۱۴۰۲ فروردین ۳, پنجشنبه

مسئله‌ی سازمان‌یابی و رهبری در جنبش «زن، زندگی، آزادی»

مقدمه

بیش از صد و بیست روز از آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی» گذشته است.[1] هدف این جنبش بسیار صریح و روشن است: پایان دادن به نظم سیاسی موجود. در این نکته اتفاق نظر وجود دارد که این هدف بدون مشارکت گسترده و هماهنگ طبقات مختلف مردم قابل دسترسی نیست. در داخل ایران سازمان‌دهی و رهبری گسترده، محلی و افقی تاکنون موفق بوده است. اما آیا برای ادامه‌ی راه تا حصول نتیجه‌ی نهایی این روش سازمان‌دهی کافی است یا یک رهبری سیاسی متمرکز ضروری است؟ با فرض ضروری دانستن رهبری، این رهبری چگونه، با حضور چه کسانی، با چه گستردگی و بر اساس کدام مکانیسم باید تشکیل شود که مشروعیت داشته باشد و مانند غالب اتحادها و ائتلاف‌های چهل و چند سال گذشته به جدایی نینجامد و در نتیجه سبب تضعیف جنبش نشود.

قبل از ورود به بحث لازم می‌دانم چند نکته را متذکر شوم. اول اینکه بسیاری از اظهار نظرهای طرح شده در مورد مواضع سیاسی شهروندان مبتنی بر مطالعات جامعه‌شناسانه یا آماری نیست و تنها مبتنی بر مشاهدات و مطالعات نویسنده است که طبیعتاً محدود و قابل بحث و تردید است. دوم این‌که همه‌ی لینک‌ها به مطالب دیگر در زمان ارسال این مطلب برای انتشار درست کار می‌کنند. و سرانجام آن‌که هر چند مشابهت‌هایی جدی میان جنبش زن، زندگی، آزادی با بهار عربی قابل مشاهده است، اما به گمان من، شاید بتوان این جنبش را با جنبش‌های دهه‌ی شصت و به‌ویژه 1968 اروپا مقایسه کرد که، به رغم سرکوب خشونت‌آمیز آن، چهره‌ی اروپا و آمریکا را برای همیشه دگرگون ساخت. شاید ادعای بزرگی نباشد اگر به همراه بسیاری دیگر من نیز تکرار کنم که ایران پس از جنبش زن، زندگی، آزادی، حتی در صورت سرکوب کامل آن، دیگر مانند ایران پیش از آن نخواهد بود.

رهبری تاکنونی جنبش زن، زندگی، آزادی

الف) داخل کشور:

براساس اطلاعات منتشر شده که در دسترس نویسنده بوده، به نظر می‌رسد که سازمان‌دهی تجمعات در داخل کشور نه توسط نهادهای رهبری متمرکز، مانند انقلاب‌های رنگی اروپای شرقی و جمهوری‌های شوروی سابق که افرادی شاخص و شناخته شده آنها را رهبری می‌کردند، بلکه همانند بهار عربی از طریق نوعی از رهبری گسترده و افقی (defused leadership) و با نقش‌آفرینی جمع‌های دوستانه‌ی محلی[2] ممکن شده است. این نهادها بنا به طبیعت خود محلی (به معنی محل سکونت، محیط کار، تحصیل، تفریح و ) بوده و به نظر می‌رسد که ارتباط مستقیم محدودی میان این نهادهای محلی وجود دارد. هماهنگی این رهبری در داخل کشور بیشتر بر اساس رابطه‌های شکل گرفته در شبکه‌های اجتماعی و مجازی ممکن شده است و احتمالاً، جز در موارد معدود، شناخت فردی از سازمان‌دهندگان این جنبش و میان خود آنان وجود ندارد.

این رهبری بسیار دینامیک، روزانه و سیال[3] است. می‌توان حدس زد که به تناسب فراز و فرود روزانه‌ی جنبش افراد جدیدی در سازمان‌دهی اعتراضات مشارکت کرده و برخی از آنان به دلایل مختلف از جمله دل‌زدگی، خستگی، موانع شخصی یا بازداشت از این دایره خارج شوند. تاکنون این سیالیت، گستردگی و ناشناس بودن به عنوان سپری برای سازمان‎‌دهندگان عمل و سیاست سرکوب و کنترل را برای سیستم‌های اطلاعاتی دشوار کرده است. اما از سوی دیگر ناشناس بودن تا حدودی از مشروعیت عمومی سازمان‌دهندگان این جنبش کاسته است.[4]

رهبری گسترده و سیال در هماهنگی اقدامات در داخل کشور به میزان قابل‌توجهی موفق بوده است. فراخوان‌های صادر شده از طرف نهادهای محلی پخش و تصحیح شده و در مواردی به یک توافق عمومی تبدیل و بر اساس آن یک عمل سیاسی هماهنگ در سرتاسر کشور انجام شده است. آخرین نمونه‌ی آن اعتراضات و اعتصاب‌های 14 تا 16 آذر است که تا اندازه‌ای مورد استقبال گسترده قرار گرفت، بدون آنکه نهادها و شخصیت‌های سیاسی خارج از کشور سهمی (جدی) در هماهنگی آنها داشته باشند.

علاوه بر آن، این نکته حائز اهمیت است که حضور و تاثیر‌گذاری شخصیت‌های سیاسی و اجتماعی داخل کشور در رهبری و سازمان‌دهی عملی این جنبش محدود بوده است. حتماً زندانی بودن چند تن از شناخته‌شده‌ترین فعالان سیاسی و مدنی تأثیری چشمگیر در محدود کردن این افراد برای مشارکت در جنبش اخیر داشته است. اما شاید این عدم حضور فعال نشانه‌ی آن باشد که کسانی که در عمل این جنبش را در داخل کشور رهبری و سازمان‌دهی می‌کنند فعالان شناخته شده و پا به سن گذاشته را به رسمیت نمی‌شناسند.[5]

تاکنون رهبری جنبش در داخل کشور مخفی بوده است. مثلاً روشن نیست که کسانی که با نام «جوانان محلات تهران» شناخته می‌شوند چند نفر هستند و چه نقش عملی علاوه بر صدور اطلاعیه و فراخوان دادن در رهبری و سازمان‌دهی جنبش کنونی در داخل کشور ایفا می‌کنند؟[6] بنا بر تجربه می‌توان حدس زد که معترضین به نوعی از رهبری نیاز داشتند و این گروه مخفی و گروه‌های مشابه و به‌ویژه با حمایت جمع‌های دوستانه‌ی محلی به این نیاز عملی در داخل کشور پاسخ داده است. برخی از این گروه‌های مخفی به دلایلی که مشخص نیست از طرف برخی رسانه‌های خارج از کشور حمایت شده‌اند.

علاوه بر آن شعارهای جنبش، که بیان دردها و نارضایتی‌های معترضان از وضعیت کنونی و همچنین آرزوها و رؤیاهای آنان برای آینده‌ی ایران است نیز غالباً در داخل کشور و در بسیاری موارد در جریان کنش‌های اعتراضی ساخته شده[7] و سپس با انتشار ویدئوهای این تجمعات اعتراضی در شبکه‌های اجتماعی و یا رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور عمومی می‌شوند. در این میان طبیعی است که مکانیسم‌های کنترلی مانند حساب‌های کاربری در شبکه‌های اجتماعی که فالوئر زیادی دارند و یا رسانه‌های پربیننده نقشی تعیین‌کننده در همگانی شدن این شعارها ایفا کرده‌اند.

ب) خارج از کشور

تاکنون رهبری اعتراضات ایرانیان خارج کشور در دست معترضان داخل کشور بوده است. به این معنی که ایرانیان خارج کشور تلاش کرده‌اند که صدای اعتراضات داخل کشور را به گوش جهانیان برسانند و شعارها و خواسته‌های آنان را در خیابان‌های آمریکای شمالی، اروپا و دیگر کشورهای جهان برجسته کنند.

از همان آغاز فعالان محلی سازمان‌دهندگان گرد‌همایی‌های ایرانیان خارج از کشور بودند. اما اولین گردهمایی بزرگ و هماهنگ ایرانیان خارج از کشور در سرتاسر جهان در اول اکتبر به دعوت حامد اسماعیلیون، سخنگوی انجمن خانواده‌های جان‌باختگان پرواز پی‌اس752 در بیش از 150 شهر انجام شد. در تورنتو در حدود پنجاه هزار نفر در تظاهرات شرکت کردند. چند تظاهرات دیگر نیز با موفقیت‌های نسبی با دعوت حامد اسماعیلیون (و انجمن) و حمایت گسترده‌ی شخصیت‌ها و احزاب سیاسی برگزار شد. اما مهم‌ترین حادثه‌ی ماه‌های اخیر اجتماع بزرگ در برلین بود که با مشارکت حدود صد هزار نفر برگزار شد.

به گمان من اکثریت بسیار بزرگی از ایرانیان مهاجر به دلایل زیر با بازماندگان جان‌باختگان پرواز پی‌اس752 احساس همبستگی و نزدیکی می‌کنند:[8]

از یک سو اغلب جان‌باختگان و خانواده‌های آنان به طبقه‌ی متوسط مدرن تعلق دارند، تحصیل‌کرده هستند، به عنوان متخصص، سرمایه‌گذار یا برای ادامه‌ی تحصیل مهاجرت کرده‌اند، به شکل قانونی از کشور خارج شده (پناهنده نیستند) و به ایران رفت‌وآمد داشتند، غالباً فاقد پیشینه‌ی فعالیت سیاسی در مخالفت با جمهوری اسلامی بوده و از درگیر شدن در فعالیت‌های سیاسی حساسیت‌برانگیز پرهیز می‌کردند. بسیاری از آنان حتی در انتخابات ریاست جمهوری هم شرکت می‌کردند و منافع مالی کم یا زیادی در ایران داشته و دارند.[9]

از سوی دیگر به این دلیل که سرنگونی هواپیمای اوکراینی اختلافی بین‌المللی است و حداقل چهار کشور مهاجرپذیر از ایران یعنی کانادا، اوکراین، سوئد و انگلیس، در آن مستقیما درگیر هستند، تلاش‌های انجمن و سخنگوی آن حامد اسماعیلیون از طرف این دولت‌ها حمایت شده است. برای ایرانیان خارج از کشور این مسئله به‌خودی‌خود نوعی مشروعیت برای انجمن و اسماعیلیون به‌وجود آورده است.

علاوه بر آن خانواده‌ی‌ جان‌باختگان هدف خود از تشکیل انجمن را دادخواهی، به معنی تلاش برای کشف حقیقت و پاسخ‌گو کردن و محاکمه‌ی عالیرتبه‌ترین مقامات جمهوری اسلامی که در سرنگون کردن هواپیمای اوکراینی مسئولیت داشتند، اعلام کرده بودند. آنان اعلام می‌کردند که تعلق سیاسی خاصی ندارند و به همین دلیل می‌توانستند مورد اعتماد هر گروهی قرار گیرند. اعلام این هدف و تکرار آن در چند ماه گذشته حامد اسماعیلیون (و انجمن)[10] این مشروعیت را به وجود آورده که بر علیه جمهوری اسلامی اقدام کند.

