۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

نگاهی اجمالی به مبارزات خانواده های زندانیان سیاسی در سالهای شصت

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان؛ 
"سعید ما نزدیك به ۳سال است كه در بند می باشد، وی در آخرین دادگاهش به اعدام محكوم گردید. مدت ۹ ماه پیش به ایشان گفته شد که ممکن است در حکمش تجدید نظر شود وبه وی یک برگه داده اند که شما فعلا بلا تکلیف هستید."... "می گویند ما زندانی سیاسی نداریم. او محارب با خدا ست . و اقدام علیه امنیت كشور كرده است در حالی که هیچگونه مدرک و یا شواهدی وجود ندارد که این ادعا را تائید کند. می گویند حكمش تقصیر خودش است، یعنی اگرحکم اعدام داده ایم به خاطر این است كه خودش همكاری نمی كند، این هم شد دلیل؟" بخشهائی از نامه مادر و پدر سعید ماسوری (1)
چقدر این نامه به آن مشکلات و خواسته های خانواده های زندانیان سیاسی در سالهای سیاه شصت شباهت دارد. گویا در این مملکت نفرین شده هیچ چیزی در سیستم قضائی و زندانهای آن تغییر نمیکند. در سالهای گذشته از مبارزات خانواده های زندانیان سیاسی کمتر سخنی به میان آمده است. مبارزاتی که هدفش نجات جان زندانیان و بهبود شرایط زندانها بوده و هست. این مبارزات به ویژه دردوران رژیم جمهوری اسلامی اهمیتی ویژه داشته و دارد. در شرایطی که هیچ نهادی در داخل کشور نمیتوانست صدای اعتراض خود را بر علیه بیعدالتی ها جاری در زندانها بلند کند، این خانواده های زندانیان سیاسی بودند که با قبول هزاران خطر، خود را به آب و آتش میزدند تا شاید بتوانند، حداقل حقوق زندانیان را تامین نمایند.این روزها که اخبار اجتماع خانواده های زندانیان سیاسی را در مقابل اوین می شنوم، پیوندی عمیق بین مبارزات خانواده های زندانیان سیاسی در سالهای شصت و آنچه را که امروز در مقابل این زندانها میگذرد، به چشم می بیتیم.
در سال شصت کاظم بجنوردی گفت "کاش اوین را به پارکی بدل کرده بودیم" وی این آرزو را بیان کرد و ظاهرا خویش را از صحنه سیاست کنار کشید. اما با انبوه جنایاتی که در این زندان اتفاق افتاده است، این آرزو هرگز تحقق نخواهد یافت و اوین برای همیشه به عنوان قتلگاه هزاران مرد وزن ایرانی باقی خواهد ماند. در ایران به دلیل بی قانونی و عقب مانده بودن سیستم قضائی، زندانی از هیچ حقوقی برخوردار نیست و بر خلاف کشورهای دارای سیستم قضائی مدرن، نه از وکیل مدافع خبری هست، نه زندانی در مکانی مشخص نگاهداشته میشود، نه زمان بازداشت وی مشخص و قانونی است، نه جرم خود را میداند و نه میتواند از خود دفاع نماید. لذا بسیاری از این وظایف بر عهده خانواده ها آنان قرار میگیرد. خانواده ها باید برای مطلع شدن از پرونده شخصا به زندان مراجعه نمایند. خانواده ها باید برای احقاق حقوق اولیه زندانی، برای داشتن غذا و پوشاک و فضای مناسب، حقوقی که اولیه ترین حقوق هر انسانی است، به هزار ترفند و تلاش متوسل گردد. ماهیت مبارزه خانواده های زندانیان سیاسی بسیار متفاوت از مبارزاتی است که بستگان آنان بدان دلیل در بند گرفتار آمده اند. این مبارزات برای آزادی و یا بهره مند شدن زندانیان از حقوقی است که برای آنان در قوانین داخلی و یا کنوانسیونهای بین المللی در نظر گرفته شده است. از این رو این مبارزات در چهارچوب مبارزات برای رعایت حقوق بشر قرار میگیرد و یکی از برگهای زرین این مبارزات است.
این نوشته تلاشی است تا به گوشه هائی از این مبارزات نظری بیافکند و به خانواده های زندانیان دربند بگوید که شما تنها نیستند و قلبها و گامهای ما همراه با شماست.
***********************************
پس از یورش گسترده رژیم به نیروهای دگراندیش در تیرماه شصت، بسیاری از مردان و زنان بازداشت شدند. اولین اقدام خانواده های زندانیان این بود که از محل و سلامت زندانیان آگاه شوند. به همین علت، متعاقب هر دستگیری، خانواده ها به هر کمیته و یا بازداشتگاهی سر میکشیدند تا از زندانی خود خبری بیابند. این اقدام خانواده ها امکان عمل ماموران را محدود میکرد. ماموران هر چند خود را موظف به پاسخگوئی نمیدانستند، اما در زیرفشار مراجعات مکرر خانواده ها مجبور بودند به در اختیار داشتن فرد مورد نظر اعتراف کنند. اینکه زندانبانان به حضور زندانی اعتراف میکردند، خود در بهبود شرایط زندانی اثر مهمی داشت و احتمال زنده ماندن وی را افزایش میداد. تجمع خانواده ها در پشت درهای زندان که بعضا ساعتهای طولانی را باید در انتظار پاسخی یا ملاقاتی سپری میکردند، جایی شده بود که خانواده ها ارتباطات بیشتری با یکدیگر داشته باشند. آنان غمخوار هم میشدند و چون میتوانستند با هم راحتتر درد دل کنند، این روابط هر روز مستحکمتر میگردید. هنوز هم پس از گذشت سالیان طولانی از آن سالها این ارتباطات ادامه دارد. اما این ارتباطات اهمیت دیگری نیز داشت، یکی از نگرانیهای زندانیان، گذران زندگی خانواده های آنان بود. بسیاری از اعضای خانواده زندانیان سیاسی از مشاغل خویش اخراج میشدند و نیاز داشتند تا به ترتیبی به آنان کمک شود تا بتوانند کاری مناسب بیابند. جمع خانواده های زندانیان، در این مورد یار و یاور هم بودند. به یک معنی فشار وارده در آن روزها و مشکلات مشترک خانواده ها و اهداف مشابهی که داشتند هماهنگی و همکاری ناگفته و نانوشته در بین خانواده ها به وجود آورده بود. در سال شصت و شصت و یک، مهمترین نگرانی خانواده ها از اعدام شدن بستگانشان بود. به همین دلیل به هر امکانی متوسل میشدند تا بتوانند از این سرنوشت شوم احتراز کنند. خانواده ها در آغاز تک تک به این یا آن نهاد و شخصیت مراجعه می کردند.
آنروزها که دخترکان و پسرکان نوجوان را تنها به دلیل داشتن اعلامیه و یا سه راهی به جوخه اعدام می سپردند و یا در زیر شکنجه های قرون وسطائی له و لورده می کردند، این تلاش میتوانست اندک بهبودی را در شرایط آنان به وجود آورد و حداقل از اعدام آنان در آن روزهای سخت جلوگیری کند. در آن روزها نیز مانند امروز، خانواده ها در مقابل زندانها و دادستانی و کمیته و سپاه جمع می شدند و جویای وضعیت بستگان خود بودند، اعتراض می کردند و گاه دستگیر می شدند. اینکه آشنائی در دستگاه روحانیت داشته باشی شانس بزرگی به حساب میامد. بخشی از روحانیت بعدا از این مراجعات جیب گشادی برای خود دوخت و بسیاری از آقایان از این بساط ثروتها اندوختند.با گذشت سالیان اول و آرام شدن شرایط در زندانها و فروکش کردن موج اولیه اعدامها، به تدریج، مبارزات خانواده ها در جهت درخواست تسهیلات و رعایت حقوق زندانیان جهت می گرفت. در این میان مادران زندانیان سیاسی نقشی چشمگیر را در مبارزات ایفا می کردند. این گمان وجود داشت، که جمهوری اسلامی در برخورد با مادران، مجبور است ملاحظات بیشتری را در نظر بگیرد. با فرو کش کردن فشارهای اولیه و کاهش خطرات احتمالی برای جوانترها، بسیاری از همسران و خواهران زندانیان سیاسی که یا مدتی را در زندان سپری کرده بودند و یا به ترتیبی همدلی با اندیشه های زندانیان احساس میکردند به تلاش گسترده خانواده ها پیوستند و بی وقفه برای بهبود شرایط زندانیان فعالیت کردند.
از سال شصت و دو خانواده ها به تدریج شروع کردند تا دسته جمعی به مقامات برای روشن شدن و بهبود وضع زندانیان مراجعه کنند. این تلاش با گذشت سالیان سازمان و اهداف روشنتری می یافت. خانوادها به مکانهای مختلف مراجعه میکردند و نامه های حاوی درخواستهایشان را در اختیار مقامات قرار میدادند. در آنروزها سازمان زندانها، سازمان بازرسی کل کشور، دفتر آیت الله منتظری، شورای عالی قضائی و دفتر صلیب سرخ در تهران و سپس دفتر سازمان ملل در تهران از مکانهائی بود که خانواده ها به کرات به آن مراجعه کردند. با افزایش روحیه زندانیان سیاسی و تلاش آنان برای بدست آوردن حقوق خویش به عنوان زندانی سیاسی، مبارزات خانواده ها با این مبارزات هماهنگ میشد. در تیرماه شصت و شش زندانیان سیاسی زندان گوهر دشت "در اعتراض به شرایط بد بهداشتی و اعمال شکنجه های مختلف" دست به اعتصاب غدا زندند، خانواده ها زندانیان که نگران سلامت آنان بودند برای پایان دادن به این اعتصاب و تحقق خواسته های زندانیان تلاش خود را آغاز کردند. آنان به مقامات مراجعه کردند و خواستند سریعا به خواسته های زندانیان عمل شود و به این اعتصاب غذا پایان داده شود.
در شهریور ماه سال شصت و شش که آقای خاویر پرز دوکوئیار برای مذاکره با مقامات جمهوری اسلامی برای برقراری آتش بس به ایران سفری داشت، در حدود سیصد نفراز خانواده های زندانیان سیاسی در روز نوزده ام شهریور ماه برای ملاقات با وی از مکانهای مختلف از جمله میدان ونک به سمت خیابان گاندی (محل دفتر سازمان ملل در تهران) براه افتادند. پاسداران از هر سو مسیرها را مسدود کرده بودند تا خانواده ها نتوانند در مقابل دفتر سازمان ملل اجتماع کنند. پاسخ جمهوری اسلامی ضرب و شتم، تهدید و بازداشت بعضی ها بود. چندین نامه از جانب خانواده ها تهیه گردیده بود تا به دبیرکل سازمان ملل تقدیم گردد. که میسر نگردید. در یکی از این نامه ها چنین آمده بود.
"اکنون زندانهای جمهوری اسلامی مملو از انسانهای صلح دوست و ترقی خواه است که علیرغم انکار و پرده پوشی مسئولان کشور، تنها به دلیل جرم دگر اندیشی به حبس های طویل المدت محکوم و حتی اعدام شده اند. محاکمات چند دقیقه ای، بدون حضور هیچ کس و تنها با حضور زندانی و حاکم شرع، در کشور ما رایج است" سپس ادامه میدهند که "قطع ملاقات با خانواده، بردن به سلول انفرادی، قطع امکانات ضروری بهداشتی و غیره، نظیر استفاده از هوای آزاد، چراغ خوراک پزی و ... روشی است که در مقابل هر خواسته منطقی زندانیان اعمال میگردد و حتی در این میان از آزار و اذیت و دستگیری خانواد ها یی که به قطع ملاقات فرزندانشان معترض هستند، ابائی نمیشود."(2)
همه به خاطر داریم که سال های شصت و شصت و هفت، سال هائی سراسر ترس از موشک باران بود. زندانیان همیشه در این خطر قرار داشتند که یکی از بمبها و یا موشکها به زندان اصابت کند. مورد زندان تبریز نمونه ای از این فاجعه بود که به مرگ تعدادی از زندانیان در جریان بمباران تبریز انجامید و تعدادی نیز در حین فرار از آوار بر اثر تیراندازی ماموران به شهادت رسیدند. در همان روزها بمبی نیز در مجاورت زندان گوهر دشت بر زمین نشست. این نکته نگرانیهای زیادی را در بین خانواده ها به وجود آورده بود. در ضمن، بسیاری از زندانیان یا بدون محاکمه مانده بودند و یا پس از اتمام زمان محکومیتشان هنوز آزاد نشده بودند. به همین دلیل در فروردین ماه سال شصت و هفت نامه ای با امضاء هشتاد نفر از خانواده های زندانیان سیاسی خطاب به کمیسیون حقوق بشر و سازمان عفو بین الملل ارسال شد. در این نامه آمده بود:
سال هاست عزیزان ما زندانی رژیم جمهوری اسلامی هستند. ما خانواده های زندانیان سیاسی بارها و بارها اعتراض خود را نسبت به اقدامات غیرقانونی و ضد انسانی قوه قضائیه و ارگانهای ذیربط بصورت کتبی ، شفاهی، مراجعات مکرر و ... اعلام داشته ایم و تصور نمیرود که هیچ مسئول مملکتی اعتراضات، ضجه ها، التماس ها و فریادهای مظلومانه ما را نشنیده باشد و نداند که با عزیزان در بند ما در زندانهای جمهوری اسلامی ایران چگونه رفتار می شود!؟"... "از نمونه های بارز قانون شکنی مسئولین، در بند نگهداشتن زندانیان، پس از پایان محکومیتشان است. در حال حاضر صدها زندانی ماهها و سالهاست که محکومیتشان پایان یافته اما همچنان زندانی اند، آنهم زندان همراه با شکنجه، آزار، فشار، بی غذائی، اهانت و ... فقط به این دلیل که زندانیان حاضر به مصاحبه نمی شوند یا بر اعتقاداتشان پای بندند و مسئولین در پاسخ به اعتراض خانواده ها به این استدلال قرون وسطائی بسنده می کنند که : "این زندانیان مثل نخود ناپزند و تا کاملا پخته و نرم نشوند از دیگ بیرون نمی آیند" و چون شورایعالی قضائی نیز بر این بیداد صحه می گذارد و هیچگونه اقدامی جهت جلوگیری از این عمل ضد بشری بعمل نمیاورد، در نتیجه هر روز بر تعداد زندانیان که محکومیتشان پایان یافته ولی همچنان در زندان هستند، افزوده می گردد" سپس نتیجه گیری مینمایند "ما یکبار دیگر اعتراض و نگرانی خود را از اعمال ضد بشری مسئولین و زندانبانهای جمهوری اسلامی ایران که در مورد زندانیان سیاسی اعمال می شود، ابراز می داریم. ما به مسئولین جمهوری اسلامی ایران هشدار میدهیم که عزیزان ما را در زیر موشک باران و خطر بمب شیمایی در بند نگذارند که مسئولیت تک تک زندانیان بر دوش آنهاست" در انتها خانواده ها میخواهند که "ما خواهان آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی بویژه آنان که محکومیتشان پایان یافته، هستیم.(3)
در تابستان سال شصت و هفت و با ممنوع شدن کلیه ملاقاتها، و به ویژه با خطری که همه همیشه نگران آن بودیم، تلاش خانواده ها دوچندان شد. در آن روزها، خانواده ها دوبار به دفتر آیت الله منتظری در قم مراجعه کردند. در یکی از این ملاقاتها، نماینده آقای منتظری صراحتا در پاسخ میگوید که از دست آنان کاری ساخته نیست و خود آیت الله منتظری نیز زیر فشار شدیدی قرار دارد و نمیتواند هیچ کمکی بکند. بعداها معلوم میشود که آقای منتظری به اعدامهای زندانیان سیاسی معترض بوده است و به همین دلیل او را از گردونه خارج میکنند. در مرداد ماه شایعه اعدام گسترده در زندانهای جمهوری اسلامی دهان به دهان میشد. خبرهای نگران کننده از زندانها به گوش میرسد. به عنوان مثال در مشهد به حسب تصادف ماموران گورستان بهشت رضا خبر دفن تعدادی از بچه های مجاهد را به خانواده آنان میدهند. خانواده ها سراسیمه به بهشت رضا میروند و برخی از آنان دستگیر می شوند. هیچ کس نمیخواست باور کند که چنین امری ممکن است. در همان روزهای اول شهریور ماه بود که نامه ای از جانب خانواده های زندانیان برای خاویر پرز دو کوئیار تنظیم و ارسال میگردد. در این نامه به دبیر کل مینویسند:
از شما تقاضا داریم که از نفوذ و اعتبار خود در مجامع بین المللی و شورای امنیت برای نجات جان هزاران زندانی سیاسی که به جرم داشتن عقیده در سیاهچالهای قرون وسطائی ایران، از شمال تا جنوب و از غرب تا شرق ایران، اسیر دژخیمان زشت سیرت رژیم هستند، استفاده نمائید.
از 6 مرداد 67 (28 جولای 88) همزمان با اعدامهای دسته جمعی در زندانها، مقامات دادستانی رژیم جمهوری اسلامی ملاقات زندانیان و هر گونه تماس و ارتباط با خانواده شان را قطع نموده است. آقای دبیر کل، ما از شما مصرا تقاضا داریم که رژیم جمهوری اسلامی را وادار کنید تا هر چه زودتر:1)اعدام زندانیان را متوقف کند. 2)ملاقات و ارتباط زندانیان را با خانواده و خارج زندان برقرار سازد. 3)زندانیانی را که سالهاست از پایان محکومیتشان می گذرد و جرمی غیر از اینکه حاضر نیستند در مصاحبه های تلویزیونی و مطبوعاتی شرکت کنند ندارند، آزاد سازد. (4)
به تدریج در اواخر شهریور و ابتدای مهر بود که شایعه اعدامهای گسترده، به یقین تبدیل شد. اما هیچ کس از ابعاد آن اطلاعی دقیق نداشت. همه خانواده ها در دل امیدوار بودند که بستگان آنان در میان اعدام شدگان نباشند. (در تهران) بیخبری خانواده ها تا آذر ماه تداوم یافت. در آذر ماه همان سال اسامی تعداد زیادی از زندانیان اعدام شده به اطلاع خانواده های آنان رسانده شد. وسایل زندانیان را در کمیته های مختلف تهران توزیع میکردند. از صبح که بلند میشدی تا شب یکسره به دیدار خانواده هائی میشتافتی که یک یا چند عزیز را در این فاجعه از دست داده بودند. در آن روزها حیران و سرگردان از این خانه به آن خانه میرفتی، حیرت و ناباوری بیش از هر چیز دیگری بر جمع ما حکمفرما بود. میگفتند در آن روزهای شوم آذر ماه گلی در مغازه ها باقی نمانده بود.
اولین واکنش خانواده های زندانیان سیاسی و اعدام شدگان به این اقدام وحشیانه، برگزاری با شکوه مراسمهای یادبود اعدام شدگان بود. بسیاری از کسانی که در گذشته به دلیل خطرات احتمالی در مراسم یاد بود اعدام شدگان شرکت نمیکردند، ابعاد فاجعه آنان را به حضور در این مراسم و ادای احترام وامیداشت. همدردی مردم با خانواده های زندانیان سیاسی و اعدام شدگان بیسابقه بود. خاوران محل دفن تعداد زیادی از اعدام شدگان فاجعه کشتار همگانی زندانیان سیاسی در گورهای دسته جمعی، مورد توجه همگانی واقع شد. مراسمهای هفت و چهل با شکوه برگزار میشد. زندانیانی که از فاجعه ملی جان سالم به در برده بودند، هنوز در خطر اعدام بودند. آنان را هر روز شکنجه میکردند تا بر مبنای اعتقادات زندانبانان زندگی کنند. زندانیان جان به در برده، در شرایط خطرناکی به سر میبردند. خانواده های زندانیان سیاسی و اعدام شدگان در نامه ای به دبیرکل سازمان ملل از کوتاهی آن سازمان در اقدام عاجل در واکنش به هشدارهائی که از جانب خانواده ها داده شده بود، انتقاد میکنند و از وی میخواهند تا برای دفاع از جان زندانیان باقی مانده اقدامات عاجلی انجام دهد. در این نامه چنین آمده است: "به اطلاع شما میرسانیم که هم اکنون مرحله دوم جنایات رژیم جمهوری اسلامی در جریان است. اکنون تفنگها به سوی گروه دیگری از زندانیان بخصوص زنان زندانی نشانه رفته است. خطر جدی جان آنها را تهدید می کند. خانواده های آنان چشم براه کمک شما و سازمان ملل هستند. آیا این بار نیز آنها تنها خواهند ماند؟" (5) در همان روزهای اولیه اعلام گسترده اسامی اعدام شدگان، و در اعتراض به این اعدامها نامه سرگشاده ای تنظیم گردید و به امضاء بیش از پنجاه نفر از خانواده قربانیان فاجعه ملی رسید.
در روز پنجم دیماه 67 خانواده های اعدام شدگان و زندانیان سیاسی در اعتراض به اعدامهای دسته جمعی در مقابل کاخ دادگستری اجتماع مینمایند. در آن روز که برخی از خبرنگاران خارجی نیز حضور داشتند، خانواده های زندانیان سیاسی و اعدام شدگان، با شرح فجایعی که پیش آمده بود، خبرنگاران را در جریان وقایع قرار میدهند. این اجتماع با دخالت ماموران و ظرب و شتم خانواده ها و دستگیری برخی از شرکت کنندگان نیمه تمام گذاشته میشود، بدون اینکه خانواده ها بتوانند دادخواست خویش را تخویل دادگستری نمایند. به دلیل اهمیت این دادخواست متن کامل آن ارائه میشود:

