفر عضو این سازمان بودند. (حمیدیان 2012، 320) از همین رو عضویت به معنی داشتن جایگاه ویژه در تصمیم‌گیری‌های این سازمان بود.

[15] این تاریخ دارای اهمیت است. چون عملیات فروغ جاویدان مجاهدین در سوم مرداد 1367 آغاز شده بود و بنا به روایت منتظری حکم خمینی برای قتل‌عام زندانیان سیاسی در پنجم یا ششم مرداد صادر شده است.

[16] در ماه‌های نزدیک به انقلاب بهمن، یکی از خانه‌های تیمی فدائیان خلق در تهران متشکل از شاهیندخت شایان و محمدرضا بهکیش؛ مستوره احمدزاده و احمد غلامیان لنگرودی؛ و مریم سطوت و مهدی فتاپور بود. آن‌ها پس از انقلاب به همان ترتیب با هم ازدواج کردند.

[17] عفت ماهباز و علیرضا اسکندری؛ فاطمه ایزدی و فریبرز صالحی؛ ماندانا توکلی و حشمت‌الله آرین؛ نرگس و مهدی برادران خسروشاهی؛ میترا عاملی و انوشیروان لطفی؛ طاهره یار‌احمدی و نورالدین ریاحی، طاهره و محمدعلی پرتوئی، فریده امیرشکاری و جعفر ریاحی، بانو صابری و عباسعلی منشی‌ رودسری و این لیست بسیار بلند است.

[18] تعداد کمی نامه از زندانیان سیاسی به همسران آن‌ها در دست است. یک مرور در کتاب آخرین فرصت گل، نشان می‌دهد که زندانیان از پرداختن به روابط عاشقانه خود پرهیز کرده‌اند. عباراتی مانند بوسه و یا در آغوش گرفتن به ندرت مورد استفاده قرار گرفته است. در کتاب "آخرین فرصت گل" که به همت مهدی اصلانی گردآوری شده است شاید تنها کسری اکبری کردستانی در یک نامه به همسر خود به استعاره‌ای که برای هر خواننده‌ای قابل فهم است، به این موضوع اشاره می‌کند. (اصلانی 1395، 56)

[19] زهره می‌گوید که این ملاقات در روز قدس آن سال انجام گرفته است. اما روز قدس 1360 مصادف با جمعه 9 مرداد و در سال 1361 مصادف با جمعه 25 تیر بوده است. مرداد 1360 زهره و رضا بازداشت نشده و در تیر 1361 آن دو به زندان اوین منتقل شده‌اند. احتمالا واقعه دیگری او را احساساتی کرده است.

[20] نیمه شعبان آن سال مصادف با سه‌شنبه 18 خرداد 1361 است. اما عید فطر آن سال مصادف با پنج‌شنبه 31 تیر 1361 است. با توجه به تاریخ‌ دومین ملاقات زهره و رضا در تیر 1361 احتمالا این ملاقات در عید فطر انجام شده است.

[21] شعر "در این بن‌بست" شاملو همیشه مرا منقلب می‌کند. شاملو این شعر را در 31 تیر 1358 سروده است ولی همیشه گمان کرده‌ام که این شعر پس از خرداد 1360 سروده شده چرا که برای من تداعی کننده شرایط ما در سال‌های پس از خرداد 1360 است. (شاملو 31 تیر 1358)

[22] برای نمونه به کار، ارگان سراسری فدائیان خلق- اکثریت، شماره‌های 122 (21 مرداد 60)، 125 (11 شهریور)، 126 (18 شهریور)، 127 (25 شهریور)، 130 (15 مهر 1360)، 132 (29 مهر)، 147 (14 بهمن) و 149 (28 بهمن 60) مراجعه کنید.

آنان در کار 125 می‌نویسند که از 1223 نفری که از تیر تا اوایل مهر اعدام شده‌اند، اعدام 747 نفر هیچ توجیهی ندارد! در کار 147 از همکاری صمیمانه اعضا و هواداران این سازمان در سرکوب تهاجم اعضای اتحادیه کمونیست‌ها به آمل سخن می‌رانند و در کار 149 در مقاله مشمئز کننده‌ای با عنوان "چرا گروهک‌ها مضمحل می‌شوند" که به مناسبت قتل موسی خیابانی و بازداشت رهبران سازمان پیکار نوشته شده است، علت اضمحلال گروه‌های مخالف و تواب شدن بسیاری از آنان در زندان را تئوریزه می‌کنند و مدعی می‌شوند که شکنجه و اعدام نقشی جدی در نابودی احزاب مخالف نداشته، بلکه روبرو شدن فعالان سیاسی با واقعیت "خط مردمی و ضدامپریالیستی امام" در زندان است که سبب تواب شدن بسیاری از زندانیان و دادن اطلاعات خود به مقامات امنیتی بوده است. (فدائیان خلق- اکثریت 1359-1360)