از همین رو انجمن از نظر اکثریت ایرانیان مهاجر[11] نهادی قابل اعتماد و سخنگوی آن، حامد اسماعیلیون، به‌رغم برخی اقدامات بحث‌برانگیز،[12] فردی قابل احترام و اعتماد و در مقایسه با افرادی مانند مسیح علی‌نژاد و رضا پهلوی شخصیتی به‌مراتب کم‌تر بحث‌برانگیز بود. این وضعیت سبب شد که حامد اسماعیلیون (و انجمن) توانایی هماهنگ کردن اعتراضات ایرانیان خارج از کشور در چهار مورد، نهم مهر (اول اکتبر)، سی‌ام مهر (22 اکتبر)، هفتم آبان ( 29 اکتبر) و بیست و هشتم آبان (19 نوامبر) را داشته باشد.[13]

در خارج از کشور ملاقات فعالان ایرانی با مقامات کشورهایی که میزبان ایرانیان مهاجر و پناهنده هستند نیز در جریان است. علاوه بر فعالان سیاسی و مدنی که چندان شناخته شده نیستند، افراد مشهوری مانند حامد اسماعیلیون، نازنین بنیادی، رضا پهلوی، شیرین عبادی، مسیح علی‌نژاد و علی کریمی ملاقات‌هایی را با افراد مؤثر مانند امانوئل ماکرون، رئیس جمهور فرانسه و آنتونی بلینکن، وزیر خارجه‌ی آمریکا و یا حضور در نهادهایی مانند شورای امنیت سازمان ملل، انجام داده که از پوشش خبری گسترده برخوردار شده است.

اکثریت این افراد مشهور پس از ملاقات‌های خود بر ضرورت تشکیل یک رهبری متمرکز تأکید کرده‌اند. به عنوان یک نمونه مسیح علی‌نژاد پس از ملاقات با مکرون به‌کرات تاکید کرده است که مسئولان کشورهای غربی منتظر هستند که یک صدای واحد از اپوزیسیون ایران بشنوند تا در مورد حمایت از این جنبش یا انقلاب تصمیم‌گیری کنند. آنان همچنین بر این نکته تاکید می‌کنند که اجماع غرب در مورد حمایت از جنبش کنونی نقشی تعیین‌کننده در پیروزی آن خواهد داشت.

در حالی که به گمان من برخلاف رژیم سابق، از آن‌جا که جمهوری اسلامی حکومتی ضد غرب و ارزش‌های غربی است، اجماع سیاسی کشورهای غربی تأثیر تعیین‌کننده در تغییر سیاست‌های جمهوری اسلامی نخواهد داشت.[14] هرچند این ملاقات‌ها و پشتیبانی جهانی از جنبش کنونی سبب دلگرمی کسانی که در اعتراضات شرکت می‌کنند و تشویق دیگران به مشارکت در این جنبش خواهد بود.

آیا داشتن رهبری متمرکز شرط لازم برای پیروزی است؟

در سنت‌های سیاسی کلاسیک چنین گفته شده است که جنبش‌ها و انقلابات رهبران خود را به وجود می‌آورند، با این فرض که انقلاب بدون رهبری ممکن نیست. اما تجربه‌های سال‌های اخیر، از جمله جنبش شورای محلات آرژانتین در اوایل قرن میلادی اخیر، اشغال وال استریت، و بهار عربی در مصر (25 ژانویه تا 11 فوریه 2011)، نشان دادند که الزاماً چنین نیست. اما نکته آن بود که این جنبش‌ها کمابیش فاقد یک بدیل مشخص برای شرایط کنونی بودند. این جنبش‌ها بیشتر بر مسیر کنش اجتماعی متمرکز بودند تا هدف. آنان به روش‌های متفاوت نوعی از مشارکت و دموکراسی مستقیم را در تصمیم‌گیری در مورد اقدامات لازم مورد استفاده قرار می‌دادند.

در 7 فوریه 2011 مصطفی الکاشف، 16 ساله، هنین طریق، 18 ساله، زیاد طریق، 19 ساله و آمر الاترابی ویدئوهایی که از میدان تحریر گرفته‌اند را پست می‌کنند. نقل از John Chalcraft (Chalcraft 2012) 

این جنبش‌ها هر چند توانستند موفقیت‌های مهمی را به دست آورند اما در نهایت با «شکست» روبرو شدند. در مصر پس از 18 روز اشغال میدان تحریر توسط جوانان و معترضان، حسنی مبارک، دیکتاتور مصر که از 1981 در قدرت بود از مقام خود استعفا داد و قدرت را به یک شورای نظامی واگذار کرد. اولین انتخابات آزاد مجلس در 2012 و اولین انتخابات ریاست جمهوری در 2013 به پیروزی جریان اسلامی محافظه‌کار اخوان‌المسلمین منجر شد. در سوم جولای 2013 حدود 29 ماه پس از کناره‌گیری مبارک، نظامیان با یک کودتا محمد مرسی، اولین رئیس‌جمهور منتخب پس از انقلاب 2011 را بر کنار و قانون اساسی را به حالت تعلیق در آوردند. جنبش اشغال وال استریت نیز هر چند آگاهی از تقسیم ناعادلانه‌ی ثروت در غرب و سرتاسر جهان را افزایش داد، اما بدون آنکه به اهداف خود دست یابد خاموش شد.

 

در 17 سپتامبر 2011، اولین روز اشغال وال استریت، مردم برای تصمیم‌گیری جمعی در پارک آزادی در نیویورک گرد هم آمده‌اند.. نقل از Marina Sitrin. (Sitrin 2011)

 درپی جنبش‌های به غایت مدرن بهار عربی در مصر و تونس سیستم سنتی به حیات خود ادامه داد. حقیقت آن بود که گویا رهبران این جنبش‌ها هیچ تصویری از آینده نداشتند و در لحظه زندگی می‌کردند و به یکباره متوجه شدند که میوه‌چینان این انقلاب مدرن، سنتی‌ترین و ارتجاعی‌ترین نهادهای سیاسی در مصر، اخوان المسلمین و ارتش، هستند. شاید علت آن بود که انبوه رهبران بهار عربی هیچ بدیل تعریف شده‌ای در مقابل حکومت مبارک نداشتند و شاید زمان آن‌چنان کوتاه بود، مثلاً در مورد مصر از 25 ژانویه تا 11 فوریه 2011، که انبوه رهبران حتی فرصت فکر کردن به آینده و بدیل برای حکومت مبارک نداشتند. حقیقت آن بود که ساختار حکومتی شناخته شده‌ای که مناسب یک انقلاب با رهبری گسترده و افقی باشد نیز وجود نداشت. علاوه بر آن شاید، آنچنان که مایکل مک‌فال (Michael McFaul) می‌گوید، در منطقه‌ای که دیکتاتوری شیوه‌ی غالب حکمرانی است حتی دموکراسی نمایندگی به‌سختی تحمل می‌شود چه رسد به یک دموکراسی مشارکتی که شاید بیشتر با جنبشی مانند بهار عربی در مصر همزاد باشد. (McFaul 2002)

در سیستم سنتی مبارزه‌ی سیاسی اپوزیسیون سازمانی را ایجاد می‌کند که می‌تواند به‌سادگی جایگزین دولت مستقر شود، اپوزیسیون نیز به همان نظم وفادار است. به عنوان نمونه اگر به تشکیلات احزاب سنتی نگاهی بیاندازیم می‌توانیم یک تشکیلات هرمی مانند دولت مستقر را مشاهده کنیم: کمیته‌های شهر و شهرستان، کمیته‌های ایالتی و ولایتی، کمیته‌ی مرکزی، هیئت سیاسی و در نهایت هیئت اجرایی! در این سازمان‌ها در بهترین حالت سیستم دموکراسی نمایندگی برقرار می‌شود. سازمان آنان تصویر کامل یک دولت را برای ما بازسازی کرده‌اند. این سازمان برای شهروندان و سیاستمداران همه‌ی جهان شناخته شده و قابل درک است. اما جنبشی گسترده و افقی، مانند جنبش کنونی در ایران، برای بسیاری نامأنوس و در نتیجه نگران‌کننده است: از دل چنین جنبشی، در صورت موفقیت، کدام سیستم سیاسی زاده خواهد شد؟

در ایران جنبش سبز هر چند در ابتدا با رهبری میرحسین موسوی و مهدی کروبی آغاز شد، اما به‌سرعت مظاهری از یک جنبش با رهبری متکثر و افقی را به نمایش گذاشت. تعداد زیادی از جوانان با استفاده از جمع‌های دوستانه‌ی خود و تعدادی از فعالان سیاسی و مدنی جنبش را از محدوه‌ی تنگ تفکرات و اهداف اصلاح‌طلبان بسیار فراتر بردند.[15] اعتراضات گسترده‌ی 1396 و 1398 نیز جنبش‌هایی بدون رهبر یا با رهبری بسیار متکثر بودند. این اعتراضات و جنبش‌های شکست خورده نقشی تعیین‌کننده در شکل‌گیری جنبش زن، زندگی، آزادی و سازمان رهبری گسترده و افقی آن داشتند.

ساختار رهبری گسترده و افقی برای شهروندان بسیاری، به‌ویژه کسانی که پا به سن گذاشته‌اند، ناشناس است و احتمالاً اعتماد آنان را بر نمی‌انگیزد. آنان به روش حاکمیتی که هرمی باشد عادت کرده و با آسودگی خیال بسیار بیشتری می‌توانند به آن اعتماد کنند. داشتن رهبر یا دستگاه رهبری کاریزماتیک به آنان اطمینان می‌دهد که آنارشیسم یک انقلاب هر چند ضروری است اما دوام نخواهد داشت و بلافاصله پس از سرنگونی نظمی آشنا برقرار خواهد شد.

جامعه‌ی جهانی، افکار عمومی و رهبران کشورهای دیگر از جمله کشورهای غربی نیز با یک جنبش یا انقلاب با رهبری گسترده و افقی نا آشنا و در غالب موارد سر سازگاری ندارند. کشورهای غربی نیز تنها با دموکراسی نمایندگی آشنا هستند، نوعی از دموکراسی که آنان به‌خوبی آموخته‌اند که چگونه می‌توان آن‌را اداره و کنترل کرد و به همین دلیل است که می‌خواهند بدانند رهبران جنبش زن، زندگی، آزادی کیستند و در بهترین حالت قانع شوند که آیا می‌توانند با رهبران این جنبش همکاری کنند؟

از همین روست که فشاری همه‌جانبه برای شکل دادن نوعی از رهبری متداول و مأنوس در بین فعالان و معترضان شکل گرفته است. شاید هم مسیر طبیعی جنبش کنونی تغییر در جهت جنبشی با رهبری متمرکز باشد. تجربه‌ی تاکنونی نشان می‌دهد که رهبری متمرکز و کاریزماتیک فاقد جنبه‌های مشارکتی و بسیار پیشروی جنبش‌هایی با رهبری گسترده و افقی است. دستگاه رهبری‌ای تشکیل خواهد شد که بتواند تصویر یک دولت جایگزین را در ذهن مردم به وجود آورد. این با برنامه‌ی افراد شناخته شده ایرانی در خارج از کشور و شاید برخی در داخل کشور هماهنگ است.

در رهبری متمرکز و کاریزماتیک انبوه شهروندان معترض در سایه‌ی رهبران قرار می‌گیرند. ازجمله اعضای انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز PS752 به گونه‌ای عمل کرده‌اند (ویا بالعکس) که حامد اسماعیلیون به تنها چهره‌ی قابل تشخیص این انجمن تبدیل شده و انجمن کاملاً در سایه‌ی او قرار گرفته است[16] و رضا پهلوی برای سلطنت‌طلبان و احتمالا کسانی خارج از این دایره شاه است[17] با تمام مشخصات آن. مسیح علی‌نژاد نیز که تا پیش از جنبش زن، زندگی، آزادی با راه‌اندازی کمپین‌هایی مانند آزادی‌های یواشکی بر جنبشی افقی و گسترده تأکید می‌کرد و در هر صحبت با مخاطبانش این جمله را تکرار می‌کرد که خود شما رهبر هستید. با آغاز جنبش اخیر بیش از همه خواستار تشکیل یک دستگاه رهبری متشکل از تعداد محدودی از سلبریتی‌ها و چند فعال سیاسی شناخته شده است.