آقای دکتر حبیبی وزیر دادگستری
شما را به عنوان وزیر "داد"گستری جمهوری اسلامی مورد خطاب قرار میدهیم.
در ماههای اخیر اقدامات هولناکی در زندانهای کشور ما بوقوع پیوسته است. اعدام هزاران تن از زندانیان سیاسی که اکثر قریب به اتفاق آنان قبلا محاکمه شده و حکم دریافت کرده و دوران محکومیت خود را سپری می کرده اند و حتی دوران محکومیتشان سپری شده بوده، موجی از حیرت و تاثر در افکار عمومی ایران و جهان برانگیخته است و همگان جویای پاسخی در خور برای این اقدام می باشند.
ما که مادر و پدر و بستگان این قربانیان هستیم، هر لحظه از خود مبپرسیم چرا باید چنین بی رحمانه، این فرزندان برومندمان را به خاک و خون کشند. ادعاهائی که می خواهند اینان را به عملیات نظامی این یا آن گروه در مرزهای کشور منتسب کنند، با توجه به اوضاعی که در زندانها حاکم بوده، به طور کلی باطل است، چرا که فرزندان ما در سخت ترین شرایط بسر میبردند، ملاقاتهای 15 روز یکبار آن هم به مدت ده دقیقه از پشت شیشه و بوسیله تلفن و محرومیت اینان از داشتن هر گونه وسیله ارتباط با خارج زندان، که ما آن را در هفت سال اخیر از نزدیک تجربه کرده ایم، حقانیت ادعاهای ما را به اثبات میرساند.-ماسئوال میکنیم:
اگر اقدامات مقامات قانونی بوده است، چرا اعدامها از چشم همگان پنهان نگاهداشته شد؟
- ماسئوال میکنیم: اگر این اقدامات موجه بوده چرا صریحا اعلام نمیگردد، چرا باید ملاقاتها که حق طبیعی هر فرد زندانی است قطع شود؟
چرا فرزندان ما را در حصاری که حتی بسیاری از مسئولین نیز بعنوان "نامحرم" در آنجا تلقی میگردند، گروه گروه به جوجه های اعدام سپرده اند؟-
ما سئوال می کنیم: چرا مقامات با بازدید یک هیئت بی طرف بین المللی از زندانها و مذاکره با زندانیان و خانواده های زندانیان و قربانیان مخالفت مینماید؟
- ما سئوال میکنیم: کدام اصل قانون اساسی به مقامات این اجازه را داده است که چه در گذشته و چه در حال حاضر محاکمات خود را در پشت درهای بسته و آنهم در شرایطی که زندانی حق حتی یک کلام دفاع از خود را ندارد، انجام دهند؟
ما سئوال میکنیم: کدام محکمه، به چه اتهامی، در چه تاریخی، حکم اعدام عزیزان ما را صادر کرده است؟ آنهم در شرایطی که پرنده مثلا بنیاد نبوت ماهها مورد بررسی قرار میگیرد، در حالی که اتهامات و جرائم آنها برای تمام مردم ایران مثل روز روشن است.
- ما سئوال میکنیم: کدام قانون اجازه داده است که حکم اعدام دسته جمعی صادر کنند؟-... و هزاران سئوال ریز و درشت دیگر.ما خانواده های قربانیان فاجعه اخیر و خانواده های زندانیان سیاسی خواستار اقدام فوری ، جدی و مسئولانه شما هستیم. و خواستهای زیر را با شما در میان میگذاریم:
1- تاریخ محاکمه، مدتی که محکمه مشغول بررسی پرونده هر یک از قزبانیان بوده، دلیل محاکمه دوباره، و محل محاکمه برای تک تک قربانیان اعلام دارید.
2- محل دفن و تاریخ اعدام کلیه قربانیان را به خانواده ها آنان اطلاع دهید.
3- وصیت نامه های قربانیان را به خانواده های آنان مسترد کنید.
4- تعداد و اسامی اعدام شدگان را اعلام نمائید.
5- به دلیل اینکه این اقدام ناقص صریح اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی و اعلامیه جهانی حقوق بشر است، ما علیه مسئولین این فاجعه دردناک اعلام جرم می کنیم و خواهان آن هستیم که اینان بازداشت و در یک محکمه علنی محاکمه گردند.
6- ما خواهان موافقت جمهوری اسلامی، با بازدید یک هیئت بین المللی برای بررسی وضعیت زندانهای کشور و اجازه مذاکره این هیئت با زندانیان سیاسی و خانواده های قربانیان فاجعه اخیر هستیم.