حزب توده هم همین رویکرد را دارد. از جمله نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده، در "پرسش و پاسخ‌های" سوم مرداد، شهریور و نهم آبان 1360 به این مسئله پرداخته است. او در پرسش و پاسخ سوم مرداد در مورد برخورد با "ضدانقلاب" می‌گوید "باید نسبت به افرادی که در این رابطه بازداشت می‌شوند، سیاست دقیق و ظریف تفکیک مسئولیت و تفکیک جرم و انتخاب شیوه‌های گوناگون به کار گرفته شود تا اثرات سم مهلکی که به صورت تبلیغات گروهک‌های مختلف ذهن این جوان‌های واقعا بی‌تجربه را مسموم کرده است، خنثی شود. [...] البته در مورد افراد مسئولی که آگاهانه و با شناخت دقیق به قصد سرنگون کردن نظام جمهوری اسلامی ایران عمل می‌کنند یا افراد را تحریک می‌کنند طبعا باید خیلی جدی روبرو شد و در این مورد ما هیچ‌گونه تردیدی نداریم." (کیانوری 1358-1361)

[23] شاید یکی از علل نگاهداشتن تعداد قابل توجهی از هواداران رده پائین حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت در سال‌های 60 و 61 در زندان اوین تقویت فضای دفاع از جمهوری اسلامی در داخل زندان بوده است. به ویژه که به نظر می‌رسد بسیاری از آنان با سیاست دفاع از جمهوری اسلامی احساسی برخورد می‌کردند.

[24] از 4 شهریور 1362 تا اواخر اسفند همان سال که در کمیته مشترک زندانی بودم، در عین حال که انواع شکنجه جسمی و روحی بیداد می‌کرد و همگانی بود، بر خلاف زندان اوین که زندانیان نیمه گرسنه بودند، غذا با کیفیت مناسب به زندانیان داده می‌شد. شاید امیدوار بودند که اینگونه رفتار به شکستن زندانیان نیز کمک کند.

کتاب شناسی

Kerner, Aaron. 2011. Film and the Holocaust. The CIPG.

Schirmer, Jennifer. 2003. "Whose Testimony? Whose Truth? Where are the Armed Actors in the Stoll-Menchu Controversy?" Human Rights Queraterly 25 (1).

اصلانی، مهدی. 1395. آخرین فرصت گل. نشر باران.

بهکیش، جعفر. 1388. “خاطرات پراکنده: مصاحبه در حسینیه اوین شرط آزادی.” من از یادت نمی‌کاهم. 28 12. دستيابی در 5 آذر 1400.

http://jafar-behkish.blogspot.com/2010/03/1_8257.html.

. 1388. “زندانی تهران، روایتی از زندان‌های سیاسی دهه 60 و واکنش تعدادی از زندانیان سیاسی سابق.” من از یادت نمی‌کاهم. 20 12. دستيابی در 11 26, 10 آذر 1400.

http://jafar-behkish.blogspot.com/2010/03/60.html.

. 1391. “نگاهی به فیلم سینمایی "فهرست شیندلر"؛ شکل‌گیری حافظه تاریخی.” وبلاگ "من از یادت نمی‌کاهم". دستيابی در 10 آذر 1400.

http://jafar-behkish.blogspot.com/2013/01/blog-post_27.html.

تنکابنی، زهره. 1392. ریشه در خاک. آلمان: انتشارات فروغ.

جیلو، اصغر. 1390. “در رمز گشایی از رویداد 8 تیر.” عصر نو. دستيابی در 10 آذر 1400.

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=14645.

حمیدیان، نقی. 2012. سفر بر بال‌های آرزو. نقی حمیدیان. دستيابی در 10 آذر 1400.

https://www.iran-archive.com/sites/default/files/2021-08/naghi-hamidian-safar-ba-balhaye-arezu-2012-07.pdf.

سازمان پیکار. شهریور 1360. “حزب توده و فدائیان اکثریت: نوکران و جاسوسان رژیم جلاد جمهوری اسلامی.” نشریه پیکار. دستيابی در 10 آذر 1400.

https://www.iran-archive.com/fa/bakhsh-tozih/452?page=%2C2.

شاملو، احمد. 31 تیر 1358. “در این بن‌بست.” ترانه‌های کوچک غربت. دستيابی در 10 آذر 1400.

http://shamlou.org/?p=221.

فدائیان خلق- اکثریت. 1359-1360. “نشریه کار ارگان فدائیان خلق- اکثریت شماره 61-150، خرداد 1359 تا اسفند 1360.” فدائیان خلق- اکثریت. آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران. دستيابی در 10 آذر 1400.

https://www.iran-archive.com/fa/bakhsh-tozih/610.

کیانوری، نورالدین. 1358-1361. “پرسش و پاسخ.” پرسش و پاسخ. آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران. دستيابی در 10 آذر 1400.

https://www.iran-archive.com/fa/bakhsh-tozih/346.