برخلاف جنبش‌های مدنی و سیاسی با سازمانی گسترده و افقی، سیاست‌ورزی سنتی از همان ابتدا برای ایجاد یک بدیل برای حکومت موجود و کسب قدرت سیاسی تلاش می‌کند. اگر بپذیریم که مخالفان سیاسی نظام کنونی نجات ایران را از طریق کسب قدرت سیاسی ممکن می‌دانند (این کسب قدرت می‌تواند از طریق انتخابات، مذاکره و یا سرنگونی باشد) و ادعای بسیاری از این فعالان که ما تنها برای نجات ایران نه قدرت سیاسی فعالیت می‌کنیم را تعارف در نظر بگیریم، به نظر من اهداف و بلندپروازی‌های سیاسی این فعالان با خواسته بخش قابل‌توجهی از معترضان (حداقل در خارج از کشور) برای تشکیل یک دستگاه رهبری (در خارج از کشور) هم‌سو شده است.

به گمان من فرصت چندانی برای نجات ایران باقی نمانده است! برای نمونه بحران محیط زیست به مرحله‌ای رسیده است که به‌تنهایی می‌تواند سبب فروپاشی ایران شود. از هم اکنون مهاجرت‌های محیط زیستی در داخل کشور و به خارج از کشور آغاز شده است. بحران‌های دیگر نیز بر همین منوال هستند. هر روز تأخیر می‌تواند سبب خسارت‌های غیرقابل ترمیم شوند. از همین رو مسئولانه آن است اگر تشکیل یک جبهه‌ی گسترده  ازمنتقدان و مخالفان، آن‌چنان که سعید رهنما در اوایل جنبش کنونی درباره آن نوشته بود، ممکن نیست، ضمن انتقاد از اقدامات مختلف چوب لای چرخ یکدیگر نگذاریم. اگر بخش قابل‌توجهی از ایرانیان گمان می‌کنند که ائتلاف جمعی از فعالان سیاسی شناخته شده و سلبریتی‌ها به پیشرفت و پیروزی این جنبش کمک می‌کند، بهتر آن است که از آن استقبال کرده و با انتقادات خود به هم سو شدن ابتکارات مختلف کمک نمائیم.

ائتلاف؛ چگونه و توسط چه کسانی

ائتلاف‌ها و اتحادها غالباً در زمان خیزش جنبش‌های سیاسی شکل گرفته و در زمان شکست یا برقراری حاکمیت تمامیت‌خواه از هم پاشیده است. در تمام این اتحادها و ائتلاف‌ها فرض بر این بوده است که صدای واحدی از اپوزیسیون و دگراندیشان شرط لازم برای پیشبرد سیاست‌های آنان است.[18] ایده‌ی اتحاد و ائتلاف سیاسی در دوره کنونی نیز تفاوتی چشمگیر با موارد گذشته ندارد. بسیاری گمان می‌کنند که تشکیل چنین ائتلافی شرط لازم برای پیروزی جنبش کنونی است. اما پیش از پرداختن به بحث رهبری در لحظه‌ی حاضر لازم است به‌اختصار به برخی از مهم‌ترین علل شکست شماری از مهم‌ترین اتحادها و ائتلاف‌های تاریخ معاصر ایران بپردازم.

الف) نگاهی به برخی اتحادها در میان احزاب و شخصیت‌های سیاسی در جریان و پس از انقلاب 1357

ناگفته روشن است که بزرگ‌ترین ائتلاف و اتحاد در جریان انقلاب 1357 میان نهضت آزادی و نیروهای نزدیک به آن، «فُکُل-کراواتی‌هایی» که از خارج به همراه [آیت‌الله] خمینی بازگشتند، مانند بنی‌صدر و قطب‌زاده، و روحانیت هوادار [آیت‌الله] خمینی اتفاق افتاد. اما این روحانیت نیاز داشت که برای قبضه‌ی کامل قدرت نهضت آزادی و «فُکُل-کراواتی‌ها» را منزوی و در صورت تن ندادن به این انزوا سرکوب کند. 13 آبان 1358 و تسخیر سفارت آمریکا آغاز پایان اتحاد با نهضت آزادی و بخشی از این « فُکُل-کراواتی‌ها» بود.

اتحاد مهم دیگر در اوایل انقلاب تأسیس شورای ملی مقاومت ایران در 30 تیر 1360 توسط مجاهدین خلق و ابوالحسن بنی‌صدر بود. در آغاز کار این شورا برخی احزاب از جمله حزب دمکرات کردستان و جبهه دمکراتیک ملی به آن پیوستند. در ضمن تعدادی از شخصیت‌های ادبی و سیاسی شناخته‌ شده از جمله ناصر پاکدامن و غلامحسین ساعدی نیز به این شورا پیوسته یا با نهادهای مرتبط با این شورا همکاری می‌کردند.[19] اما شورا پس از چند سال  کاملاً به یک تشکیلات دنباله‌روی مجاهدین خلق تبدیل شد و ابوالحسن بنی‌صدر، حزب دمکرات کردستان، جبهه دمکراتیک ملی و بسیاری از شخصیت‌های مستقل از آن جدا شدند. مهم‌ترین دلیل از هم پاشیده شدن شورای ملی مقاومت شکست عملیات مسلحانه‌ی مجاهدین خلق است که از اوایل تیر 1360 آغاز شده بود.[20] حفظ اتحاد و ائتلاف در میان گروه‌ها و شخصیت‌های با تمایلات سیاسی و ایدئولوژیک متنوع در دوران شکست وظیفه‌ی سنگین و سختی است که نیاز به تساهل، مدارا و رویکردی دموکراتیک دارد که عناصر اصلی این شورا به‌ویژه مسعود رجوی فاقد آن بودند.

اوج‌گیری مجدد جنبش‌های مدنی و سیاسی در اواسط دهه‌ی هفتاد و به‌ویژه پیروزی جبهه‌ی دوم خرداد در انتخابات ریاست جمهوری در دوم خرداد 1376 و چند انتخابات پس از آن و انتشار چندین روزنامه وابسته به اصلاح‌طلبان حکومتی امید به ممکن بودن اصلاحات را در دل تعدادی از فعالان سیاسی ایرانی ساکن خارج از کشور زنده کرد و نویدبخش امکان ازسرگیری فعالیت سیاسی در داخل ایران پس از سرکوب‌های گسترده و خشن دهه شصت برای عده‌ای دیگر از این فعالان بود. نیروهایی که معتقد به اصلاح‌پذیر بودن جمهوری اسلامی بودند در 1380 طرح تشکیل یک تشکیلات فراحزبی به نام اتحاد جمهوری خواهان ایران را ارائه کردند. هم‌زمان نیروهایی که به رشد رادیکالیسم در ایران دل بسته بودند طرحی را برای تشکیل جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک معرفی کردند. اتحاد جمهوری خواهان در دی 1382 در آلمان با برگزاری یک جلسه‌ی گسترده رسما آغاز به کار کرد. آغاز به کار رسمی جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک نیز با اتحاد جمهوری‌خواهان همزمان بود. اما هر دو اتحاد به دلیل شکست جبهه‌ی دوم خرداد در انجام اصلاحات معنی‌دار در جمهوری اسلامی و سرکوب خشن رادیکالیسم موجود در جنبش دوم خرداد[21] در تیر 1378 قبل از تأسیس شکست خورده بودند. هر دو اتحاد در فاصله کوتاهی پس از تشکیل عملا مضمحل شدند و به جمع‌های چند نفره که گاه اعلامیه‌ای صادر می‌کنند تقلیل یافتند.

اقداماتی دیگر نیز مانند تشکیل شورای مدیریت گذار یا پروژه‌ی ققنوس که متأثر از خیزش‌های داخل کشور پدید آمدند با شکست این خیزش‌ها عملاً موضوعیت خود را از دست دادند.

ب) اتحاد و ائتلاف برای جنبش زن، زندگی، آزادی چرا و چگونه

به گمان من در حال حاضر و به‌رغم اعتراضات گسترده‌ی چند ماهه‌ در داخل ایران هنوز قدرت دولتی بر قدرت مخالفان و معترضان تفوقی آشکار دارد. در چنین شرایطی تشکیل یک دستگاه رهبری متکثر و علنی در ایران اگر نگوئیم ناممکن بسیار نامحتمل و خطرناک است. از همین رو تعداد قابل توجهی از معترضان بر این گمان هستند که گردآمدن فعالان شناخته شده و سلبریتی‌ها در خارج کشور در نهادی رسمی می‌تواند نوعی از همکاری، همیاری و همبستگی میان آنان را تضمین و بدین ترتیب به توسعه و تعمیق جنبش در ایران کمک نماید تا شرایط مطلوب برای تشکیل رهبری متکثر در داخل کشور فراهم شود. عده‌ای دیگر می‌نویسند که «لازمه‌ی گذر دمکراتیک به هدف سکولار دمکراسی، شکل‌گیری تشکل کلان از تشکل‌ها و شخصیت‌های دارای پایگاه اجتماعی است و بس.»

به گمان من از یکطرف پس از سرکوب احزاب اپوزیسیون در دهه‌ی شصت و تبعید اعضای بازمانده آنان به خارج از کشور و نازایی آنان در تبعید عملاً هیچ حزب سیاسی جدی اپوزیسیون در داخل و خارج از کشور فعال نیست[22] و تنها احزاب کرد هستند که رابطه‌ی کمابیش جدی خود با مردم کردستان را حفظ کرده‌اند. از طرف دیگر این احزاب نه در داخل کشور و نه در خارج کشور نقشی تعیین کننده در جنبش‌های 25 سال گذشته‌ی ایران از جمله جنبش کنونی ایفا نکرده و در حاشیه آنها قرار دارند. علاوه بر آن بنا بر تجربه باید اذعان کرد که تصور شکل‌گیری نوعی از اتحاد و همکاری گسترده در میان احزاب موجود[23] نیز اگر نگوییم ناممکن، بسیار نامحتمل است. پس هر چند بر اساس سنت‌های مبارزه‌ی سیاسی کلاسیک لازم است که اتحاد و ائتلاف در میان احزاب سیاسی شکل گیرد، اما در عمل این راه در داخل و خارج از کشور مسدود است. در داخل کشور با تداوم مبارزه و تغییر تناسب قوا شاید تشکل‌هایی پدید آیند که بتوانند به‌تدریج به احزاب سیاسی تبدیل شوند، اما شکل‌گیری نهادهایی سیاسی (مانند کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در دهه‌ی شصت و هفتاد میلادی) توسط ایرانیان مهاجر با توجه به این واقعیت که برای اکثریت قریب به اتفاق آنان مسائل ایران موضوعی جانبی است، دور از انتظار است.

نامحتمل بودن تشکیل رهبری در داخل کشور و عدم حضور جدی احزاب سیاسی منتقد و مخالف در جنبش‌های 25 سال گذشته سبب شده است که تشکیل نهادی در خارج از کشور که شامل افراد حقیقی و مشهور باشد از مقبولیت بیشتری برخوردار باشد. این راه با رؤیاهای شخصی و سیاسی غالب افراد شناخته شده فعال در جنبش اخیر نیز هم‌سو است. این افراد در عمل خود را از جمله رهبران برجسته‌ی این جنبش در داخل و خارج ایران می‌دانند و طبیعتاً نهاد تشکیل یافته از این افراد را بخشی مهم از رهبری جنبش کنونی معرفی می‌کنند. مسیح علی‌نژاد در پاسخ به پرسش ناتاشا فتح (Natasha Fatah)، مجری تلویزیون دولتی کانادا، در مورد رهبری جنبش کنونی و آینده‌ی ایران می‌گوید: حامد اسماعیلیون، نازنین بنیادی، رضا پهلوی، شیرین عبادی، گلشیفته فراهانی، علی کریمی و البته خودش، بدون آن‌که آن‌را در گفتارش متذکر شود، می‌توانند ایرانیان داخل کشور را نمایندگی کنند. باید متذکر شوم که او نام برخی از افراد در ایران، مانند فاطمه سپهری، بختیاری، حسین رونقی و مجید توکلی را نیز در کنار رهبران در خارج کشور قرار می‌دهد و اطمینان می‌دهد که ما برای بعد از این رژیم آماده هستیم.[24]

اما در صورت تشکیل چنین نهادی چندین اشکال بنیادی قابل مشاهده است:

1- هر چند به گمان من و بسیاری هیچ نهادی در خارج از کشور نمی‌تواند خود را مستقیم یا غیر مستقیم رهبر این جنبش معرفی کند،[25] اما روشن است که هیچ کس نمی‌تواند مانع این افراد شود که خود را نمایندگان جنبش کنونی و نهادی که از آنان تشکیل شود را مستقیم یا غیر مستقیم رهبر این جنبش معرفی کنند (یادآوری می‌کنم که مریم رجوی برای سالیان طولانی رئیس جمهور برگزیده مقاومت است و از جانب برخی از سیاستمداران شناخته شده‌ی غربی به رسمیت شناخته شده است). حقیقت این است که نمی‌توان با اطمینان مدعی شد که اینان نمایندگان مردم ایران نیستند، در حال حاضر هیچ مکانیسمی که بتواند ادعاهای موافق یا مخالف را اثبات کند در دست نیست.