گروه کثیری از خانواده های شهدای قتل عام اخیر زندانیان سیاسی

رونوشت:1- دفتر آیت الله العظمی منتظری
2- دفتر سازمان ملل متحد در ایران
3- آقای خاویر پرز دکوئیار دبیر کل سازمان ملل متحد
 4- کلیه سازمانها و محافل بشر دوست و مترقی

اقدامات جمعی و فردی خانواده ها ادامه یافت به عنوان نمونه میتوان از نامه ای که دختر نه ساله ابوالحسن خطیب برای دبیر کل سازمان ملل 
نوشته بود یاد کرد. در این نامه آمده است:

آقای پرز دوکوئیار؛ من دختری نه ساله هستم. بابای مرا که ابوالحسن خطیب نام دارد خمینی در زندان کشت. یعنی یک روز وسایل او را دادند و گفتند او را کشتیم چون عقیده اش عوض نشده بود. حتما شما خوب میدانید که خیلی از باباها را در زندان کشتند. من از هر کس می پرسم چرا بابایم را کشتند، مگر او چکار کرده بود، اما هیچکس نمی داند.شما بمن بگید چرا بابایم را که 7 سال بیگناه او را زندانی کرده بودند یکدفعه اعدام کردند؟ گناه او چه بود؟ اگر شما نمیدانید از آنها بپرسید چرا بابایم را اعدام کردند. من فقط میدونم بابایم یک انقلابی- یک توده ای و یک آدم خیلی خوب بود. او بفکر همه بچه ها بود او صلح را دوست داشت. خودش هم در یکی از نامه هاش برایم نوشت. نامه اش را هم برایتان می فرستم. از شما میخواهم که بپرسید گناه پدرم چی بود؟ چرا او را کشتند و قبرش را هم به مادر بزرگ نشان ندادند. توی کدوم دادگاه دستور دادند بابایم را بکشند؟
آقای دکوئیارمن از تلویزیون شنیدم شما طرفدار صلح هستید. طرفدار آزادی آدم ها هستید چرا کاری نکردید تا خمینی بابای مرا نکشد؟من و خواهرم آلاله که 7 سال دارد و هیچوقت بابا را نیدیده است از شما تقاضا داریم که به حرفهای ما گوش بدهید و به سئوالات ما جواب بدهید. آذرنوش خطیب (7)

در اواخر سال 68 رژیم با سفر گالیندوپل، گزارشگر ویژه کمیسیون حقوق بشر به ایران موافقت نمود. اولین سفر گالیندوپل در اواخر دی و اوایل بهمن همان سال تحقق یافت. اقدامات جمعی و فردی خانواده ها برای مطرح کردن پرونده اعدامهای گسترده سالهای شصت و به ویژه کشتار زندانیان سیاسی در شهریور ماه شصت و هفت، در جریان سفر اول گالیندوپل به ایران ادامه یافت. بنا بود که وی با خانواده های اعدام شدگان دیدار و از گورستان خاوران بازدید کند. در روز معهود تعدادی از مادران اعدام شدگان در مقابل دفتر سازمان ملل در میدان آرژانتین و در مقابل دفتر سازمان ملل، اجتماع کردند. وزارت اطلاعات با بسیج تعدادی از ماموران خویش به نام خانواده های قربانیان ترور، این مادران پیر را مورد ضرب و شتم قرار داد و دوباره نامه ای که از جانب خانواده ها تهیه گردیده بود تا به گالیندوپل داده شود را مصادره کرد.
این نامه هرگز به دست گالیندوپل نرسید ولی وی و همراهان وی شاهد خشونتهائی بودند که در حق مادران داغدار اعمال میگردید. در همان روزهای سفر گالیندوپل، خانواده ها و فعالین مدافع حقوق بشر در خارج کشور مصرانه از گالیندوپل تقاضا میکردند تا به گورستان خاوران برود. گورستانی که محل دفن هزاران اعدام شده ای است که از سال شصت به فرمان خمینی در آن دفن شده اند. به ویژه این گورستان از این نظر اهمیت داشت که تعدادی از اعدام شدگان سال شصت و هفت را در گورهای دسته جمعی گذاشته اند. در روز موعود، پلیس تمام مسیرهای منتهی به این گورستان را مسدود و از نزدیک شدن خانواده ها به این محل جلوگیری کرد. مقامات تمام تلاش خویش را انجام دادند تا ملاقاتی بین خانواده های اعدام شدگان و گالیندوپل پیش نیاید.
خانواده ها که این محدودیتهای شدید را شاهد بودند گمان می کردند که در همان روز گالیندوپل از گورستان خاوران بازدید کرده است و بسیار غمگین بودند که نتوانسته اند وی را در خاوران ملاقات کنند. هر چند بعدا مشخص شد که گالیندوپل از این گورستان بازدید نکرده بود.
با گذشت کمتر از ده سالی از آن روزها، رویای شیرین رفسنجانی و دیگر مقامات جمهوری اسلامی نقش بر آب گردید. پرده نمایش مضحک دمکراسی هاشمی در التهاب و هیجان ناشی از پیروزی شگرف مردم در انتخابات دوم خرداد پائین کشیده شد. باز اینان خط و نشان برای مردم میکشند و باز دار و درفش بر پا شده است. باز خانواده های زندانیان سیاسی میبایست سرگردان در مقابل این زندان و آن زندان در جستجوی گمشده خویش باشند. باز باید خانواده های زندانیان سیاسی نقش وکیل مدافع و حامی بستگان خویش را ایفا نمایند. باز باید شاهد باشیم که زندانیان سیاسی بدون هیچ پناهی در ید قدرت کسانی باشند که بهره ای از انسانیت نبرده اند.
آذرنوش خطیب بیست و جهار ساله شده است و همراه با هزاران فرزند شهید دیگر که خواهان روشن شدن علل اعدام پدران و مادرانشان هستند، در انتظار پاسخی از مقامات جمهوری اسلامی لحظه شماری میکنند. اینان شاید امروز خود در زمره جوانان دربندی هستند که اینروزها فوج فوج اسیر گشته اند و در زندانهای جمهوری اسلامی شاهد تکرار تمام بی عدالتی هائی باشند که روزی پدران و مادرانشان گرفتار آن بودند. هنوز هم با گذشت پانزده سال از فاجعه ملی کشتار جمعی زندانیان سیاسی، هیچ یک از خواسته های هزاران آذرنوش و هزاران هزار همسر و پدر و مادر داغدار تحقق نیافته است و باید شاهد آن باشیم که اینبار فرزند آغاجری، عبدی و یا زرافشان از مقامات ایرانی و بین المللی بخواهند تا دادشان را از بیدادگران بستانند.
امروز میخواهم همراه با پدر احمد باطبی بر در دفتر ریاست جمهوری بکوبم و فریاد زنم آیا کسی در اینجا گوشی برای شنیدن فریاد شکنجه شدگان و چشمی برای دیدن آنچه بر میهنمان و فرزندان آن به نام اسلام و عدالت روا میدارند، هست؟ میخواهم با مادر زهرا کاظمی، فریاد بزنم که من و هزاران چون من همراه او و همصدا با او، تنها عدالت را میخواهیم. تنها میخواهیم قاتلان فرزندان و همسران و برادران و خواهرانمان به محکمه عادله سپرده شوند. تنها میخواهیم، این دور باطل خشونت و کشتار را پایانی باشد.
************************************
توضیحات:


این مطلب در 15 مهر 1384 در سایت بیداران منتشر شده است و به عنوان یکی از اولین کارها و هنوز هم از معدود کارهائی است که برای شناساندن تلاش بستگان زندانیان سیاسی و اعدام شدگان دهه شصت انجام شده است.

به دلیل عدم دسترسی به منابع دیگر، در این گزارش تنها بایگانی در دسترس مورد استفاده قرار گرفته است. امید است تا با در دسترس قرار گرفتن منابع دیگر به ویژه با ثبت خاطرات خانواده های زندانیان سیاسی، و به ویژه با افزودن گزارش مبارزات خانواده های زندانیان سیاسی در سالهای اخیر، این گزارش تکمیل گردد.

1- اخبار روز
2- نامه مردم شماره چهارصدو سی و یک مورخ نوزده مرداد هشتاد و دو
3- همان شماره صد و هفتاد و هفت
- 4- همان شماره 222
 5- همان شماره 239
6- همان شماره 252
7- همان شماره 262


۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

آیا حقوق قربانیان و بستگان قربانیان نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر در دهه شصت نیز حقوق بشراست؟

1- قطعنامه اخیر "فدارسیون جامعه های حقوق بشر" که به پیشنهاد "جامعه حقوق بشر ایران" در مورد نقص حقوق بشر در ایران صادر شد، از همه چیز سخن گفته شده است. اما احتمالا از نظر تهیه کنندگان این قطعنامه، فشارها بر بستگان اعدام شدگان دهه شصت، ممانعت از برگزاری مراسم در خاوران، بستن درهای خاوران، گماردن مامورین برای ایجاد مزاحمت دائمی برای بستگان قربانیان و کسانی که می خواهند به این گورستان بیایند و بازداشتها و احضارهای بستگان اعدام شدگان برای ممانعت از برگزاری مراسم در گورستان خاوران و حتی منازل شخصی آنان، موضوع قابل اهمیتی، که در این قطعنامه ذکری از آن به میان بیاید نیست. 
2- در سالهای اخیر، تلاش کرده ام که از فعالین مدنی و حقوق بشری که به خارج کشور مهاجرت کرده اند بپرسم که چرا در مقابل فشارها بر بستگان اعدام شدگان سکوت کرده و آنان را نادیده گرفته اند؟ از آنان پرسیده ام که آیا به گورستان خاوران رفته اند؟ این گورستان چه اهمیتی برای مبارزان حقوق بشر دارد؟ متاسفانه در بیشتر موارد این فعالین از دادن پاسخ و حتی از وارد شدن در یک گفتگو، احتراز کردند.
3- به طور اتفاقی یکی از فعالین "کمپین 88"، که قصد آنرا داشتند دولت کانادا را متقاعد کنند که کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 67 را به عنوان جنایت علیه بشریت به رسمیت بشناسد را ملاقات کردم و از او جویا شدم که پروژه اتان به کجا کشیده است؟ در پاسخ گفت، که تصمیم گرفته اند که 15 آگوست را به عنوان روز یادآوری کشتار بزرگ تابستان 67 طرح کنند. به ایشان گفتم که 24 سال است که بستگان قربانیان آن کشتار بزرگ، در دهم شهریور (اول سپتامبر) بزرگداشت یاد قربانیان را در گورستان خاوران برگزار کرده اند. به ایشان گفتم که تاسف آور است کسانی که در جستجوی حقیقت و عدالت هستند، اهمیت این روز تاریخی را ندانسته اند. فعالین این کمپین، پذیرفتند که این تلاش اهمیت تاریخی دارد و روز اول سپتامبر را به عنوان روز به یاد آوردن آن جنایت به پارلمان کانادا پیشنهاد کردند. اما در تمام مدارک منتشر شده به انگلیسی و فارسی، از مادران و پدران و همسران و فرزندان و بستگان قربانیان، که علیرغم همه فشارها حافظ حافظه ما بودند سخنی گفته نشده است. حتی اشاره ای به اهمیت تاریخی این روز نشده است. دهم شهریور، در ادبیات این دوستان، تاریخی ندارد، روزی است که گویا به دلخواه انتخاب شده است. 
اینها تنها نمونه هائی است از آنچه ما فراموشی می نامیم و نشانی است از سیاست حقوق بشر در ایران.
*********************************
چندی قبل با دوستانم در مورد اینکه چرا "مادران میدان مایو" آرژانتین به یک صدای جهانی تبدیل شدند و بستگان ما در خاوران، فراموش شده اند صحبت می کردیم، من به این نکته اشاره کردم که علاوه بر اینکه فضای سیاسی جامعه آمریکای لاتین و به طور مشخص آرژانتین با آنچه ما در ایران مشاهده می کنیم، متفاوت است، بر این نکته تاکید کردم که در آمریکای لاتین، جنبش دادخواهی بخشی جدائی ناپذیر از جنبش حقوق بشر بود و بسیاری از فعالین و نهادهای حقوق بشر با تمام امکانات خود از آن دفاع می کردند. فعالین حقوق بشر در آنجا، یار و همراه بستگان قربانیان جنایتهای حکومت نظامی آرژانتین بودند. اما در ایران ما شاهد چنین همراهی از طرف فعالین حقوق بشر نیستیم. بسیاری از آنان ترجیح می دهند که دهه شصت و همه جنایتهای آن و بستگان قربانیان که تلاش می کنند که آن جنایتها از حافظه جمعی ما پاک نشود، به فراموشی سپرده شوند.
از همین رو بستگان قربانیان در شرایطی که جمهوری اسلامی، در سی و چند سال گذشته، به شکلی سیستماتیک و به تمام روشهای ممکن سیاست به سکوت وادار کردن آنان را دنبال کرده است، با این معضل روبرو هستند که چگونه میتوان فعالین سیاسی، مدنی و حتی فعالین حقوق بشر را متقاعد کرد که حقوق قربانیان و بستگان قربانیان نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر در دهه شصت نیز حقوق بشر است 

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

آب، آزادی و حقوق بشر

در سال 71 یا 72، اوج دوران سازندگی، گزارشی را در مورد اینده صنعت آب برای مدیران یک شرکت تهیه کردم. هدف این گزارش این بود که نشان دهد آیا سرمایه گذاری در صنعت آب به صرفه و سودآور است و اینده آن چیست؟ به همین منظور علاوه بر در نظر گرفتن نیازهای صنعت و شهرها و روستا ها به اب تصفیه شده، تلاش کردم که تصویری از چگونگی کیفیت و میزان آب قابل حصول در اینده را برای مدیران شرکت ارائه نمایم.