2- این نهاد به هیچ کس پاسخگو نیست.

3- روشن نیست که مشروعیت این نهاد به ویژه در نزد ایرانیان داخل کشور چگونه حاصل می‌شود. پیشنهاد دهندگان، هر چند گاه تعداد بالای فالوئرهای این افراد در شبکه‌های اجتماعی را دلیلی بر مشروعیت آنان عنوان می‌کنند، متوجه این کمبود جدی هستند و برای رفع آن راه‌هایی از جمله نظرخواهی از ایرانیان داخل کشور یا مشورت با رهبران میدانی را مطرح کرده‌اند. این طرح‌ها به دلیل محدودیت‌های بسیار جدی آنها غیر مسئولانه، پوپولیستی و گمراه کننده و حتی اگر اندکی بدگمان باشیم فریبکارانه است.

4- یکی از دیگر مشکلات اصلی این نهاد، غیر دموکراتیک بودن آن است. برای رفع این نقیصه برخی اقدامات ممکن است در مد نظر قرار گیرد. از جمله تشکیل یک جمع مشورتی بزرگ از ایرانیان خارج از کشور از طریق یک انتخابات دمکراتیک تحت نظارت نهادهای بین‌المللی یا متشکل از افرادی که بتوانند حمایت تعداد مشخصی از ایرانیان خارج از کشور را جلب کنند. اعضای این نهاد مشورتی در عین حال که در سازمان‌دهی اقدامات محلی تلاش خواهند کرد و آن‌را با اقدامات ایرانیان کشورهای دیگر هماهنگ می‌کنند سعی خواهند کرد که با رسانه‌ها و مقامات محلی ملاقات کرده و حمایت آنان را از جنبش زن، زندگی، آزادی جلب نمایند. در عین حال آنان می‌توانند هئیت رئیسه‌ای پاسخگو را انتخاب کرده که وظیفه‌ی هماهنگی این اقدامات را بر عهده داشته باشند. افراد نام‌برده‌ی بالا اگر به عضویت این نهاد مشورتی انتخاب شده باشند، می‌توانند به عضویت هئیت رئیسه انتخاب شوند.

5- علاوه بر آن با توجه به تجربه‌ی شکست‌های متعدد در اتحادها و ائتلاف‌ها میان شخصیت‌ها و احزاب سیاسی ایرانی که در بالا به برخی از آنها اشاره شد، اگر نخواهیم بیش از اندازه خوشبین باشیم، لازم است احتمال شکست هر نهادی برای هماهنگی، همبستگی یا رهبری این جنبش در خارج از کشور را جدی بگیریم.[26] از همین رو منطقی است که در آغاز راه به گونه‌ای رفتار شود که انتظارات بزرگی را سبب نگردد. ایجاد انتظارات بزرگ می‌تواند در صورت از هم پاشیده شدن و شکست این نهادها سبب سرخوردگی جدی شوند.

نکته‌ی آخر

اما نکته‌ی آخر اینکه تا زمانی که تناسب قوا در ایران به گونه‌ای به نفع جنبش جاری تغییر نماید تا فعالان و سازمان‌دهندگان آن بتوانند علنی فعالیت کنند، مسئولانه آن است که از برقراری ارتباط سازمانی از جانب فعالان سیاسی خارج از کشور با رهبران میدانی جداً خودداری شود. در دهه‌ی شصت فعالان سیاسی داخل کشور لطمات بسیار سنگینی از این گونه رابطه‌ها متحمل شدند و شناسایی این گونه روابط برای حاکمیت بسیار آسان است. نباید اشتباهات گذشتگان را به گونه‌ای دیگر تکرار کرد.

 

توضیح: این مقاله ابتدا در 2 بهمن 1401 در مجله نقد اقتصاد سیاسی و سپس در 28 اسفند 1401 در ویژه نامه شماره 5 نقد اقتصاد سیاسی درباره «زن، زندگی، آزادی» (صفحات 15 تا 29) منتشر شده است.

 

کتاب شناسی

Chalcraft, John. 2012. "Horizontalism in the Egyptian Revolutionary Process." Middle East Report 42 (262): 6-11. Accessed 2023 23, March. https://www.researchgate.net/profile/John-Chalcraft/publication/291530916_Horizontalism_in_the_Egyptian_revolutionary_process/links/571645be08aebf0697f187f9/Horizontalism-in-the-Egyptian-revolutionary-process.pdf.

McFaul, Michael. 2002. "The Fourth Wave of Democracy and Dictatorship: Noncooperative Transitions in the Postcommunist World.” 54 (2): 212–44." World Politics 54 (2): 212-44. Accessed March 23, 2023. doi:https://doi.org/10.1353/wp.2002.0004.

Sitrin, Marina. 2011. "Horizontalism: From Argentina to Wall Street." NACLA Report on the Americas 44 (6): 8-11. Accessed March 23, 2023. doi:https://doi.org/10.1080/10714839.2011.11722131.

حجاریان, سعید, مصاحبه توسط لطف‌اله میثمی. 1384. سی خرداد 60؛ فقدان دولت مقتدر- عدم استقرار جامعه مدنی. چشم‌انداز ایران شماره 31. دستيابی در 25 تیر 1400. http://www.meisami.net/no-31/No-031-04.htm.

 

 



[1] نوشتن این مقاله را از اواسط مهر 1401 آغاز کردم و طی این مدت بخش‌هایی از آن‌را با دوستانم در میان گذاشته‌ام.

[2] من در اینجا جمع‌های دوستانه‌ی محلی را معادل grassroots community groups قرار داده‌ام. همچنین آگاهانه از grassroots organizations استفاده نکرده‌ام، چون این نوع از سازمان بسیار رسمی‌تر از نوع اول است.

[3] در اینجا منظور از رهبری سیال تغییر مداوم شکل و ترکیب این نهادهای محلی است.

[4] من در تجربه‌ی خود آموخته‌ام که به ویژه زمانی که رهبری یک تشکیلات سنتی در خارج از کشور وجود دارد، این رهبری می‌تواند به یک خطر بالقوه برای فعالان داخل کشور تبدیل شود. به عنوان نمونه رهبری فدائیان خلق- اکثریت پس از مهاجرت مسئولیت سنگینی در بازداشت بیش از هزار تن و اعدام بسیاری از آنان بر عهده دارند.

[5] سلبریتی‌هایی نظیر ترانه علیدوستی نیز تنها در نقش حامی این جنبش ظهور کرده‌اند.

[6] حتی با اطمینان نمی‌توان گفت که این گروه در داخل ایران قرار دارد یا لااقل اطلاعیه‌های خود را در ایران منتشر می‌کند.

[7] من در این مقاله به موضوع جالب توجه شعارهای رکیک، مانند «سبزی پلو با ماهی؛ »، در اعتراضات داخل کشور نمی‌پردازم. به نظر می‌رسد که استفاده از این الفاظ و شعارها پاسخ‌گویی به یک نیاز لحظه‌ای است که نه تنها قابل فهم بلکه گاه کاربردی مؤثر در تحقیر و نابود کردن کاریزمای رهبران و نهادها دارد. از سوی دیگر احساسات بخشی جدایی ناپذیر از جنبش‌های اجتماعی و سیاسی هستند و وقتی شرکت کنندگان قادر به بیان احساسات خود به زبان متداول، رسمی و «پاکیزه» نیستند، زبانی دیگری را برای بیان آن استفاده می‌کنند و یا به کلی زبان جدیدی را می‌آفرینند. احتمالاً برای همیشه برخی غذاهای ایرانی با نام‌هایی که در این شعارها همراه بودند گره خورده است. اما استفاده از این شعارها و الفاظ رکیک در خارج از کشور در اکثریت قریب به اتفاق موارد ساختگی و بروز لمپنیسمی بسیار مبتذل است.

[8] به‌عنوان یک نمونه من به تجربه دریافته‌ام که مادران و خانواده‌های خاوران، حتی اگر یک صدای واحد از میان آنان بر‌می‌خاست از چنین مشروعیتی نزد ایرانیان خارج از کشور برخوردار نبودند.

[9] من به لحاظ حرفه‌ام با تعداد قابل‌توجهی مهندس ایرانی مهاجر آشنا بوده و می‌دانم که تعدادی از آنان هنوز در ایران فعال هستند و منافع تجاری زیادی دارند. علاوه بر آن بسیاری پس از مهاجرت تمهیداتی را در نظر گرفته‌اند که با سی سال خدمت و با بالاترین حقوق بازنشسته شوند.

[10] من انجمن را در پرانتز قرار داده‌ام چون حوادث به گونه‌ای رقم خورده که انجمن کاملاً در سایه‌ی حامد اسماعیلیون قرار گرفته است.

[11] در اینجا منظور اکثریت مطلق نیست. مثلا وقتی در شهر تورنتو بزرگ که بر اساس برخی آمارها در حدود 170 هزار ایرانی زندگی می‌کنند پنجاه هزار نفر گرد می‌آیند به این معنی است که حدود 28 درصد از کل جمعیت ایرانی‌تبارها در این گرد‌هم‌آیی شرکت کرده‌اند.

[12] عدم پاسخگویی مناسب حامد اسماعیلیون به انتقادات و برخی اقدامات او سبب تبلیغاتی علیه او به عنوان فعالی راست‌گرا و ضد سلطنت شده است. این تبلیغات از نظر برخی برای او هویتی علاوه بر دادخواه بودن به وجود آورده، که به گمان من، از قدرت بسیج‌کنندگی وی کاسته است. شاید به همین دلیل است که او در مصاحبه با ایران اینترنشنال تاکید می‌کند که در انتخابات کانادا به هیچ یک از دو حزب اصلی (راست‌گرا و میانه) رأی نداده است. احتمالا می‌توان از این اظهارات نتیجه گرفت که او به احزاب چپ میانه نیو دمکرات یا سبز رأی داده است.

[13] حضور مردم در تظاهرات 18 دی در تورنتو به مناسبت سومین سالگرد سرنگونی هواپیمای اوکراینی به‌نسبت چند تظاهرات دیگر چشمگیر نبوده است.

[14] بسیاری از نیروهای چپ‌گرا اعتقاد داشتند که یک نیروی ضدامپریالیست الزاماً مترقی و پیشرو است. از همین رو بسیاری از مخالفان حاکمیت کنونی معتقد بودند که این حاکمیت نمی‌تواند ضدامپریالیست باشد. با همان دیدگاه ایدئولوژیک حزب توده و فدائیان خلق- اکثریت که دنباله‌روی حزب کمونیست اتحاد شوروی بودند باور داشتند که چون جمهوری اسلامی ضدامپریالیست است پس الزاماً در جبهه‌ی نیروهای مترقی قرار دارد. در حالی که تجربه نشان داده است که نیروهای سیاسی به غایت مرتجع هم می‌توانند ضدامپریالیست باشند.

[15] در سال‌های بعد برخی از کارزارها از جمله آزادی‌های یواشکی، هر چند محدود بودند، ولی ساختار مدرنی داشتند.

[16] یکی از دوستانم توجه من و تعدادی دیگر را به تفاوت بسیار چشمگیر میان فالوئرهای حامد اسماعیلیون در توئیتر و اینستاگرام جلب کرد. تعداد فالوئرهای اسماعیلیون در توئیتر 713،000 و انجمن تنها 46،400  و در اینستاگرام به ترتیب 1،400،000 و 132،000 است.

[17] یکی از دوستانم که این مقاله را قبل از انتشار خوانده بود به من تذکر داد که بسیاری از رضا پهلوی به دلیل وفاداری او به دمکراسی حمایت می‌کنند.

[18] یک نگاه اجمالی به اتحادها و ائتلاف‌های در درون حکومت نشان می‌دهد که اتحادها و ائتلاف‌ها میان دستجات مختلف قدرت تنها در زمانی که یک انتخابات در جریان است اتفاق افتاده است.

[19] در 9 شماره اول نشریه شورا، ارگان شورای ملی مقاومت (از آبان 1363 تا تیر 1364) مطالبی از ناصر پاکدامن (در شماره1)، غلامحسین ساعدی (در شماره‌های 1، 3/4، 6/7 و 9)، مجید شریف (در شماره‌های 1، 2، 3/4، 5، 6/7، 8 و 9)، ناصر مهاجر (در شماره‌های 6/7 و 8)، نعمت میرزازاده (در شماره‌های 8 و 9)، بهمن نیرومند ( در شماره 1) و منوچهر هزارخانی (در شماره‌های 1، 3/4 و 6/7) چاپ شده است. به تدریج با محدود شدن بیش از پیش شورای ملی مقاومت نویسندگان این نشریه نیز به هواداران مجاهدین خلق محدود شد.

[20] سعید حجاریان از مقامات عالی‌رتبه امنیتی دهه اول استقرار جمهوری اسلامی به مجله چشم‌انداز ایران می‌گوید شهرآشوب مجاهدین خلق در تابستان 1361 با اجرای طرح مالک و مستاجر دادستانی انقلاب تهران پایان یافت. (حجاریان 1384)

 

[21] من بین جنبش دوم خرداد و جبهه‌ی دوم خرداد تفاوتی جدی قائل هستم. جنبش دوم خرداد جنبشی برای تغییرات بنیادی در جمهوری اسلامی بود. از جمله جنبش زنان و جنبش دانشجویی در آن دوران هر چند رابطه‌ای جدی با اصلاح‌طلبان حکومتی داشتند، اما خواسته‌های آنان بسیار فراتر از ظرفیت‌های ایدئولوژیک و سیاسی و منافع اقتصادی اصلاح‌طلبان حکومتی و جبهه دوم خرداد بود.

[22] تجربه کشورهایی که چندین دهه در زیر یوغ یک حکومت تمامیت‌خواه بوده‌اند، از جمله غالب کشورهای سوسیالیستی و برخی کشورهای در حال توسعه، نیز موید این واقعیت است که در زمان گذار به یک حکومت دمکراتیک هیچ حزب جدی سیاسی منتقد حکومت وجود نداشته است.

[23] چند سالی است که روند اتحاد و ائتلاف در میان احزاب کرد آغاز شده است. ابتدا مرکزی به نام «مرکز همکاری احزاب کردستان ایران» تشکیل شد و سپس دو حزب اصلی کردستان که هر کدام دوپاره شده بودند موفق شدند که دوباره با یکدیگر متحد شوند. از همین رو شاید احزاب کرد به دلیل رابطه نزدیکی که با مردم کردستان دارند مجبور هستند که به خواسته‌های آنان که احتمالا یکی از آنها پرهیز از دامن زدن به اختلافات و جدایی‌هایی که هیچگونه توجیح منظقی ندارد تمکین کنند.

[24] مصاحبه‌ی تلویزیون CBC با نازنین بنیادی و مسیح علی‌نژاد در سومین سالروز سرنگونی هواپیمای اوکراینی در آسمان تهران (از دقیقه 7 تا 11).

[25] آنان، همانطور که نازنین بنیادی در پاسخ خود به پرسش ناتاشا فتح در مورد رهبری این جنبش می‌گوید، تنها پشتیبانان جنبشی هستند که در داخل ایران در حال وقوع است و در نهایت می‌توانند این جنبش را در خارج از کشور رهبری یا هماهنگ کنند، نه بیشتر.

[26] من بنا بر تجربه عمیقاً نگران هستم که جاه‌طلبی‌های برخی از افراد شناخته شده و سلبریتی‌ها هر اتحاد و ائتلافی را با شکست روبرو کند.

۱۴۰۱ اسفند ۶, شنبه

از تدوین عدالت انتقالی تا انتشار پیمان و منشور دادخواهی[1]

 در این روزها تحرکات وسیعی در جریان است تا تصویری از ایران پس از جمهوری اسلامی ترسیم شود. هر چند نوع حکومت پس از جمهوری اسلامی در مرکز توجه عامه مردم قرار دارد، اما چگونگی رویارویی با جنایت‌های جمهوری اسلامی نیز یکی از مهمترین مواردی است که لازم است به آن پرداخته شود. به گمان من برخی از سئوالات محوری در این مسیر آن بوده که آیا جنایت‌های حکومت برآمده از انقلاب بهمن 1357 دوباره تکرار خواهد شد و باز کسانی یافت خواهند شد که بنیان حکومت جدید را بر جنایت استوار کنند؟ سرنوشت حقیقت چه خواهد بود؟ با جنایت سیاسی حتی اگر از جانب اپوزیسیون باشد چه باید کرد؟ در کشوری که برای چهل سال یک سیستم قضایی به غایت ناعادلانه که با هیچ معیار حقوق بشری منطبق نبوده و نیست و خود یکی از بازوهای اصلی جنایت و سرکوب است چه باید کرد؟ آیا اعدام مجاز است؟ و سئوالاتی از این قبیل که فکر برخی را به خود مشغول کرده است.

هر کسی بر اساس مواضع سیاسی و ایدئولوژیک خود به این قبیل سئوالات پاسخ داده است. گروه هشت نفره‌ای از چهره‌های شناخته شده مخالف جمهوری اسلامی که موجودیت خود را در 21 بهمن 1401 در جلسه‌ای با عنوان «آینده جنبش دمکراسی ایران» در دانشگاه جورج‌تاون پایتخت آمریکا اعلام کردند از زبان حامد اسماعیلیون و مسیح علی‌نژاد بر تشکیل کمیسیون حقیقت تاکید کردند و حامد اسماعیلیون، که همسر و تنها فرزندش را در سرنگونی هواپیمای اوکراینی در دی 1398 از دست داده است، بارها متذکر شد که لازم است چگونگی عدالت انتقالی پس از سرنگونی جمهوری اسلامی معین و مشخص شود و بشارت داد که متخصصان در تلاش هستند که خطوط اصلی عدالت انتقالی را تنظیم و تدوین کنند.

در بیست و سوم بهمن، تنها دو روز پس جلسه گروه هشت نفره در آمریکا، گروهی از دادخواهان متشکل از خانواده 15 تن از بستگان قربانیان جنایت‌های جمهوری اسلامی در دوره‌های مختلف تشکیل گروهی با عنوان «شورای انقلابی دادخواهان» را اعلام کردند. از بیانیه آنان چنین فهمیده می‌شد که این گروه قصد دارد دادخواهی خود را در خدمت سرنگونی جمهوری اسلامی قرار دهد تا آنگاه بتوانند رهبران «این حکومت کودک‌کش» را به دادگاه‌های عادلانه بکشانند. 

سپس در 4 اسفند 1401 پیشنهاد «پیمان دادخواهی» 82 خانواده و کنشگر دادخواهی در سایت بیداران منتشر شده است. آنان نیز تلاش کرده‌اند تا چشم‌اندازی از اهداف دادخواهی را ترسیم کنند. آنان در عین تاکید بر «پایبندی به تمام کنوانسیون‌ها و میثاق‌های جهانی ناظر بر رعایت حقوق بشر» خود را متعهد به لغو مجازات اعدام، کشف حقیقت جنایت‌های سیاسی، پایان دادن به مصونیت از مجازات، بازسازی قوه قضائیه و مبارزه با فراموشی با به رسمیت شناختن گوناگونی روایت‌ها اعلام کرده‌اند.

و در 5 اسفند 1401 «منشور دادخواهی» جمعی از خانواده‌های خاوران منتشر شد. آنان ضمن برشمردن جنایت‌های دولتی  و همدردی با قربانیان و بستگان آنان خواستار محاکمه عادلانه همه آمران و عاملان این جنایت‌ها، لغو مجازات اعدام، آزادی همه زندانیان سیاسی، آزادی بیان و عقیده و آزادی سازمانیابی و اعتراضات شدند. آنان در انتها اعلام کردند که «در جنبش «زن، زندگی، آزادی» همراه مبارزۀ مردم آزادیخواه برای دستیابی به آزادی، رفاه و برابری  هستیم و هیچ اتکا یا چشم امیدی به هیچ منبعی از قدرت و ثروت نداریم.»

هر چند مکانیزم تهیه و تدوین این منشورها و پیمان‌ها روشن نیستند، اما همه گواه اهمیت بحث در مورد چگونگی رویارویی با جنایت‌های سیاسی است. به گمان من هیچ‌کدام از این منشورها و پیمان‌ها اگر به شکل‌گیری یک بحث جدی و محترمانه در میان مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی منجر نشود، حاصل اندکی خواهند داشت و به زودی فراموش خواهند شد.

از سوی دیگر و با آموختن از انقلاب شکست‌خورده بهمن 1357 گمان می‌کنم که سکوت ما در برابر جنایت‌های مخالفان حکومت شاه در جریان این انقلاب وقوع جنایت‌های هولناک پس از پیروزی آنرا تسهیل و تشویق کرد. با درس‌گیری از آن شکست بزرگ با این سئوال روبرو هستم که چگونه باید در برابر دفاع برخی از هواداران سلطنت از جنایت‌های ساواک واکنش نشان داد؟ چگونه می‌توان خواستار اخراج مقامات و یا حتی بستگان آنان از کشورهای غربی بدون طی یک مسیر عادلانه شد؟ و چگونه با رفتار غیر‌انسانی و مبتذل برخی از مخالفان جمهوری اسلامی با هواداران حکومت یا حتی مخالفان سیاسی در درون اپوزیسیون مقابله کرد؟[2] از همین‌رو بر این بارو هستم که این منشورها و پیمان‌ها نه تنها باید چشم‌اندازی برای ایران پس از جمهوری اسلامی ترسیم کنند، بلکه لازم است که چهارچوبی منطبق با معیارها و استانداردهای حقوق بشر برای کنش مخالفان جمهوری اسلامی در حال حاضر را نیز در بر گیرند.  



[1] این یادداشت نقد هیچ یک از اقدام‌های ذکر شده نیست و تنها ادای وظیفه در معرفی این تلاش‌ها و در میان گذاشتن اجمالی سه نکته به گمان من مهم (شفافیت در تدوین، اهمیت شکل‌گیری یک گفتگوی گسترده درباره چگونگی رویارویی با گذشته و اهمیت ساری و جاری شدن ارزش‌های انسانی دادخواهی و عدالت انتقالی در جریان مبارزه با رژیم جنایتکار) بوده است.  

[2] من حتی شاهد رفتار به غایت غیرانسانی برخی از دادخواهان با خوشنام‌ترین فعالان دادخواهی بوده‌ام. سکوت اکثریت قریب به اتفاق فعالان حقوق بشر و دادخواهی در برابر این رفتارها و حتی تشویق این رفتارها، تنها به این دلیل که بر علیه مخالفان آنان بوده، بسیار خطرناک است. من شاهد بوده‌ام که فعالانی که مورد اهانت بی‌رحمانه قرار گرفته‌اند تا مرز خودکشی پیش‌رفته‌اند و کاری که جمهوری اسلامی قادر به انجام آن نبود را برخی از فعالان حقوق بشر و دادخواهی با موفقیت انجام دادند و این افراد را از کنش جمعی بیزار کردند.