برای این منظور دو منطقه را به شکلی اجمالی مورد بررسی قرار دادم. اطراف مشهد و خوزستان. مشهد به این دلیل برایم مهم بود که عمده آب مصرفی (اعم از کشاورزی و اشامیدنی) از طریق آبهای زیر زمینی تامین می شد و خوزستان به این دلیل که چند تا از مهمترین رودخانه های ایران در آن جاری بودند و تمرکز صنایع در این منطقه (اعم از صنایع کشاورزی مانند کشت و صنعت ها و صنایع سنگین و سبک) به وضوح به چشم می آمد و تقریبا همه انها آب مورد نیاز خود را از آبهای سطحی تامین می کردند و فاضلاب خود را (بدون تصفیه و یا با میزانی از تصفیه) به آبهای سطحی تخلیه می کردند (1).

نتیجه گیری ام این بود که با برداشت بی رویه آب از سفره های زیر زمینی که پس از انقلاب دیگر هیچ کنترلی بر ان وجود نداشت، منابع آب زیر زمینی به شکل مداوم تخریب خواهد شد و به همین دلیل به شکلی روزانه نیاز به تصفیه های پیچیده تر و گرانقیمت تر افزایش خواهد یافت. متاسفانه همین نتیجه در مورد آبهای سطحی وجود داشت. در همان زمان متذکر شده بودم که پاکیزه نگاهداشتن آبهای سطحی از استخراج نفت ارزشمندتر و اقتصادی تر خواهد بود.

در همین جا لازم است یک نکته جالب توجه دیگر را متذکر شوم. در همان سالها به دلیل ساخت و سازهای بی رویه ای که با مجوزهای شهرداری (تحت مدیریت کرباسچی)، در شمال تهران، انجام شده بود، سطح آبهای زیر زمینی در این منطقه چنان بالا آمده بود که در بسیاری از موارد آبهای زیر زمینی که به دلیل نبود سیستم جمع آوری فاضلاب آلوده بودند، از زمین بیرون می زد (این اتفاق در جوادیه و جنوب شهر اتفاق نمی افتاد، جوشش ابهای زیر زمینی در بالای میدان ونک مشاهده می شد).

اینها را به عنوان پیش زمینه طرح کردم، تا خواننده حداقل تصویری محدود از فاجعه ای که در آنها سالها با آن روبرو بودیم، داشته باشد. سئوال این است که نهادهای دولتی (در تمام سطوح تصمیم گیری)، جامعه مدنی، دانشگاهیان و مردم به طور کلی چگونه با این فاجعه روبرو شدند و چه تلاشی را برای جلوگیری از وقوع آن انجام داده اند؟

خواننده حتما به این نکته توجه دارد که میزان بارندگی در ایران ناچیز است (ایران در کل یک کشور کم آب در نظر گرفته می شود) و همین میزان اندک میتواند تحت تاثیر تغییر شرایط اب و هوائی (گرم شدن زمین) و دستکاری های ما در حوزه آبریز هر منبع آب، از جمله سد سازی و یا برداشت بی رویه از منابع زیر زمینی به شدت کاهش یابد. همچنین به دلیل افزایش سرسام آور جمعیت (در سی و چند سال گذشته جمعیت ایران بیش از دوبرابر شده است) که همراه با تغییر چشمگیر مدل زندگی مردم (افزایش زندگی شهرنشینی و رشد طبقه متوسط) بوده و افزایش مصرف سرانه، میزان کل مصرف اب در شهرها و روستاها برای مصارف خانگی و شهری و همچنین به دلیل رشد صنایع و کشاورزی نیاز به منابع آب به میزان بسیار چشمگیری افزایش یافته است.

از همین رو، کمابیش روشن بود (در سال 1368، 1376 و 1384 که به ترتیب رفسنجانی، خاتمی و احمدی نژاد ریاست قوه مجریه را در اختیار گرفتند) که دولت در تامین اب مورد نیاز برای مصارف خانگی، شهری، صنعتی و کشاورزی با مشکلات گسترده روبرو خواهد بود.

نهادهای سیاسی کمابیش موضعی روشن داشتند. سعید لیلاز، روزنامه نگار اقتصادی هوادار رفسنجانی و جبهه اصلاح طلبان حکومتی، در یکی از مقالات خود به صراحت نوشته بود که ما توان اینرا که صنایع خود را مجبور کنیم که الزامات زیست محیطی را رعایت کنند نداریم. این کار بیش از اندازه گران قیمت است و در جامعه ای که نیاز به سرمایه گذاری بیشتر و ایجاد کار دارد، تحمیل این استانداردها بر صنایع، زیانهای جدی به سیاستهای اقتصادی دولت رفسنجانی و اصلاحات وارد خواهد کرد. روشن بود که این دولتها هیچ تلاشی برای کاهش آلودگی ها نمی کردند. حتی زمانی که به بازسازی و نوسازی صنایع می پرداحتند، توجه به مسائل زیست محیطی وجود نداشت. دولتهای رفسنجانی و خاتمی (در اینجا من سیاست اقتصادی دولت خاتمی را در مد نظر دارم)، مانند هم فکران راستگرای خود (از جمله دولتهای راستگرا در ایالات متحده، کانادا و اروپا) در دیگر نقاط جهان توجهی به مسئله محیط زیست نداشتند و اینکار را بی فایده و بی حاصل می دانستند. مصوبه های مجلس و دولت و حتی سازمان محیط زیست در مورد وضع استانداردهای لازم و چگونگی مقابله با مشکلاتی که قابل پیش بینی بود، نا روشن و به شکل تاسف اوری ناکافی است (2).

علاوه بر آن تحقق همان اندک استانداردهای موجود، از یک طرف به دلیل اینکه نهادهای امنیتی و نظامی و افراد وابسته به نظام هر روز بیش از روز گذشته در اقتصاد کشور مداخله و مشارکت می کردند (سیاستی که پس از پایان جنگ و شروع به کار دولت رفسنجانی آغاز شد. از همان زمان، همه ارکان دولت متفق القول بودند که لازم است سرمایه داران مکتبی- یا به قول رفسنجانی؛ بچه حزب اللهی های سرمایه دار، داشته باشیم)، عملا به دلیل نفوذ و قدرت آنان، ناممکن بود. از طرف دیگر فساد اداری، سبب می شد که هر صاحب صنعتی با پرداخت مبلغی ناچیز، در مقایسه با سرمایه گذاری های لازم برای رعایت استانداردهای محیط زیستی، تائیدیه های لازم را دریافت کنند.

دولت رفسنجانی، حتی زمانی که در دوره دوم ریاست جمهوری خود، به شدت در مقابل جناح اصولگرا تضعیف شده و مجبور بود که آنان را تحمل کند و حتی در بسیاری از موارد در مقابل خواسته های آنان کوتاه بیاید، با جناح اصولگرا در این مورد که اجازه نفس کشیدن به منتقدان مستقل را ندهد، هم صدا و همراه بود. طبیعی بود که این دولت انتقاد از سیاستهای محیط زیست خود را نیز تحمل نمی کرد.

دولت خاتمی که توسعه سیاسی را در نظر داشت، فاقد یک برنامه اقتصادی روشن بود، از جمله فاقد هر گونه سیاست روشن درباره حفظ محیط زیست و محافظت از منابع اب بود و همان روند "دوران سازندگی" ادامه یافت. لازم است بر این نکته تاکید کنم که در دوره خاتمی، به دلیل اینکه تا حدودی شرایط برای فعالیتهای مستقل فراهم شد، نهادهای غیر دولتی حامی محیط زیست تشکیل شده و توانستند در بسیج شهروندان برای حفظ محیط زیست گامهائی را به پیش بردارند.

دولت احمدی نژاد، با پیگیری سیاستهای مشابه دولتهای رفسنجانی و خاتمی در رابطه با محیط زیست (بی توجهی مطلق به آن)، افزایش نفوذ نظامیان و امنیتی ها در اقتصاد و حتی منحل کردن بسیاری از نهادهای تخصصی، وضعیت را بدتر کرد. به یک کلام هیچ یک از دولتهای بعد از انقلاب مسئله محیط زیست را جدی نگرفتند.
  
البته این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد که هیچ کدام از احزاب سیاسی فعال، چه در سالهای اولیه بعد از انقلاب (حزب جمهوری اسلامی، مجاهدین انقلاب، هیئت های موتلفه، نهضت آزادی، فدائیان خلق، حزب توده و مجاهدین)، و پس از پایان جنگ (کارگزاران، مشارکت، هیئت های موتلفه، انواع احزاب اصلاح طلب و اصولگرای دولتی، نهضت آزادی، ملی –مذهبی ها) نیز مسئله محیط زیست را به عنوان یک مسئله جدی که نیاز به توجه ویژه به آن وجود دارد طرح نکرده اند.

اما در مقابل، نهادهای مدنی و دانشگاهیانی قرار داشتند که میتوانستند نقشی جدی در آگاه کردن مردم بر عهده گیرند. متاسفانه من به مطالعه ای جدی در مورد چگونه رویکرد نهادهای مدافع محیط زیست و دانشگاهی به مسئله حفظ محیط زیست در ایران و به ویژه نقد سیاستهای اصلی دولت در قبال محیط زیست، دسترسی ندارم. این مطالعات نیازی جدی است و میتواند مبنائی برای فعالیتهای اینده در این زمینه و زمینه های مشابه باشد.  

اما همیشه این سئوال بزرگ در مقابل من قرار داشته است که چگونه نهادهای غیر دولتی (مدافع محیط زیست) قادر بودند به وظایف خود عمل کنند؟ این نهادها از یک طرف لازم بود که خود را با شرایط بسیار دشوار سیاسی هماهنگ نمایند تا حداقلی از رسمیت را داشته باشند. اما از سوی دیگر این نگرانی همیشه وجود داشته است که این نهادها با دخالت دادن کسانی که وابسته به دولت هستند (از جمله مشارکت برخی از اعضای ارشد جناح اصلاح طلب و حتی اصولگرای حکومت) استقلال خود را از دست داده و قادر نباشند که به وظایف خود عمل کنند.

مثلا فاجعه زیست محیطی در دریاچه ارومیه به سادگی قابل پیش بینی بود و یک مطالعه در مورد حوزه آبریز دریاچه ارومیه، میزان بارندگی در منطقه، سدهائی که بر رودهای منتهی به این دریاچه زده شده بود و میزان برداشت از این سدها، میتوانست به خوبی نشان دهد که یک فاجعه زیست محیطی در راه است. یا برداشت های بی رویه آب از زاینده رود، که موجب خشک شدن این رودخانه در اصفهان شد (3) و بسیاری از موارد مشابه، قابل پیش بینی و با اتخاذ سیاستهای مناسب و واقع بینانه تا حدودی قابل پیشگیری بود.

نمونه ای که همیشه مرا عمیقا ناراحت و نگران می کند، سرنوشت رودخانه کارون است که به دلیل عدم وجود قوانین مناسب، عدم نظارت کافی از جمله از طرف نهادهای مدنی، فساد گسترده و بی توجهی و بی مسئولیتی مقامات مرکزی و محلی، به آبراهی آلوده و کم آب تبدیل و یکی از مهمترین سرمایه های کشور با خطری جدی روبرو شده است. همین نکته در مورد سفره های زیر زمینی بسیاری از استانهای کشور، که مهمترین منبع آب شیرین در آنها آب زیر زمینی است، صادق است. آیا نهادهای مدافع محیط زیست و دانشگاههای ما به شکلی مناسب در این گونه موارد عمل کرده اند؟

بدون وجود یک جامعه مدنی قوی و مستقل، بدون آموزش گسترده ضرورت حفظ محیط زیست (در تمام سطوح) و نشان دادن اهمیت آن در زندگی همه شهروندان و توضیح اینکه فرزندان ما در همین اقلیم و در یک ابعاد گسترده تر در این کره زندگی خواهند کرد، و قانع کردن شهروندان که توسعه پایدار بهترین استراتژی ممکن برای همه ایرانیان است، چگونه میتوان انتظار داشت که یک جنبش گسترده در حمایت از کاهش آلودگی های محیط زیستی، از جمله حفظ منابع آبی شکل گیرد؟

می دانیم که حفظ محیط زیست نیاز به سرمایه گذاری دارد. در کشورهای دیگر سالها طول کشید که بخش مهمی از مردم قانع شدند که لازم است هزینه حفظ محیط زیست پرداخت شود. در این کشورها تلاشهای گسترده از طرف فعالین محیط زیست و برخی نهادهای دولتی (از جمله دانشگاهها، مدارس و رسانه های جمعی) مردم را قانع کرد که این خرج اضافه را قبول کنند و حتی در بسیاری از موارد آنرا به دولتهای خود تحمیل نمایند.