۱۴۰۱ بهمن ۲۶, چهارشنبه

پرسشی دوستانه از حامد اسماعیلیون

 از زمان سرنگونی هواپیمای اوکراینی پی-اس 752 در 18 دی 1398 توسط پدافند هوایی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی مستقر در نزدیکی فرودگاه امام خمینی تهران، تلاش‌های بستگان قربانیان این جنایت دولتی را با اندوه و همدلی از نزدیک دنبال کرده و گاه به طرق ممکن سعی کرده‌ام که تجربیات خود در زمینه دادخواهی را با فعالان انجمن خانواده‌های کشته‌شدگان این پرواز و به‌ویژه حامد اسماعیلیون در میان بگذارم.  

البته از همان ابتدا روشن بود که چگونگی برخورد با سرنگونی هواپیمای اوکراینی یک اختلاف بین‌المللی است و تلاش‌های انجمن و سخنگوی آن حامد اسماعیلیون، که به تدریج به تنها چهره این انجمن تبدیل شد، در چهارچوب و یا تعامل با سیاست دولت کانادا و دولت‌های ذینفع دیگر است. از این منظر تفاوتی بنیادین میان تجربه من، که از نادیده گرفتن جنایت‌های جمهوری اسلامی توسط دولت‌های غربی به دلیل اهداف استراتژیک و منافع سیاسی و اقتصادی آنان رنج برده‌ام، و تلاش‌های انجمن و سخنگوی آن حامد اسماعیلیون وجود داشته و خواهد داشت.

علاوه بر حمایت بین‌المللی، حامد اسماعیلیون از حمایت قابل توجهی در میان ایرانیان مهاجر و بخشی از طبقه متوسط مدرن ساکن ایران برخوردار بود. او با آگاهی بر این موقعیت ویژه موفق شد که در سه ماه اول جنبش «زن زندگی آزادی» نقشی مهم در هماهنگ کردن اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور ایفا کند. من در همان زمان از طریق یکی از همراهان اسماعیلیون این پیام را ارسال کردم که موقعیت کنونی وی به عنوان یک دادخواه که از همدلی بخش مهمی از ایرانیان خارج از کشور برخوردار است موهبتی برای این جنبش است و تا نهادینه شدن اعتراضات در خارج از کشور از نزدیکی به جریانات سیاسی پرهیز کند. چرا که گمان می‌کردم چنین نزدیکی‌ای هویتی جدید را بر او تحمیل خواهد کرد و سبب از دست رفتن این موقعیت ویژه و تبدیل او به یکی از ده‌ها یا صدها فعال سیاسی شناخته شده خارج از کشور خواهد شد.

متاسفانه روند حوادث چنین رقم خورده است، اینک حامد اسماعیلیون، در بهترین حالت، یکی از هشت نفری است که قصد دارند یک نهاد رهبری کننده در خارج از کشور تشکیل دهند.

                                 ******************

حامد اسماعیلیون در سخنان خود در دانشگاه جورج‌تاون و در پاسخ به پرسش‌های طرح شده بارها تاکید کرد که او به عنوان یک دادخواه در این جمع حضور یافته و در پی آن است که با کمک متخصصان طرحی را برای عدالت انتقالی پس از سرنگونی جمهوری اسلامی آماده کنند. من در اینجا با حامد اسماعیلیونی که خود را دادخواه معرفی می‌کند و معتقد است که «نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم» سخن می‌گویم.

الف) در مرکز هر جنبش برای حقیقت و عدالت (دادخواهی) قربانیان و بستگان آنان قرار دارند. من در سال‌های طولانی که دادخواهی مشغله فکریم بوده اینگونه متوجه شده‌ام که متخصصان می‌توانند مشاورانی ارزشمند برای دادخواهان باشند، اما اگر طرح عدالت انتقالی را تنها متخصصان تهیه کنند، این طرح می‌تواند فاقد جنبه‌های انسانی باشد.

 ب) یکی از کمبودهای جدی انقلاب 1357 فقدان یک رویکرد انسانی برای برخورد با جنایت‌های دولتی در حکومت محمدرضا پهلوی بود. امروز دیگر به خوبی می‌دانیم که حقیقت و جستجوی حقیقت و شکل دادن به روایتی مبتنی بر یک جستجوی عادلانه، شرافتمدانه، انسانی، معتبر و همه‌جانبه اولین گام برای ساختن جهانی بهتر است. از همین روست که حامد اسماعیلیون نیز به درستی و بارها بر تشکیل کمیسیون حقیقت تاکید کرده است.  

پ) برخلاف تصور بسیاری عدالت انتقالی تنها موضوعی برای پس از سرنگونی رژیم جنایتکار نیست. عدالت انتقالی از زمانی که جنبشی برای حقیقت و عدالت و یا برای تغییر حکومت جنایتکار شکل می‌گیرد آغاز شده و تا سال‌ها و دهه‌ها پس از سرنگونی یا تغییر بنیادین حکومت جابر ادامه خواهد یافت. این موضوع در جریان مبارزه بر علیه حکومت‌های تمامیت‌خواه، مانند جمهوری اسلامی، از اهمیت بسیار بیشتری برخوردار است.

ت) از 1376 بخش قابل توجهی از ایرانیان تلاش کرده‌اند با حمایت از اصلاح‌طلبان حکومتی (خط امامی‌های دهه 60) و کسانی مانند اکبر هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی[i] سبب تغییرات بنیادی در جمهوری اسلامی شوند. از 1388 آنان که از اصلاحات ناامید شده‌ بودند به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات ایران گذر از جمهوری اسلامی است. در همین راستا برخی بر این باور هستند که رضا پهلوی[ii]، میرحسین موسوی[iii] و برخی نیروها و شخصیت‌های سیاسی درون و نزدیک به جمهوری اسلامی، به عنوان نمونه مصطفی تاجزاده نیز می‌توانند نقشی مثبت در این مسیر ایفا نمایند. از همین رو و با توجه به سابقه و وابستگی‌های سیاسی این افراد و جریان‌ها یافتن پاسخ برای یکی از سئوالات مرکزی عدالت انتقالی ضروری به نظر می‌رسد: با کسانی که آمران، طراحان و عاملان جنایت‌های دولتی بوده و کسانی که از این جنایت‌ها سود برده‌اند چه باید کرد؟ در چه شرایطی مجاز هستیم که با آنان برای تغییر یا پایان دادن به حاکمیت جمهوری اسلامی همکاری کرده یا متحد شویم؟

                                ******************

در اینجا می‌رسم به سئوال اصلی خود از حامد اسماعیلیون: شرط شما برای همکاری با رضا پهلوی و افراد دیگری که در جنایت دست داشته یا از آن سود برده‌اند چه بوده است؟ به عنوان نمونه آیا در منشوری که در حال تدوین آن هستید بررسی و تحقیق در مورد جنایت‌های دولتی دوران پهلوی، از جمله نقش نهادهای امنیتی و اطلاعاتی آن دوره مانند ساواک، ذکر شده است؟ آیا شما تلاش خواهید کرد رضا پهلوی را متعهد کنید که با تقدیس و ستایش جنایت‌های دولتی در دوران پدر و پدربزرگش، که می‌تواند زمینه ساز تکرار جنایت‌های هولناک پس از پیروزی انقلاب 1357 باشد، مقابله نماید؟ در همین رابطه شما به‌درستی از بیانیه 15 بهمن 1401 میرحسین موسوی استقبال کردید، اما چگونه ممکن است بدون دانستن حقیقت  نقش میر‌حسین موسوی در جنایت‌های هولناک دهه شصت با او همراه شد؟  

چگونه می‌خواهید میان خواست برحق جامعه برای گذر از جمهوری اسلامی که بدون اتحاد و همراهی گسترده میان نیروهای مخالف و منتقد بسیار غیر محتمل است و تعهد خود به حقیقت و عدالت تعادلی انسانی و منطبق با معیارهای حقوق بشر برقرار کنید؟



[i] کسانی که در دهه شصت در طراحی و اجرای جنایت‌های دولتی نقش اصلی را ایفا کرده بودند.

[ii] کسی که میراث‌دار سلطنت مطلقه و ثروت نامشروع محمدرضا پهلوی است.

[iii] میرحسین موسوی، نخست وزیر محبوب خمینی، از رهبران خط امامی‌های دهه شصت و رهبر جنبش سبز، در بیانیه 15 بهمن 1401 خواستار برگزاری یک رفراندوم برای گذر از جمهوری اسلامی شد. 

۱۴۰۱ بهمن ۵, چهارشنبه

طرحی اولیه برای مطالعه نظام‌مند احتمال موفقیت و خطرات پیش روی جنبش زن، زندگی، آزادی

 در 8 مهر 1401 (30 سپتامبر 2022)، دو هفته پس از آغاز جنبش زن، زندگی، آزادی ایمیلی را برای شش تن از دوستانم ارسال کردم. در این ایمیل به دوستانم پیشنهاد کرده بودم که در یک هم‌فکری فهرستی از چالش‌های پیش‌روی این جنبش و نگرانی‌های خود را تهیه کنیم.

برای آنان نوشتم که «ما در کارهای مهندسی در هر پروژه در جلساتی متوالی همه اجزا یک سیستم در حال طراحی را مورد بررسی قرار داده، چالش‌های ممکن را مشخص کرده، اهمیت و خطرات آنرا تخمین زده و سپس راه‌های جلوگیری از آنها یا محدودکردن خطرات را بررسی می‌کنیم.» اینکار با گرد آوردن افراد مجرب از طراحان، سازندگان، صاحب‌کار و اگر لازم باشد افراد مجربی بیرون از این دایره انجام شده و آنرا Hazard and Operability (HAZOP) Study که معادل فارسی آن را شاید بتوان «مطالعه قابلیت کارکردن و خطرات» ترجمه کرد می‌نامند. سپس ادامه داده بودم که «در جنبش‌های اجتماعی هم شاید بتوان با تغییراتی و با توجه به پیچیدگی‌های جنبش‌های اجتماعی روش مشابهی را مورد استفاده قرار داد.» و سپس پیشنهاد کرده بودم که به عنوان یک تمرین هر کدام تک-تک و در یک تبادل نظر جمعی (brainstorming) چالش‌های موجود در برابر این جنبش را لیست کنیم و پس از مرتب کردن، آنها را منتشر کنیم.

برای من تعجب‌آور بود که ما در مورد طراحی یک معدن، طراحی یک کارخانه یا سیستم‌های مهندسی دیگر با همه امکاناتمان و به‌طریقی نظام‌مند کار کردن ایمن آنها را بررسی کرده و اطمینان حاصل می‌کنیم که در صورت بروز اشکال و یا نقص جزیی یا کلی پیش‌بینی‌های لازم برای جلوگیری از خسارت و به‌ویژه صدمات جانی در نظر گرفته شده است، اما کمتر به این جنبه از کار در جنبش‌های اجتماعی، لااقل آنها که من درگیرشان بوده‌ام، توجه کرده و در بیشتر موارد با خوشبینی به نتایج کار نگاه کرده‌ایم. این مسئله باعث شده است که در هنگامه بروز مشکل و کار نکردن طرح‌های ما به شکل دلخواه، آمادگی لازم برای رویارویی با شرایط و کارکرد نامناسب را نداشته باشیم.[1] 

به عنوان مثال هم‌اکنون طرح‌های مختلفی برای ایجاد یک رهبری یا جمعی برای هماهنگی جنبش کنونی در خارج از کشور و یا یک رهبری مشترک در داخل و خارج از کشور در جریان است. این اقدامات در خفا در حال انجام است و به احتمال قوی ما به یکباره با تولد نهادی روبرو خواهیم شد که هیچ بحث جدی عمومی در مورد عملی بودن طرح و کمبودهای آن صورت نگرفته است. روشن نیست که آیا این نهاد که توسط چند نفر درست شده است واقعا کار می‌کند؟ اگر نکرد چه می‌شود؟ مثلا اگر فردا دو یا چند تن از افراد موثر این گروه با هم اختلاف جدی پیدا کردند چه خواهد شد؟[2] یا در صورت سرکوب جنبش کنونی تکلیف این جمع چیست؟

من در ماه‌های اخیر به کرات برای دوستانم این ضرب‌المثل انگلیسی را تکرار کرده‌ام که «آرزوی بهترین نتیجه را داشته، اما برای بدترین حالت آماده باشیم» (hope for the best, but prepare for the worst) چون عمیقا نگران بودم که بسیاری در اطراف من بیش از اندازه خوشبین هستند و گمان می‌کنند که در چند هفته، یا چند ده روز جنبش زن، زندگی، آزادی به نتایج مطلوب خواهد رسید.

به گمان من ضروری است که برای هر جنبش اجتماعی و به نسبت اهمیت و بزرگی آن جلسات متعدد با شرکت‌کنندگان بسیار مختلف از نظر سن، موقعیت اجتماعی، جنسیت، گرایش جنسی، با تعلقات قومی، زبانی، مذهبی و عقیدتی متفاوت و با تجربیات رنگارنگ گردهم‌آیند و با «بدبینی» این طرح‌ها و اجزای آنرا دقیقا مطالعه کرده و برای هر مورد از چالش‌های طرح شده اگر به نظر شرکت‌کنندگان مهم آمد چاره‌جویی کنند.



[1] من در اوایل 1400 همین پیشنهاد را به یکی از افرادی که به انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی-اس 752 نزدیک بود ارائه داده بودم تا به اعضای انجمن منتقل کند.

[2] شکست اقدام به تاسیس یک گروه با نام «ایرانیان برای عدالت و حقوق بشر» (Iranians for Justice & Human Rights) توسط حامد اسماعیلیون، کاوه شهروز و دو تن دیگر در آبان 1401 تنها یک نمونه است. نمونه دیگر اقدام یک‌جانبه و تفرقه‌افکنانه رضا پهلوی و علی کریمی است. 

۱۴۰۱ آبان ۲, دوشنبه

چرا حضور برجسته دادخواهان امید من به جنبش "زن-زندگی-آزادی" را افزون کرده است؟

ششمین هفته اعتراضات گسترده پس از مرگ مهسا امینی در بازداشتگاه گشت ارشاد تهران گذشته است. هر چند نشانه‌هایی از جمله تغییر در احساسات مردم (مانند فرو ریختن ترس در میان بخش قابل توجهی از مردم و احساس رضایت از مشارکت در این جنبش) و تبدیل شدن همراهی یا مخالفت با این جنبش به یک مسئله هویتی (به واکنش سلبریتی‌ها و برخی از رسانه‌ها نگاه کنید) بر در جریان بودن یک انقلاب دلالت می‌کنند، اما برای من که دستی از دور بر آتش دارم و حوادث ایران را تنها با کسب اطلاعات از اینترنت و رسانه‌ها و مشاهده دیگران دنبال می‌کنم، دشوار است در این مورد قضاوتی داشته باشم از این رو کسانی را که در ایران هستند بیشتر شایسته قضاوت در این مورد می‌دانم. اما گمان می‌کنم که شواهد کافی در دست است که ادعا کنم ایران پس از این جنبش، نتیجه‌اش هر چه باشد، دیگر شبیه ایران پیش از آن نخواهد بود.

                                                                           ***********

پس از سرکوب‌های دهه شصت که همه صداهای منتقد و مخالف را به بیرحمانه‌ترین شکل خاموش کردند، در دهه هفتاد جنبشی که خواستار از میان برداشتن تبعیض بر علیه زنان بود به یکی از مهمترین چالش‌های جمهوری اسلامی بدل شد. این جنبش که با همت فعالان سکولار در داخل کشور سازمان یافته بود با ابتکاراتی مانند جنبش یک ‌ملیون امضا گسترده شد. اگر در دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد امکان یک همزیستی میان فعالان جنبش زنان و برخی از زنان اصلاح‌طلب دولتی متصور بود، کمپین‌های شکل‌گرفته در دهه نود نشان از آن داشت که جنبش زنان این تصور را به‌تدریج به کناری گذاشته است.

اما در کنار این جنبش ، مبارزه بسیار مهم دیگری در کف خیابان در جریان بود که در بسیاری موارد نادیده گرفته می‌شد. زنانی که به حجاب اجباری تن نمی‌دادند و به هزار طریق تلاش می‌کردند که نارضایتی و عدم تمکین خود را نشان دهند. گشت ارشاد رژیم برای سرکوب این نافرمانی مدنی تاسیس شده بود. بسیاری از زنان جوان در زندگی روزمره خود با این گشت برخورد داشته، تحقیر، شکنجه و حتی محاکمه و مجازات شده‌اند. برخی کمپین‌ها از جمله آزادی‌های یواشکی، که با انتشار این نافرمانی خود دیگر یواشکی بودن آنرا انکار می‌کردند ادامه این جنبش بود.

سپس اعتراض مدنی زنان به حجاب اجباری با اقدامات دختران انقلاب که روسری خود را برداشتند و به مانند پرچمی آنرا به نشانه یکی از برجسته‌ترین نمادهای نافرمانی مدنی آشکار برافراشتند، وارد مرحله‌ای شد که رابطه میان این جنبش و تمام بخش‌های حکومت (از جمله اصلاح‌طلبان و تکنوکرات‌های حکومتی) از میان رفت. جنبش مخالفت با حجاب اجباری که در نهاد خود مخالفت با همه نوع تبعیض جنسیتی را حمل می‌کرد از همان ابتدا بسیار رادیکال و عمیقا ساختار شکن بود و در عمل به یک جنبش رادیکال‌ برای تغییر حکومت تبدیل شد. چه کسی می‌توانست جمهوری اسلامی بدون حجاب اجباری را تصور کند؟ همانگونه که تصور جمهوری اسلامی بدون زندانی سیاسی و عقیدتی ناممکن است.

این جنبش در روز خاکسپاری مهسا امینی به یکباره به پیشتاز جنبشی عمومی برای تغییر حکومت تبدیل شد. شعار زن-زندگی-آزادی که در مراسم خاکسپاری مهسا سر داده شد به یکباره به شعار جنبش ایرانیان در داخل و خارج ایران بدل گردید.

                                                                           ************

من عمیقا و با تمام رشته‌های وجودم با این جنبش همراه بوده‌ام. بیش از پنج هفته است که با دیدن و خواندن شرح آنچه در ایران می‌گذرد اشک از دیدگانم جاری می‌شود، نه تنها به دلیل غمی که با از دست دادن عزیزانم در خیابان‌ها بر دلم نشسته است، بلکه اشک شوق و شادی، اشک غرور از اینهمه جسارت نظری و عملی که در میان جوانان وطنم مشاهده می‌کنم.

برخی از مطالب منتشر شده برای من اهمیت ویژه ای داشته‌اند. علاوه بر مطالبی که از داخل کشور توسط جوانان تهیه و منتشر می‌شوند و بسیاری از آنها نشان از آگاهی عمیق آنان دارد، مصاحبه صفحه دو بی-بی-سی با سه جوان بیست ساله ساکن خارج از کشور بسیار جالب توجه بود. احتمالا تا شکل‌گیری جنبش زن-زندگی-آزادی بسیاری از ما که پا به سن گذاشته‌ایم با نگاهی عاقلانه به جوانان میهن‌مان نگاه می‌کردیم (و هنوز هم بسیاری از هم‌نسلان من چنین می‌کنند) با این گمان که آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام می‌بیند. غافل از اینکه قافله سالهاست حرکت کرده است و ما جوانان دوران انقلاب 57 که می‌خواستیم جهان را تغییر دهیم حقیقتا از این قافله جا مانده‌ایم. نمونه‌های بدخیم این تصور نادرست را می‌توان در بسیاری از چپ‌گرایان، ملی‌گرایان، ملی-مذهبی‌ها و اصحاب رسانه‌ای که در دامان رسانه‌هایی که توسط اطلاعاتی-امنیتی‌های روزنامه‌نگار وابسته به اصلاح‌طلبان حکومتی در دهه‌های چهل، پنجاه، شصت و هفتاد رشد و نمو کرده‌اند و هنوز جهان را از همان دریچه تنگ نگاه اردوگاه سوسیالیسم، شریعتی و آل احمد، ناسیونالیسم تنگ‌نظر و به‌ویژه اصلاح‌طلبی حکومتی ارزیابی می‌کنند سراغ گرفت.

آموخته‌های‌مان، اگر ارزشی داشته باشند، تنها با بازبینی در این شرایط و فضای جدید قابل فهم و استفاده است. یکی از بهترین راه‌های آن نیز نوشتن صادقانه خاطرات و تجربیات خود است تا جوانان تجربیات ما را بخوانند و به محک تجربه و آموخته‌های خود زنند و از آنها استفاده کنند.

                                                                   **************

در این روزها تلاش کرده‌ام روایت‌های بسیاری را بخوانم و بشنوم با این تصور که اگر بخواهم تصویری واقعی‌تر از آنچه می‌گذرد به دست آورم و از آن بیاموزم، تنها با خواندن، شنیدن و دیدن بیشتر و بیشتر این روایت‌ها  عملی خواهد شد. گاه اندوه تمام وجودم را فرا می‌گیرد، در بسیاری موارد آنجا که راوی از سخن باز می‌ایستد و دیگر یارای ادامه روایت را ندارد و غمی سنگین راه گلوی او را می‌بندد و شاید هراسان است از بازگو کردن واقعیت‌های هولناکی که تجربه کرده است، من یکباره گویا به خود می‌آیم و تلاش می‌کنم که روایت ناگفته را برای خود مجسم کنم. یکی از این روایت‌های تکان‌دهنده روایت شهره بیات از حجاب از سر برداشتنش در برنامه چند شنبه با سینا جمعه 29 مهر 1401 بود (به نظرم رسید مجریان این برنامه خود درکی روشن از عمق درد شهره بیات نداشتند).

شهره بیات، شطرنج‌باز برجسته و تنها داور بین‌المللی زن اسیا، در دی 1398 در مسابقات جهانی شطرنج داور بود به دلیل عقب بودن روسریش از طرف رئیس فدارسیون تهدید شده بود. اما فردای آنروز او با عقب‌تر بردن روسری خود به این تهدیدها تن نداده بود. سپس حیرت‌زده مطلع می‌شود که رسانه‌های دولتی برای او خط و نشان کشیده‌اند. رئیس فدارسیون هم در تلاش بود که او را به عذرخواهی (اعتراف) اجباری وادار کند. او که از این فشارها و تهدیدها جان به لبش رسیده بود روایت می‌کند:

مسلمه که نمی‌تونستم عذرخواهی کنم، چون هر کسی برای خودش یک اعتقاداتی داره دیگه، خوب، من اون لحظه نمی‌تونستم از حجاب دفاع کنم یا عذرخواهی کنم. اینجوری بود که آن لحظه که من اینقدر شاکی بودم مثلا پاشدم رفتم پائین چون با بچه‌ها قرار داشتیم که توی رستوران مثلا شام بخوریم بعد من رفتم به‌اشان گفتم که اینجوری شده ..." (از 42:55 تا 43:20)

در اینجا بغض گلوی شهره بیات را می‌گیرد و از صحبت باز می‌ماند و ما نمی‌دانیم که در آن لحظه چه گذشته است. اما می‌توانیم حدس بزنیم. شاید بچه‌ها که دوست او بودند خودشان را جمع‌کرده بودند، نگران از اینکه نکند نافرمانی شهره دامن آنان را نیز بگیرد. یا شاید به او گفته بودند که شهره تو به یک راه بدون بازگشت رفته‌ای و دیگر نمی‌توانی به ایران بازگردی، یا ... و ما اینجا بغض و قطع شدن روایت شهره را با اتکا به تجربیات خود معنی می‌کنیم.