در ایران چنین جنبشی به وجود نیامده است. مردم هنوز این نکته را باور نکرده اند که لازم است برای حفظ محیط زیست تلاش کرد و هزینه های انرا بر عهده گرفت. از جمله مردم با گران شدن آب مخالف هستند. هر چند گران شدن اب میتواند 1) همه مصرف کنندگان، اعم از خانگی، شهری، صنعتی و کشاورزی را به کاهش مصرف تشویق کرده و 2) تصفیه پیشرفته فاضلابهای صنعتی و شهری را مقرون به صرفه کرده و امکان آزاد کردن بدون خطر آن به محیط زیست و یا بازگرداندن آن را به مدار مصرف ممکن نماید. کاهش این مقاومت ها و مخالفت ها، تنها با رشد آگاهی، بسیج شهروندان در یک جنبش گسترده مدافع محیط زیست، و اعتماد به وجود یک دولت پاسخگو ممکن است.

یکی از شرطهای لازم برای اینکه مردم قانع شوند که لازم است هزینه بیشتر آب را تحمل و تقبل کنند، وجود یک دولت پاسخگو است. اگر بنا باشد که به روال معمول، منابع مالی در ایران حیف و میل شود و به جیب این و آن ریخته شود و یا صاف و ساده، به دلیل ندانم کاری مسئولان از بین برود، در آن صورت بسیار دشوار خواهد بود که مردم را به قبول این هزینه ها قانع کرد.

علاوه بر آن بدون وضع قوانین جدی و تعریف استانداردهای واقع بینانه و علمی، که بدون مشارکت مردم و کارشناسان ممکن نیست و بدون سرمایه گذاری لازم در این زمینه و مقابله با فساد گسترده در کشور، که محصول مستقیم دیکتاتوری است، چگونه میتوان انتظار داشت که وضعیت محیط زیست در ایران رو به بهبود رود؟

می خواهم نتیجه گیری کنم که یک دولت غیر پاسخگو و فاسد، همانطور که حق آزادی بیان، اجتماعات، عقیده، دسترسی به مسکن و آموزش و بهداشت شهروندان را زیر پا می گذارد، حق داشتن محیط زیستی سالم را نیز پایمال می کند. برای قانع کردن مردم، نیاز به یک دیالوگ گسترده است و در یک فضای سیاسی بسته، چنین دیالوگی نمی تواند به شکلی موثر شکل گیرد.  

اما بدون هیچ تردیدی نمی توان همه اقدامات را به تغییر شرایط در کشور موکول کرد. بسیاری از این فجایع، میتواند برای همیشه چهره ایران را تغییر دهند. از همین روست که لازم است برای اقدامات کسانی که در همین شرایط دشوار برای بهبود شرایط تلاش می کنند، ارزش قائل بود و تاثیر گذاری آنها را، هر چند محدود، به رسمیت شناخت و انرا تشویق کرد.
***************************************
توضیحات:
1- در این مطالعه، به منابع ارزشمندی در سازمانهای تخصصی در منابع آب برخورد کردم. مطالعاتی که با دقت شرایط ابهای زیر زمینی و سطحی را بررسی کرده بودند. اما متاسفانه بسیاری از آنها خاک می خوردند.
2- هنوز هم راستگرایان، تغییرات بسیار عمده در شرایط آب و هوائی را، علیرغم وجود انبوهی از مطالعات و به ویژه ظاهر شدن نتایج این تغییرات، باور ندارند و همین امروز در کانادا، دولت راستگرای استفان هارپر نظارتهای زیست محیطی را، به نفع کاهش سرمایه گذاری صنایع و افزایش سود آوری آنان، به میزان قابل توجهی کاهش داده است.
3-در همین مورد باید ذکر کنم که در سال 58 یکی از موارد اختلاف میان دولت موقت و شورای کارگران و کارمندان ذوب آهن در مورد احداث یک کارخانه فولاد که در زمان شاه بنا بود در بندرعباس ساخته شود و دولت موقت قصد آنرا داشت که آنرا به اصفهان منتقل کند، و بعدا به فولاد مبارکه معروف شد، بر سر مسئله عدم دسترسی به منابع لازم آب بود.

جعفر بهکیش
23 تیر 1392    

۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

سرنوشت ادوارد اسنودن، آزمونی دشوار برای فعالین و نهادهای ناظر و مدافع حقوق بشر

سرنوشت ادوارد اسنودن، افشاگر جاسوسی امریکا بر علیه شهروندانش:
آزمونی دشوار برای فعالین و نهادهای ناظر و مدافع حقوق بشر

گفته می شود یکی از آزمونهای مهم حقوق بشر، چگونگی رفتار با کسانی است که فاقد تابعیت هستند. کسانی که از کشورهای خود گریخته اند. پاسپورت ندارند و یا پاسپورت آنان مانند ادوارد اسنودن، حتی بدون اجازه مقامات قضائی لغو شده است. ایا آنان از حقوق یک انسان برخوردار هستند؟ ایا تنها کسانی که دارای تابعیت هستند انسان محسوب می شوند؟
اسنودن، پیمانکار آژانس امنیت ملی آمریکا، پس از افشای اطلاعات فوق سری در مورد گردآوری اطلاعات مربوط به ارتباطات الکترونیک شهروندان آمریکا، یکباره تبدیل به دشمن کشور شده است و در حال حاضر به اتهام جاسوسی تحت پیگرد قرار گرفته است.
اسنودن چندین روز است که در قسمت ترانزیت فرودگان مسکو در انتظار است که کشوری را بیابد تا از آن پناهندگی اخذ کرده و در آن ساکن شود. اما تا کنون هیچ کشوری تحت فشار آمریکا حاضر نشده است که تقاضای او را بپذیرد. او فرد بدون تابعیتی است که شاید مجبور شود برای مدتهای بسیار طولانی در همین قسمت ترانزیت باقی بماند.
گفته می شود که همه انسانها بدون هر گونه تبعیضی حقوقی دارند که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و ملحقات آن به رسمیت شناخته شده است. این حقوق، لااقل در اعلامیه جهانی حقوق بشر به داشتن تابعیت مشروط نشده است. یک انسان حق دارد اگر در کشور خود در خطر باشد، راه سفر در پیش گیرد و در گوشه ای از این کره خاکی و در شرایط امن ساکن شود.
اینک مجامع حقوق بشر و سازمانهای مدافع آن با آزمونی سخت روبرو هستند. آیا این سازمانها برای دفاع از حقوق ادوارد اسنودن، حاضر هستند که رویاروئی با آمریکا را قبول کنند؟
بدون شک اقدام ایالات متحده آمریکا برای جمع آوری اطلاعات مربوط به مکالمات شهروندان با حکمی بسیار کلی که سالها از دید عموم مخفی نگاهداشته شده بود، حریم خصوصی مردم را زیر پا گذاشته است. اما استدلال ایالات متحده که او مجاز است برای حفظ امنیت خود برخی حقوق، از جمله حق آزادی بیان، را محدود و یا کاملا ملغی کند، میتواند زیانهای جبران ناپذیری به تلاشهای مدافعین حقوق بشر وارد نماید.  از جمله این زیانها این نکته ساده است که کشورهائی دیگر با استناد به این شیوه برخورد میتوانند اقدامات مغایر با حقوق بشر خود را توجیه کنند. (سخنرانی های محمد جواد لاریجانی در شورای حقوق بشر سازمان ملل نشان می دهد که چگونه ایران از نقض حقوق بشر در کشورهائی که منتقد رفتار ایران هستند، استفاده می کند تا اقدامات خود را توجیه کند).
این نکته حائز اهمیت است که کسی که این نقض حقوق شهروندان را برملا کرده است، مورد حمایت فعالین حقوق بشر و به ویژه سازمانهای حقوق بشر قرار گیرد. عفو بین الملل در قبال این حوادث عکس العمل نشان داده و اقدامات آمریکا را مغایر با مبانی و استانداردهای حقوق بشر دانسته است و این نکته را گوشزد کرده است که کسانی که زنگ خطر را در مورد نقض حقوق بشر به صدا در می آورند نباید مورد پیگرد قرار گیرند.
اما بسیاری در اینمورد سکوت کرده اند. آیا فعالین حقوق بشر از حقوق ادوارد اسنودن حمایت خواهند کرد؟ و یک صدا به آمریکا فشار خواهند آورد که حقوق ادوارد اسنودن را به رسمیت بشناسد؟
چرا ایرانیان نباید به مقامات ایالات متحده نامه بنویسند و از مقامات این کشور بخواهند که مبانی و استانداردهای حقوق بشر را رعایت کند؟ چرا نباید به شورای حقوق بشر سازمان ملل نامه نوشت و از آنان خواست از حقوق اسنودن دفاع کنند؟
جعفر بهکیش
دوازدهم تیر 92

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

حمید اشرف؛ نمادی از تلاش برای تغییر جهان و بی سرانجامی یک جنبش

نام زنده یاد حمید اشرف را زمانی که هنوز نوجوانی چهارده-پانزده ساله بودم، از برادران و خوهرانم شنیده ام. در طول سالیانی بسیار طولانی حمید اشرف، برای بسیاری از جوانان ایرانی نمادی از مقاومت و تلاش برای تغییر جهان، به جهانی بهتر بود. اما، با نگاه امروزینم، حمید اشرف را میتوان در ضمن نماد بی سرانجامی یک جنبش و بی تحرکی فکری در سازمان چریکهای فدائی خلق دانست: حفظ آنچه ساخته شده بود، بدون آنکه تلاشی جدی برای تغییر آن صورت گیرد.
حمید اشرف برای من نیز، سمیل صداقت و وفاداری به آرمانهای والائی است که انسانهای بسیاری جان بر سر آن گذشاته اند. که بسیاری از عزیزان من نیز در میان آنان هستند. آرمانهائی که به گمان من کهنه شدنی نیستند و لازم است بیان خود را در جامعه امروز ایران بیابد.  
هشت تیر 1355، زمانی که حمید اشرف پس از شش سال فعالیت قهرمانانه به عنوان چریک شهری بر زمین افتاد، هر چند بهتی همراه با ناباوری و ناامیدی چریکها را فرا گرفت، اما به سرعت بسیاری از این جوانان بلند همت ندا بر آوردند که "ما پرچم بر زمین افتاده را بر خواهیم داشت".
اما می دانیم که کشته شدن حمید اشرف، سبب شد که بسیاری به سرانجام راهی که سازمان فدائی در پیش گرفته بود، دوباره بیاندیشند. شاید بی دلیل نبود که بلافاصله پس از کشته شدن حمید اشرف، بسیاری از کادرهای سازمان چریکهای فدائی خلق به این نتیجه رسیدند که دیگر ادامه این راه ممکن و میسر نیست و باید طرح دیگری انداخته شود. از منشعبین سازمان چریکها می گویم که می دانیم به منشعبینی که به حزب توده پیوستند، محدود نبودند و حتی این تردید ها به منشعبین محدود نبود و تعداد قابل توجهی از کادرها سازمان چریکها تا آستانه انشعاب رفتند و تنها در آخرین لحظات از این اقدام خود منصرف شدند.
امروز سی و هفت سال از آن ضایعه بزرگ گذشته است. امروز باید این نکته را در نظر بگیریم که چگونه جنبشی که به همت اندیشمندان جسور و خلاقی مانند امیر پرویز پویان (راستش برایم دشوار است که چنین عنوانی را به بزرگانی مانند جزنی بدهم) شکل گرفت، اندیشمندانی که بر اندیشه های رسمی دوران شوریده بودند، به چنان جمودی دچار شد، که حتی بسیاری از منتقدان آن راهی نیافتند مگر آنکه به دامان نگرش کهنی پناه برند که سالیان طولانی بود که از تولید خلاقانه اندیشه های نوین عاجز بود (این جمله را از دوستی عاریت گرفته ام، او در سال 63 به من گوشزد کرد که اردوگاه سوسیالیسم، در چهل و چند سال اخیر، از تولید هر اندیشه جدی فلسفی و سیاسی عاجز بوده است).
به این نکته فکر کرده ام که اگر این گفته درست باشد که جنبش چریکی، شورشگری جوانانی بود که پس از شکست جنبش ملی شدن نفت (به طور مشخص شکست حزب توده و جبهه ملی)، آرامش مورد ادعای حکومت را باور نداشتند و تحت تاثیر جنبش های دهه شصت جوانان و روشنفکران در اروپا و آمریکا و تحت تاثیر جنبش های چریکی در آمریکای لاتین، به میدان آمده بودند تا جهان را تغییر دهند، چگونه شد، که هر روز بیش از روز گذشته، به یک سازمان نظامی تبدیل شد و از آن شور اندیشه و پویشگری جوانان و روشنفکران شورشی اثری باقی نماند؟ 

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

چگونه یک واقعه تاریخی را به خاطر می آوریم؟

به نقل از شهروند

از من پرسیده شده است که کشتار تابستان 67 را چگونه به خاطر می آورم. من، اما ترجیح می دهم که به موضوع دیگری که به ترتیبی به این سئوال مربوط است بپردازم.

احتمالا با من موافق هستید که یک واقعه به شکل یکسان در حافظه افراد باقی نمی ماند. سنتها، فرهنگ، علایق، جایگاه اجتماعی، محیط پیرامونی، وابستگی های سیاسی و باورهای ایدئولوژیک، در اینکه چه جنبه هائی از یک واقعه به خاطر سپرده شوند، دخیل هستند. همچنین افراد در گذر زمان تغییر می کنند و به حسب آن نیز حافظه افراد دستخوش تغییر می شود. علاوه بر آن اگر قائل به حافظه جمعی باشیم، مکانیزمهائی اجتماعی از جمله سنتها، فرهنگ، توازن سیاسی در یک جامعه، مطالب منتشر شده در رسانه های جمعی و واکنش روشنفکران و دانشگاهیان در شکل گیری حافظه جمعی دخالت دارند.
خانواده های جانباختگان اعدام های دهه شصت و تابستان 67 در خاوران
خانواده های جانباختگان اعدام های دهه شصت و تابستان 67 در خاوران
اگر همین سئوال را در مورد جنگ ایران و عراق، حادثه ای که در حدود هشت سال زندگی همه ایرانیان را تحت تاثیر قرار داده بود، از خود بپرسیم، اهمیت اینکه یک واقعه چگونه در حافظه فردی و جمعی شکل می گیرد، بیشتر روشن می شود.
تقریبا همه ما به گونه ای جنگ را به خاطر می آوریم. بسیاری از آنان که در جنگ شرکت داشتند، جنگ را به عنوان یک حماسه به خاطر می آورند. قهرمانی های هم سنگران خود و پیروزیها را به خاطر می اورند و به آن می بالند. بسیاری دیگر خانه خرابی، سرگردانی های ناشی از جنگ، موشک باران و وحشت از حمله شیمیائی عراق برایشان دوباره زنده می شود. برخی تلاشهای ضد جنگ خود را به خاطر می آورند. و بسیاری نوحه های آهنگران در خاطرشان زنده می شود.
اما مسئله به همین جا ختم نمی شود. دولت روایت خود را از جنگ در رسانه های خود تبلیغ می کند. در مورد آن فیلم سینمائی و سریال و فیلم های مستند می سازند، مقاله و کتاب چاپ می کنند، موسیقی های مخصوص آن درست می شود، تا جوانانی که حتی در زمان جنگ متولد نشده بودند، آنرا چنان به خاطر بیاورند که قدرت تمایل دارد. جنگ را لازم قلمداد می کنند و بر این ضرورت تاکید می کنند. اما از سوی دیگر، صدای مخالفان و منتقدان (تداوم) جنگ نیز، هر چند بسیار کم پژواکتر از صدای دولتیها، وجود دارد. آنان جنگ را سبب ویرانی اقتصاد، تثبیت رژیم دیکتاتوری، تسلط نظامیان بر ارکان کشور و زیانهای هنگفت برای ایران می دانند و تلاش می کنند در حد امکانات خود روایت خود را به گوش دیگران برسانند. و در این میان، نکته جالب این است که برخی از افراد، با عوض شدن مواضع سیاسی و تلقی خود از جهان و تغییر شرایط اجتماعی خود و پیرامون، روایتشان از جنگ تغییر می کند.
در ایران نبردی سیاسی برای آنکه جنگ چگونه به خاطر سپرده شود در جریان است. اینکه کدام نیروها دست بالا را داشته باشند، میتواند بر حافظه جمعی و خرده حافظه های جمعی تاثیری تعیین کننده داشته باشد.
این نکته را گفتم تا به موضوع مورد بحثم برسم. کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 67 چگونه به خاطر آورده می شود. این سئوال هم در حوزه شخصی و هم در حوزه عمومی حائز اهمیت و قابل بررسی است. شاید برخی از خوانندگان این مقاله خاطرات زندانیان سیاسی را خوانده اند و حتما به این نکته توجه کرده اند که روایت زندانیان سیاسی جان به در برده از آن کشتار، هر چند در برخی از خطوط کلی آن به هم شبیه هستند، اما به روشنی می توان تفاوت دیدگاه های نویسندگان در میان سطور را مشاهده کرد. اما این حادثه بازیگران دیگر نیز داشته است. کسانی که مستقیما فرمان ایت الله خمینی را اجرا می کردند، مسئولان دولتی که مستقیم و غیر مستقیم یا درگیر این حادثه بوده اند و یا انجام آن را تسهیل کردند، همچنین بستگان قربانیان که سالها برای دانستن حقیقت و تحقق عدالت تلاش کردند و انتظار کشیدند. و بخش مهمی از مردم که مستقیما در این حادثه شوم درگیر نبودند و دانسته هایشان بر اساس روایتهائی است که شنیده اند و خوانده اند.
این مقاله زمانی نوشته می شود که عده ای از فعالین حقوق بشر و فعالین سیاسی و مدنی موفق شدند با تلاش گسترده، یک لایحه را در محکومیت این جنایت از پارلمان کانادا بگذرانند و این موفقیت را لازم است به آنان تبریک گفت. بدون شک این جنایت این فعالین را به شدت تحت تاثیر قرار داده است و به همین دلیل است که حاضر شده اند که وقت و انرژی خود را صرف چنین کاری نمایند.
از خود می پرسم فعالین این گروه این حادثه را چگونه به خاطر می آورند. بهترین وسیله برای دانستن این مسئله این است که به صحبتهای آنان و مطالبی که عنوان کرده اند مراجعه کنیم.
نگاهی به وبسایت این گروه به انگلیسی می اندازم. این گروه طرح یک لایحه را ارائه کرده است و روز اول سپتامبر را به عنوان روز همبستگی با زندانیان سیاسی اعلام کرده است. اما در حافظه این گروه، اول سپتامبر دارای هیچ پیشینه ای نیست. گویا این گروه، به یکباره و به شکلی اتفاقی این روز را برای این منظور انتخاب کرده است. هیچ توضیحی در این مورد وجود ندارد. خواننده و احتمالا نمایندگان پارلمانی که این فعالین با آنان صحبت کرده اند هیچ از تاریخچه این روز نمی دانند. آنان نمی دانند که دهم شهریور (اول سپتامبر) روز گرامیداشت قربانیان کشتار جمعی در ایران است. آنان به خاطر نمی آورند که بستگان اعدام شدگان، برای آنکه این روز به روزی تاریخی تبدیل شود، سالها رنج تحقیر و بازداشت و فشار را تحمل کرده اند.
همچنین، در این وبسایت، از خانواده هائی که در بیست و پنج سال گذشته، علیرغم همه فشارهائی که حکومت بر آنها وارد کرده است، و تلاش کرده اند با حضور کمابیش دائم خود در گورستان خاوران و با برگزاری تنها مراسم یادبود در یک فضای عمومی در داخل ایران، با فراموشی مبارزه کنند، حتی یک اشاره هم وجود ندارد. چرا در حافظه این جمع، مادران خاوران، مراسم گرامیداشت یاد قربانیان در ایران هیچ ارزشی برای اشاره کردن ندارد؟ آیا کاری که مادران خاوران در ایران انجام دادند ارزش ارج گذاری نداشته است؟ در حالی که، بدون آن که بخواهم از ارزش و مرتبه کار بکاهم، در حافظه این جمع، مرکز اسناد حقوق بشر ایران و عدالت برای ایران، دارای اهمیت است و نویسندگان این وبسایت وقتی این فاجعه را به خاطر می آورند، ضرورت آن را می بینند که از این دو نهاد یاد نمایند.
در مقابل اگر به سایت بیداران مراجعه شود، خواننده می تواند به راحتی تشخیص دهد که گورستان خاوران و تلاشهای مادران خاوران در حافظه نویسندگان این وبسایت نقشی محوری دارد. در ده سال گذشته که این سایت کمابیش فعال بوده است، نویسندگان آن تلاش کرده اند تا آنجا که در توانشان است، همراه با مادران خاوران، گورستان خاوران را به عنوان یکی از مهمترین سمبلهای نقض حقوق بشر در ایران معرفی نمایند، و مادران خاوران را در مرکز هر جنبش دادخواهی قرار دهند.
این تفاوت عمده از کجا ناشی شده است؟ چرا حافظه برخی از فعالان حقوق بشر و دادخواهی از جمله مادران خاوران و همکاران سایت بیداران با حافظه فعالین کمپین 88 چنین متفاوت است؟ آیا این تفاوت نشانی از چالش سیاسی است که جنبش دادخواهی و حقوق بشر ایران با آن درگیر است؟
8 جون 2013

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

هان، ای شرم؛ سرخی ات پیدا نیست!


به یاد مادر معینی و مادر سرحدی؛

بسیار دشوار است که از این راه دور برای کسانی بنویسی که سالها با آنان و با احترام و مهر فراوان به آنان زندگی کرده باشی. دشوار است که از انان بگوئی و از رنجی که آنان در زندگی خود تحمل کردند ننویسی. دشوار است که از آنان بنویسی و این نکته مهم را یادآور نشوی که مادرانی که در صحنه اجتماعی، گویا، در سایه فرزندان خود قرار داشتند، به شخصیتهای تاثیر گذار در 
جامعه تبدیل شدند.
ماه های اخیر همراه با خبرهای ناگواری بودند. چند ماه قبل، مادر پرتوئی ما را تنها گذاشت و سپس چند هفته پیش مادر سرحدی از میان ما رفت. و امروز خبر فوت مادر معینی مرا بیش از پیش در اندوهی جانکاه فرو برد. در سالهای اخیر که با مادران صحبت می کنم، هر بار صمیمانه آرزو می کنم که سایه آنان بر سر ما باقی باشد. اما دست روزگار ارزوهای ما را به هیچ می گیرد. مادرانمان، یک به یک ما را تنها می گذارند.
مادر معینی و مادر سرحدی سالها غریبانه به گورستان خاوران رفتند. عکس هبت و منوچهر را در آغوش گرفتند، برای انکه به ما یاد اور شوند که جنایت بزرگی در ایران اتفاق افتاده است. برای انکه به ما مسئولیتهایمان را یادآور شوند. برای انکه با فراموشی مبارزه کنند. آنان صدای وجدان جامعه ای هستند که با جنایت خو گرفته است و آنرا تقدیس می کند.
مادر معینی و مادر سرحدی به همراه یاران خود، مادران خاوران، سالها برای حقیقت و عدالت تلاش کرده اند. آنان هر گاه که فرصتی پیش آمده است، به مسئولین و مقامات حکومتی و بین المللی مراجعه کرده اند تا اطلاعی از سرنوشت عزیزان خود بیابند. امسال بیست و پنج سال از جنایت هولناک تابستان 67 گذشته است. اما مادر معینی و مادر سرحدی بدون آنکه بدانند چرا فرزندانشان به همراه حدود چهار هزار زندانی سیاسی دیگر قتل عام شدند، ما را ترک کردند. آنان شاهد بودند که چگونه حقیقت و عدالت در برابر مصلحتهای سیاسی قربانی شده است، بدون آنکه دستاوردی جدی از آن حاصل شده باشد.
صدای آنان برای حقیقت و عدالت در هیاهوی "سیاست واقع گرایانه" بسیاری از سیاست ورزان و فعالین مدنی و حقوق بشر ایرانی کمتر به گوش کسی رسیده است. چگونه میتوان انتظار داشت که صدای آنان شنیده شود، وقتی بسیاری از این سیاست ورزان، کسانی را که در شکل گیری سیاست خشونت نقشی تعیین کننده داشته اند، را تقدیس و تطهیر می کنند؟
ایا میتوان به اینده امیدی داشت در حالی که حتی بسیاری از منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی درخواست مادرانمان برای حقیقت و عدالت را، علیرغم آنکه در ادبیات حقوق بشر این تلاش ها بخشی جدائی ناپذیر از تلاش یک ملت برای توسعه حقوق بشر قلمداد می شود، کمک به تسلسل خشونت در ایران معرفی می کنند؟
ایا میتوان با سیاست ورزانی که از منظر آنان نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی تنها از زمانی آغاز می شود که آنان از حکومت رانده شده اند و آنچه در پیش از آن اتفاق افتاده است همه منطبق با اصول دمکراسی و حقوق بشر بوده است، به بحثی جدی پرداخت؟
اگر امیدی به تغییر در نگرش ایرانیان و به ویژه سیاست ورزان به رویاروئی با گذشته وجود داشته باشد، مادران خاوران و همه بستگان قربانیان نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی در روشن نگاهداشتن این بارقه های امید نقشی مهم ایفا خواهند کرد.
مادر سرحدی و مادر معینی از میان ما رفتند، اما پژواک صدای آنان با ما باقی خواهد ماند.

جعفر بهکیش
چهار خرداد 1993



به نقل از اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=53016

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

گفتمان دادخواهی و "مادران خاوران"


در ادامه نوشته هایم درباره ایران تریبونال و در استانه سال 1392 که مصادف است با بیست و پنجمین سالگرد کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان سال 67، لازم است که به مسئله گورستان خاوران و "مادران خاوران" بپردازم. چرا که امسال نیز به روال هر ساله از سال 60، بستگان اعدام شدگان (که با عنوان مادران خاوران شناخته می شوند) آخرین جمعه سال را به خاوران رفتند. اما علیرغم حضور چشمگیر خانواده ها، ماموران اجازه ندادند که بستگان بر گورهای جمعی در خاوران تجمع کنند. در سی و چند سال گذشته، بستگان اعدام شدگان، علیرغم همه محدودیتها و تهدیدها و بازداشتها، بر حقوق اولیه اشان مبنی بر حضور بر مزار اعدام شدگان و بزرگداشت یاد آنان و دانستن حقیقت پایفشاری کرده اند.
برای سالیان طولانی مسئله دادخواهی گویا تنها به بستگان اعدام شدگان مربوط بود و اغلب فعالین مدنی و حتی کسانی که خود را فعالل حقوق بشر می نامند، از پرداختن به مسئله کشتارهای تابستان 67 امتناع می کردند. اما به تدریج و به ویژه پس از خرداد 76 که کمابیش مقارن بود با چند اتفاق مهم در عرصه دادخواهی، مسئله اعدامهای دهه شصت و به ویژه کشتار تابستان 67، به یکی از مسائل جدی در صحنه سیاسی ایران تبدیل شد. این اتفاقهای مهم عبارت بودند: الف) رای دادگاه میکونوس که مهمترین مسئولان جمهوری اسلامی را به سازمان دادن کشتار مخالفان سیاسی در خارج کشور محکوم کرد؛ ب) ترور مخالفان سیاسی و روشنفکران دگر اندیش در پائیز 77 که به سبب پیگیری بستگان قربانیان، مخالفان سیاسی ، برخی از روزنامه نگاران و اصرار آقای خاتمی، رژیم مجبور شد بپذیرد که مسئولان وزارت اطلاعات در این قتلها دست داشته اند؛ و ج) گسترش مشارکت فعالین سیاسی و مدنی در مراسم سالگرد کشتار بزرگ تابستان 67 در گورستان خاوران، که سبب جلب توجه گسترده رسانه ها گردید و این مراسم را به یک حادثه مهم در میان ایرانیان تبدیل کرد.
پیام بستگان اعدام شدگان ساده، قابل فهم و قابل دفاع بود. آنان می خواستند که محل دفن اعدام شدگان مشخص شود. دلیل اعدام قربانیان اعلام گردد و وصیت نامه های آنان مسترد شود. همچنین خانواده ها می خواستند که ممانعتها برای برگزاری مراسم بزرگداشت قربانیان برداشته شود و اجازه داده شود که بستگان اعدام شدگان بدون مزاحمتهای مداوم ماموران بر مزار قربانیان حضور یابند، بر قبرهای فردی و جمعی سنگ بگذارند و گل بکارند. بستگان قربانیان و به ویژه مادران خاوران، با چنان شفافیتی این خواسته ها را بیان می کردند که حتی مسئولان حکومتی هم به سادگی نمی توانستند بر حق بودن این خواسته ها را نفی کنند.
مادران خاوران با استفاده از هر فرصتی خواسته های خود را از رسانه های جمعی طرح می کردند. تا پیش از خرداد 76 مادران خاوران در نامه های جمعی که نام انان در ذیل نامه ها ذکر نمی شد، خواسته های خود را طرح می کردند و معمولا این این نامه ها در خارج از کشور منتشر می شد. پس از خرداد 76 مادران خاوران اقدام به نوشتن نامه های فردی و جمعی به مسئولان کردند و به ویژه با مراجعه به مطبوعات و مسئولان آن خواستار انعکاس مسئله کشتارهای دهه شصت و به ویژه کشتار بزرگ زندانیان سیاسی شدند (نگارنده در جریان این مذاکرات با مجله ایران فردا و روزنامه خرداد بود). برای اولین بار در سپتامبر 2001 پروانه میلانی که برادرش در سال 61 اعدام و در خاوران دفن شده بود، با رادیو فردا مصاحبه کرد. پس از آن بود که مادران خاوران و بستگان اعدام شدگان در داخل و خارج از کشور از هر فرصتی برای طرح خواسته هایشان استفاده کردند. متاسفانه بسیاری از این مصاحبه ها، مقالات و سخنرانی ها در انبوه مطالب منتشر شده در وب سایتها گم و گور شده است و لازم است با یک همکاری جمعی در این بیست و پنجمین سالگرد کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 67، همه مطالب منتشر شده در رابطه با تلاشهای بستگان اعدام شدگان و زندانیان سیاسی گرد آوری شود.
در سال 1382 در خارج از کشور، جمعی از بستگان اعدام شدگان و زندانیان سیاسی سابق، که برخی از آنان چهره های شناخته شده ای در جنبش دادخواهی و حقوق بشر بودند، با ارزیابی از کمبودها و مشکلات جنبش دادخواهی در ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور تلاش کردند که تریبونی را برای طرح نظریه ها و مطالب مرتبط با دادخواهی به وجود آورند. وب سایت بیداران هر چند به دلیل نگاه گردانندگان آن از حمایت گسترده فعالین سیاسی برخوردار نشد، اما توانست جایگاه خود را در میان فعالین مدنی و فعالین حقوق بشر به دست آورد. مطالب منتشر شده در این وب سایت، در همراهی با مادران خاوران، تاثیری جدی در شکل گیری گفتمان دادخواهی داشته باشد.
هر چند این دشوار است که از وجود صدای واحد در میان مادران خاوران سخن گفت، اما با توجه به مصاحبه ها، مقالات و سخنرانی های انجام شده از طرف این دسته از بستگان اعدام شدگان میتوانم مختصات زیر را به عنوان مهمترین شاخصه های این صدا برشمارم:
1-تاکید بر کشف حقیقت؛ علت کشتار، زمان اعدامها، چه کس یا کسانی فرمان کشتار را صادر کردند، محل دفن اعدام شدگان
2-تاکید بر حقوق بستگان اعدام شدگان؛ برگزاری آزادانه مراسم در فضاهای خصوصی و عمومی، گذاشتن سنگ قبر بر گورهای فردی، گذاشتن نشانه ای مناسب بر گورهای جمعی که نشان دهنده نمام کسانی باشند که در این گورهای جمعی دفن شده اند، کاشتن گل و گیاه بر قبر اعدام شدگان
3-تاکید بر اجرای عدالت؛ کسانی که مسئول این جنایتها هستند لازم است در یک دادگاه عادلانه محاکمه شوند.
4-تغییر رژیم را با تحقق این خواسته ها همسان و همگون نمی دانند
اما مهمترین عملکرد مادران خاوران (و بستگان قربانیان قتلهای سیاسی موسوم به قتلهای زنجیره ای)، تاثیری است که این گروه بر گفتمان حقوق بشر و دادخواهی در ایران داشته اند. رژیم جمهوری اسلامی به شکلی سیستماتیک تلاش کرده است که هر گونه حرکت دادخواهی را در ایران خفه کرده و سخن گفتن از کشتارهای دهه شصت را خط قرمز جمهوری اسلامی معرفی نماید. اما مادران خاوران با پایفشاری بر حقوق خود و به ویژه با برگزاری مراسم سالگرد کشتار تابستان 67 در گورستان خاوران و سخن گفتن در این باره، این سیاست را با چالشی جدی روبرو کرده است.
فعالین مدنی وحقوق بشر و اصلاح طلبان غیر حکومتی که از پرداختن به این مسئله، به دلیل نگرانی از واکنش جمهوری اسلامی (هر دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا)، پرهیز می کردند، به دلیل تداوم کشتار مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی و به ویژه پایفشاری مادران خاوران بر حقوق خود، به تدریج متقاعد شدند که لازم است به مسئله اعدام های دهه شصت و به ویژه نقض سیستماتیک حقوق بستگان اعدام شدگان بپردازند.
کتاب قفس طلائی خانم شیرین عبادی نشانی روشن از این تحول است. خانم عبادی که یکی از شناخته شده ترین فعالین حقوق بشر در ایران هستند، سالها از پرداختن به مسئله کشتارهای دهه شصت و نقض سیستماتیک حقوق بستگان اعدام شدگان احتراز کردند. اما احتمالا به دلیل فشارهای اجتماعی و مراجعات بستگان اعدام شدگان، در سالهای پس از دریافت جایزه صلح نوبل، به این مسئله می پردازند. در کتاب ایشان به خوبی نگرانی از رفتن به خاوران و همراهی با بستگان قربانیان نشان داده شده است:
گفته های مادرم را زمان ترک خانه [به مقصد گورستان خاوران] به یاد آوردم: "شیرین جان نرو، خطرناک است." به نظرم رسید شاید، سال اینده، مادرم یکی از این زنانی باشد که دخترش را بر شنهای خونین خاوران به یاد می آورند.   
اما تلاشهای مادران خاوران، سبب شد که خانم عبادی و بسیاری متقاعد شوند که لازم است به این مسئله پرداخته شود. اما هنوز موانع جدی در راه جنبش دادخواهی قرار دارد. بخش مهمی از نیروهای سیاسی خواهان آن نیستند که به مسئله پرداخته شود. آنان نگران آن هستند که با طرح این مسئله رهبران جنبش سبز که در دهه شصت، به دلیل حمایت بی دریغ ایت الله خمینی، دست بالا را در قدرت داشته اند، تضعیف شوند.
اما تلاشهای بستگان اعدام شدگان و به ویژه مادران خاوران به خوبی توانسته است با این چالش روبرو شود و بسیاری را متقاعد نماید که پرداختن به کشتارهای دهه شصت و نقض سیستماتیک حقوق بستگان اعدام شدگان، میتواند به شکلی بنیادین به توسعه حقوق بشر در ایران یاری رساند.
جعفر بهکیش- 27 اسفند 1391

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

سیاست حقوق زنان در ایران


رضا افشاری در شماره 2 جلد 34  فصلنامه حقوق بشر به تاریخ می 2012، مقاله بسیار مهمی را با عنوان "ایران: انسانشناسی درگیر در گفتمان و عمل حقوق بشر" و در نقد دیدگاه های انسانشاسان در مورد ارزشهای عملی مکانیزمهای سنتی در جوامع در حال توسعه از جمله کتاب "سیاست حقوق زنان در ایران" نوشته آرزو اصانلو منتشر کرد. در همان زمان لینک مقاله را با برخی از مقالات مرتبط در فیس بوکم و برای تنی چند  از دوستانم ارسال کردم، با این امید که کسی فرصت  بیابد که آنرا ترجمه کند و در اختیار خوانندگانی که به زبان اصلی دسترسی ندارند قرار دهند. متاسفانه هیچ کس فرصت آنرا نیافت. من خلاصه این مقاله مهم را ترجمه و در انتهای همین مطلب آورده ام.

اما جالب است که بحثهای طرح شده توسط آرزو اصانلو، با اندک تغییراتی از طرف خانم وسمقی، سارا شریعتی و دیگران طرح می شود و این نگرش مورد استقبال برخی از فعالین سکولار نیز قرار می گیرد. همین چند روز پیش بود که خانم سارا شریعتی در مطلبی با عنوان "جنبش مساجد: نمونه ای موفق در سازماندهی زنانه" نوشته بودند که: "زنان نوگرای دینی ... بدون پیوستن با زیست اجتماعی عامه زنان و حضور در اشکال سنتی تجمعات آنان، جریان روشنفکری خود را از مهمترین منبع تغذیه و حیاتش که عامه ی مردم باشند محروم خواهد ساخت و آسیب پذیر میماند". و منظور خانم شریعتی جلسات زنانه در منازل و یا مساجد است. من این جلسات را به خوبی می شناسم، سالها مادرم هر ماه چنین جلسه ای را در خانه امان برگزار می کرد. خانم شریعتی درست می گویند، میهمانی های زنانه بود، به بهانه روزه خوانی. اما اینکه به قول رضا افشاری به آن لباس پست مدرن بپوشانیم، دیگر جزو معجزات روشنفکران دینی است. در سالهای دهه بیست و سی و چهل شاید جلسات روزه خوانی تنها روزنه ای بود که زنان میتوانستند گرد هم آیند، اما جامعه ایران شاهد تغییرات شگرفی بود، که انقلاب اسلامی نه تنها این تحولات را متوقف کرد، بلکه بسیاری از روزنه ها مسدود شد و تلاش شد که تنها مجرای مجاز برای زنان به همان جلسات روزه خوانی زنانه که خانم شریعتی آنرا نمونه موفقی از سازماندهی زنانه می نامند، محدود بماند. نسخه مبسوطی از این نگاه را خانم آرزو اصانلو در فصل سوم کتاب خود درباره جلسات قران ارائه داده اند.
به گمانم رضا افشاری به درستی به این نکته اشاره می کند که تمجید از جلسات قران به عنوان یکی از مهمترین مواردی که زنان حقوق خود را در آن می اموزند و مشارکت اجتماعی را فرا می گیرند، عملا این نکته را کتمان می کند که اهمیت یافتن این جلسات نه تنها نشانه ای از یک عقبگرد تاریخی است، بلکه خود به مکانیزم کنترل و اعمال قدرت تبدیل می شود. زنان روشنفکر دینی و کسانی که به این گروه احساس نزدیکی می کنند، گویا برایشان پارتی های خصوصی زنان و مردان جوانی که در گوشه و کنار شهرهای بزرگ و کوچک برگزار می شوند، وجود خارجی ندارند، جلساتی که نه با قدرت که بر قدرت هستند.
پردیس مهدوی (نویسنده کتاب: خیزشهای احساساتی: سکسوال رولوشن در ایران) که تقریبا همزمان با آرزو اصانلو در ایران است و بر روی پروژه دکترایش کار می کند، به جنبه ای دیگر از زندگی اجتماعی توجه می کند: زنان جوانی که با لباس پوشیدن، باریک کردن روسری های رنگی، استفاده از مانتوهائی که دیگر به کیسه شبیه نیست، شرکت در پارتی ها عملا به مقابله و نبردی جدی با حکومت اسلامی مشغول هستند و عملا در یک تلاش خستگی ناپذیر حقوق خود را بر جمهوری اسلامی تحمیل می کنند. روشنفکر دینی ما میخواهد این بخش از جامعه که پردیس مهدوی به آن پرداخته است نادیده گرفته شود. همچنین گویا بخشی از رادیکالها در اروپا و آمریکا، هراسان از دخالتگری های جورج بوش پسر و متحدان وی، عملا به نگاههائی مانند آنچه از طرف آرزو اصانلو و سارا شریهتی و دیگران تبلیغ می شود میدان می دهند. اما به قول رضا افشاری این گفتمان راهکار عملی مشخصی را برای جنبش حقوق بشر به همراه ندارد.

رضا افشاری؛ فصلنامه حقوق بشر؛ شماره 2 جلد 34؛  می 2012
خلاصه مقاله:
گرایشی جدید در تحقیقات حقوق بشر انعکاسی از نفوذ ادعاهای نسبیت فرهنگی است که معمولا توسط نخبگان سیاسی دولتهای اقتدارگرای غیر غربی پیش کشیده می شود. این گرایش اکادمیک که در آن جهانی گرائی (یونیورسالیزم) با نسبیت فرهنگی ترکیب می شود و ایده "جهانی گرائی پیرایش شده" یا "جهانی گرائی تعدیل شده" به وجود می اید. "سیاست حقوق زنان در ایران" که توسط آرزو اصانلو، یک انسان شناس، نوشته شده است، به خوبی در این سبک مد روز می گنجد. من این مطالعه قوم شناسی را با علاقه و برای درک نتایج که بر آن مترتب است، خواندم. چه نتایجی از این کندو کاو حاصل می شود؟ به عنوان یک حامی غیر تعدیل شده جهانی گرائی، من استانداردهای اخذ شده از مدل اعلامیه جهانی حقوق بشر را مورد استفاده قرار می دهم. چگونه میتوانم رویکرد یا روش خود را در بررسی و ارائه نقض حقوق بشر در دولت-ملت معاصر ایران اصلاح کنم؟ این کندوکاو قوم شناسانه درخواستی است جهت بازنگری در گفتمان و عمل حقوق بشر. هر چند نتیجه گیری من این است که این کندو کاو به سختی راهنمائی معنی دار و یا حتی توصیه ای مبهم، ارائه کرده است. توصیه و راهنمائی هائی دارای ارزش عملی برای ناظران و محققان حقوق بشر، که لازم است با در نظر داشتن مداوم قربانی، بر مسئله وقوع نقض حقوق بشر متمرکز باشند.   

جعفر بهکیش
9 مارس 2013

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

نگاهی به ایران تریبونال؛ تجربه ای مهم در جنبش دادخواهی ایران (قسمت اول)

پیش زمینه:
در اوایل سال 2009 یکی از دست اندرکاران ایران تریبونال با من تماس گرفت و مرا در جریان طرح خود و دوستانشان قرار داد و از من دعوت کرد که با آنان همراه شوم. بر اساس اسنادی که برایم ارسال کردند، این تلاش از اوایل سال 2008 (بیستمین سالگرد کشتار بزرگ تابستان 67) آغاز شده بود. هدف دست اندرکاران این بود که با سرعت این پروژه را به نتیجه برسانند و تریبونال را برای بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 برگزار کنند. به نظرم این پروژه بدون ارزیابی لازم از شرایط و امکانات دست اندرکاران و بدون توجه به تجربه شکستها و پیروزی های ایرانیان در این زمینه خاص تهیه شده بود. شنیده بودم که در دهه نود میلادی هم تلاش مشابهی آغاز شده و با شکسات روبرو شده بود. از دست اندرکاران ایران تریبونال سوال کردم که آیا آن تجربه را مورد بررسی قرار داده اند تا از آن درس بگیرند، از موانع راه مطلع شده و اشتباهات آنان را تکرار نکنند؟ متاسفانه پاسخ منفی بود.
شادی امین که از دست اندرکاران تریبونال دهه 90 بود، در مقاله خود با عنوان "از ضرورت دادخواهی تا پایان یک تلاش: مروری بر تجربه تریبونال بین المللی علیه جنایات جمهوری اسلامی ایران" می نویسد: "اولین بارپس از رای دادگاه برلین در مورد ترور میکونوس که در ۱۰ آپریل ۱۹۹۷ اعلام شده بود، و مجرم دانستن سران شناخته شده رژیم چون خامنه ای، رفسنجانی، ولایتی و فلاحیان، به عنوان آمرین ترور میکونوس عنوان و تاثیر به سزای این حکم در طرح تروریسم دولتی جمهوری اسلامی و محکومیت آن در افکار عمومی و در دهمین سالگرد کشتار ۶۷ بود که فعالین کمیته دفاع از زندانیان سیاسی در برلین به فکر ایجاد تریبونالی برای رسیدگی به جنایات رژیم افتادند".  ایشان سپس در ارزیابی شکست ایران تریبونال دلایل زیر را عنوان می کند:
1- نداشتن درک تخصصی و حقوق بشری از امر عدالت و دادخواهی
2- نهادینه نبودن خواست دادخواهی در بین فعالین آنروز و همچنین قربانیان و متضررین این رژیم
3- نگاه تشکیلاتی و یا سازمان محور بسیاری از اعضاء اجلاس های عمومی تریبونال و نگاه ابزاری این سازمان ها به امر تریبونال
4- مشکل مالی، نبود بینش اصولی در جلب حمایت نهاد های بین المللی
5- بهبود رابطه دول اروپایی با دولت تازه بر سر کار آمده خاتمی وبدین ترتیب تضعیف شرایط سیاسی بین المللی برای انجام این محاکمه
شادی امین در نوشته خود به این نکته مهم اشاره می کند که تریبونال دهه نود عملا به یک گروه سیاسی تبدیل شد که در اکسیونهای سیاسی شرکت می کرد و به هر مناسبتی اعلامیه صادر می کرد و آخرین اقدام آن اعلامیه بر علیه دعوت از خاتمی برای سفر به آلمان بود.
من نیز در تحقیقات مستقلی که پیش از انتشار مقاله شادی امین انجام داده بودم (از جمله صحبتهایم با شادی امین و دیگر دست اندرکاران تریبونال دهه نود) به نتایج مشابهی دست یافتم.  
تلاشهای دست اندرکاران ایران تریبونال هم میتوانست به سرنوشت مشابهی دچار شود، چرا که نقد مشخصی را به تریبونال دهه نود نداشتند و میتوانستند همان اشتباهات را تکرار کنند. این دوستان موفق نشدند که دادگاه مردمی مورد نظر خود را در زمان مورد نظر به مرحله اجرا در آورند. اما به گمان من علاوه بر سختکوشی دست اندرکاران ایران تریبونال (که این مسئله در میان دست اندرکاران تریبونال دهه نود هم وجود داشت و تنی چند، از جمله زنده یاد کامبیز روستا، تلاشهای خود را وقف پیشبرد آن کرده بودند)، حوادث پس از انتخابات 88 و بروز یک جنبش گسترده در ایران و جلب توجه بیشتر ایرانیان و دانشگاهیان و فعالین حقوق بشر و به ویژه توجه جهانی به مسئله نقض حقوق بشر در ایران و به ویژه جنایتهای انجام شده در دهه شصت، سبب شد که فرصتی مناسب برای تشکیل دادگاه مردمی ایران تریبونال به وجود آید.
لازم است این نکته را ذکر کنم که به نظر میرسید که پس از صدور حکم دادگاه میکونوس، برای اولین بار رابطه میان اروپا و ایران بر سر مسئله ای که به نقض حقوق شهروندان ایرانی مربوط می شد، به شدت تیره شده و کشورهای عضو اتحادیه اروپا سفرای خود را از ایران فراخواندند. این فرصت مناسب برای فعالین سیاسی و منتقد حکومت ایران دیری نپائید و با انتخاب محمد خاتمی در خرداد 76، تنها دو ماه پس از صدور حکم دادگاه میکونوس، شرایط یکباره دیگرکون شد و کشورهای اروپائی به سرعت سفرای خود را روانه ایران کردند. ایران تریبونال دهه نود عملا فرصت لازم را برای استفاده از اختلافات موجود میان اروپا و ایران را به دست نیاورد.
به هر رو تماسهای من با دست اندرکاران ایران تریبونال برای قانع کردن آنان به  بررسی تجربه تریبونال دهه 90 بی نتیجه ماند. تماسم با این دوستان به دو دلیل مهم از همان سالها قطع شد. اولا ارزیابی ام این بود که این پروژه هم مانند بسیاری از پروژه های دیگر که بدون ارزیابی مناسب شروع شده است، سرنوشتی مشابه خواهد یافت (تجربه نشان داد که در این ارزیابی تحولات ایران و اهمیت وضعیت بین المللی ایران نادیده گرفته شده بود) و ثانیا با نگاه خاص دست اندرکاران ایران تریبونال به مسئله دادخواهی موافق نبودم. اما در چند سال گذشته با دقت چگونگی پیشرفت کار این دوستان را دنبال می کردم و امروز خوشحال هستم که این دوستان موفق شدند که پروژه خود را به نتیجه برسانند.
نوشته ای که در چند قسمت تقدیم دوستان خواهد شد با باور به این نکته مرکزی نوشته شده است که ایران تریبونال به بخشی جدائی ناپذیر از جنبش دادخواهی در ایران تبدیل شده است. پس لاجرم باید رابطه آنرا با دیگر بخشها و اجزای این جنبش مورد بررسی قرار داد. به گمان من ایران تریبونال در زمانی تشکیل شده است، که به همت سالها تلاش بستگان قربانیان و بسیاری از نیروهای سیاسی و برخی از نیروهای جنبش مدنی، از جمله برخی از دست اندرکاران ایران تریبونال، جنبش دادخواهی موفقیتهای چشم گیری را در به چالش کشیدن سیاست فراموشی و انکار که توسط جمهوری اسلامی دنبال می شده است، به دست آورده است. همچنین و به ویژه لازم است انتقادهای مبتذل را پشت سر گذاشت و یا نادیده گرفت و وارد یک گفتگوی سازنده در مورد آینده جنبش دادخواهی در ایران شد. این گمان که همه ما باید در همه زمینه ها با هم توافق داشته باشیم، نه امکانپذیر است و نه مفید. اما عدم توافق نباید به معنی انکار یکدیگر باشد. برای من این نکته اهمیت دارد که چگونه میتوان دستاوردهای جنبش دادخواهی را تثبیت کرد و گامهائی را به پیش برداشت.
در انتها علیرغم آنکه نوشته ام با عنوان نگاهی به ایران تریبونال نوشته خواهد شد، اما به واقع کنکاشی است درباره رابطه جنبش دادخواهی و جامعه مدنی به طور کلی و مبارزه سیاسی در ایران و در سطح بین المللی و به همین دلیل در بسیاری از موارد از محدوده تنگ مسائل مربوط به ایران تریبونال خارج خواهم شد و منظری گسترده تر را برای بررسی خود اختیار خواهم کرد.
جعفر بهکیش- 23 فوریه 2013