جنبش‌های اجتماعی بزرگ یا کوچک صحنه رویارویی روایت‌ها نیز هست و اینکه کدام روایت برای ساختن آینده ایران به کار گرفته خواهد شد. اینک روایت سرکوب‌شدگان بیش از هر زمانی شنیده و باور می‌شود. اینک بیش از هر زمانی روایت حکومت مورد تردید قرار گرفته است.

                                                               *************    

تظاهرات سراسری خارج از کشور شنبه نهم مهر 1401 به دعوت حامد اسماعیلیون، سخنگوی انجمن خانواده‌های قربانیان پرواز PS752 که در دی 1398 توسط موشک‌های سپاه سرنگون شد، شکل گرفت. حامد اسماعیلیون و انجمن خانواده‌های پرواز PS752 در سازماندهی تظاهرات 30 مهر نیز نقشی اصلی داشتند. گفته می‌شود که تعدادی از اعضای خانواده قربانیان این پرواز دست در دست هم در صف اول تظاهرات برلین حضور داشتند (شاید رویای من نیز این باشد که در صف اول این تظاهرات نمایندگان همه قربانیان جنایت‌های دولتی باشند). حامد اسماعیلیون که همسر و دخترش را در سرنگونی هواپیمای اوکراینی از دست داده است و میهن روستا از خانواده‌های اعدام شدگان تابستان 1367 از جمله سخنرانان تظاهرات بزرگ برلین بودند.

به گمان من حضور این افراد در صف مقدم این جنبش در خارج از کشور از اهمیتی بسیار زیاد برخوردار است. من که در انقلاب 1357 فعالانه مشارکت داشتم و شاهد بودم که چگونه می‌توانیم ما نیز مرتکب جنایت‌های هولناک شویم، از گسترش خشونت‌های وحشتناک هراسان هستم. به یاد بیاوریم که انقلاب 1357 با عبدالکریم لاهیجی، مهمترین فعال حقوق بشر ایرانی، چنان کرده بود که او که تمام عمر حرفه‌ای خود را برای پایان دادن به محاکمات ناعادلانه و دفاع از حقوق بشر صرف کرده بود اعلام می‌کند که "تمام جنایات انجام شده توسط عوامل رژیم گذشته محکومیت اعدام دارد." (کیهان 5 بهمن 1357- ص 8) در اینجاست که لازم بود همه ما از وحشت عطای این انقلاب را به لقای آن ببخشیم. اما همه ما (تقریبا همه ما) مشت‌ها را گره کردیم و نه تنها از دادگاه‌های انقلاب خمینی برای اعدام مسئولان حکومتی حمایت کردیم بلکه برخی حتی خواستار گسترش دامنه آن شدیم و از خمینی و دیگر مسئولان جمهوری اسلامی برای سرکوب قاطعانه ضد انقلاب و صدور احکام غیرعادلانه در دادگاه‌های انقلاب حمایت کردیم و فراموش کردیم که یکی از اهداف انقلاب‌های ایران و شاید مهمترین آنها، از مشروطه تا 1357، تاسیس عدالتخانه برای پایان دادن به محاکمات غیرعادلانه بود.

جنبش دادخواهی ایرانیان در دوران جمهوری اسلامی با این واقعیت هولناک روبرو شد که هنوز پس از هفتاد سال از جنبش مشروطه عدالتخانه آرزویی دور دست‌ها به نظر می‌رسد. اما غالب اقدامات، گفته‌ها و نوشته‌های فعالان جنبش دادخواهی موید این نکته است که ما آموخته‌ایم برای آنکه نام کشته‌شدگان‌مان برای همیشه زنده بماند لازم است که تلاش کنیم برای رویارویی با جنایت‌های دولتی و غیر دولتی به شکلی انسانی برخورد کنیم. در زمانی که گاه شنیده می‌شود که طناب‌های دار آویخته از تیرهای چراغ‌برق یا درختان ولی‌عصر منتظر گردن مسئولان و آخوندها هستند، می‌توانیم اهمیت سخنان میهن روستا در تظاهرات برلین را بفهمیم آنجا که می‌گوید:

 ما نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم، اما خواهان انتقام نیستیم. امروز دادخواهیم در جستجوی حقیقت و اجرای عدالت از راه برگزاری دادگاه‌های صالح و محاکمه قانون‌مدار آمران و عاملان این کشتارها. (از 4:19 تا 4:50)

یا آنجا که حامد اسماعیلیون می‌گوید:

همه ما رویایی داریم، در این رویا زندانیان در سه دقیقه محاکمه و اعدام نمی‌شوند، در این رویا دژخیمان تسمه به گردن نویسنده و شاعر نمی‌اندازند، در این رویا کسی جرات نمی‌کند اقلیت‌ها را سرکوب کند، کسی جرات نمی‌کند کارگری را به جرم نوشتن یا اعتصاب زندانی کند و زیر شکنجه بکشد، در این رویا معلمان و کارگران و سینماگران و فعالان مدنی در زندان نیستند، در این رویا کسی را یارای آن نیست که به هواپیمای مسافربری شلیک کند، خبرنگاری را بدزد و یا هزاران هزار نفر را در خیابان به گلوله ببندد، در این رویا باد در گیسوان زنان خواهد وزید ... ." (از ابتدا تا 1:11)  

شاید من یا شما با این یا آن خواسته و این یا آن رویکرد برخی از فعالان جنبش دادخواهی همراه نباشیم، اما جنبش دادخواهی ایرانیان با تلاش برای یافتن حقیقت و اجرای عدالت و مخالفت با مجازات اعدام و دیگر مجازات‌های غیرانسانی در جهت تحقق رویاهای همه قربانیان جنایت‌های دولتی اعم از وابستگان رژیم پهلوی که ناعادلانه محاکمه و محکوم شدند، بستگان قربانیان از اقلیت‌های قومی و مذهبی، مادران و خانواده‌های خاوران و دیگر خانواده‌های قربانیان کشتارهای دهه شصت و تابستان 67، خانواده‌های قربانیان قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای، ترورهای خارج از کشور، جنبش دانشجویی 1378، جنبش سبز و مادران پارک لاله، دی 1396، ابان 1398، پرواز PS752 و ... گام برداشته است. به گمان من جنبش دادخواهی وجدان ملتی است که عمیقا از جنایت‌های دولتی آسیب دیده و در تلاش است تا بر آن نقطه پایانی نهد. 

۱۴۰۱ مرداد ۱۹, چهارشنبه

دو نکته درباره مصاحبه‌های سید حسین موسوی تبریزی و محمدجعفر محلاتی در مورد کشتار تابستان 67

مطالب عنوان شده در مورد کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 67 در مصاحبه معصومه رشیدیان با سید حسین موسوی تبریزی که از شهریور 1360 تا 1362 دادستان کل انقلاب بود و مصاحبه مسیح علی‌نژاد با محمدجعفر محلاتی که از 1366 تا شهریور 1368 نماینده دائمی جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد بود تکاندهنده است. من به اجمال تنها به ادعای موسوی تبریزی مبنی بر عدم طرح شکایت از طرف بستگان قربانیان آن جنایت هولناک در محاکم قضائی ایران و ادعای بی‌خبری محلاتی از اعدام‌های تابستان 67 می‌پردازم. در مورد ادعای موسوی تبریزی خوانندگان همچنین می‌توانند به نامه سرگشاده مریم اکبری منفرد از زندان سمنان به موسوی تبریزی در مورد مجازاتش به دلیل شکایت از مسئولین کشتار تابستان 67 مراجعه کنند. (اکبری منفرد 1401)

1) سید حسین موسوی تبریزی در مصاحبه با معصومه رشیدیان که در دهم مرداد 1401 در سایت انصاف نیوز منتشر شد مدعی شده است که خانواده‌های اعدام شدگان تابستان 67 زمانی که فرصت آنرا داشتند که بر علیه مرتکبان این جنایت شکایت کنند اینکار را نکردند. او می‌گوید "همان روزهای اول که محاکمه شدند خانواده‌ها می‌توانستند شکایت کنند، اما آنموقع نکردند. بالاخره بعدا اگر به این ماجرا پرداخته می‌شود باید شرایط آن زمان هم در نظر گرفته شود." (موسوی تبریزی 1401)

برخلاف ادعای موسوی تبریزی در پنجم دی 1367 بیش از صد نفر از بستگان اعدام‌شدگان چپ‌گرا در زندان‌های اوین و گوهردشت در مقابل کاخ دادگستری در تهران برای تسلیم و ثبت شکایت خود از آمران و عاملان این جنایت هولناک اجتماع کردند. ماموران به این اجتماع حمله کرده و با توهین، ضرب و شتم و حتی بازداشت مراجعه‌کنندگان اجازه ثبت شکایت را ندادند. شکایت‌نامه خانواده‌ها که توسط نگارنده این سطور تهیه شده بود و گزارش این تجمع و برهم زدن آن توسط ماموران امنیتی بلافاصله برای اطلاع عموم، از جمله در نامه مردم شماره 252، منتشر شد. در این شکایت‌نامه رسما و صراحتا از آمران و عاملان کشتار تابستان 67 شکایت شده است. (نامه مردم شماره 252، 1368)

در دهمین سالگرد کشتار تابستان 67، زمانی که نگارنده این سطور هنوز در ایران ساکن بود، شکایت‌نامه خود را در مورد بازداشت‌ها و اعدام‌های خودسرانه در دهه شصت و کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 1367، که آنرا نسل کشی خوانده بود، تسلیم دفتر محمد خاتمی رئیس جمهور وقت کرد. (بهکیش، 1377) سپس در آبان 1387 و در بیستمین سالگرد کشتار تابستان 67 وی و محمدرضا معینی شکایت مشترکی را برای محمود شاهرودی، رئیس وقت قوه قضائیه ارسال کردند. (معینی و بهکیش، 1387) و در نهایت نگارنده این سطور در سی‌امین سالگرد کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان 67 شکایت خود را برای ثبت در دادگاه‌های عمومی تهران برای حسن روحانی و دادستان تهران ارسال کرد. (بهکیش، 1397)

اسناد موجود این نکته را تائید می‌کنند که در چهل و چند سال گذشته، جز در موارد بسیار نادر، از جمله پرونده قتل‌های سیاسی پائیز 1377 که امکان ثبت شکایت از عاملان فراهم شد تا آمران این جنایت‌ها مصون از مجازات باقی بمانند و یا اخیرا ثبت شکایت بر علیه مسئولان جمهوری اسلامی به دلیل اتخاذ سیاست‌های نادرست که سبب افزایش قابل توجه مرگ و میر مبتلایان به بیماری کرونا شده بود و در نهایت به عوض رسیدگی به این شکایت به محاکمه و محکوم شدن شاکیان منجر شد، تمام تلاش‌های قربانیان جنایت‌های دولتی و بستگان آنان برای ثبت شکایت در دادگاه‌های جمهوری اسلامی بی‌نتیجه بوده است. اقدامات برخی از مادران و خانواده‌های خاوران از جمله جعفر بهکیش تنها نمونه‌ای از این موارد است.

در نتیجه بر خلاف آنچه موسوی تبریزی ادعا کرده است، از آغاز به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی به رغم تمایل و تلاش برخی از بستگان قربانیان جنایت‌های دولتی امکان ثبت شکایت از مسئولان جمهوری اسلامی به دلیل ارتکاب جنایت‌های دولتی چه در زمانی که کنترل قوه قضائیه در دست نیروهای خط امام بود و چه پس از آن میسر نبوده است.

2) محمدجعفر محلاتی، نماینده ایران در سازمان ملل متحد از 1366 تا شهریور 1368، در مصاحبه با مسیح علی‌نژاد در برنامه تبلت مورخ 26 خرداد 1401 مدعی شد که وی از کشتار تابستان 67 بی‌اطلاع بوده و زمانی که مطلع شده تلاش کرده است که سفر گزارشگر ویژه در مورد وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی را به ایران تسهیل نماید. (محلاتی 1401) این ادعا کاملا خطا و مغایر با اسناد سازمان ملل متحد است.

در گزارش وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران که توسط رینالدو گالیندوپل، گزارشگر ویژه در مورد وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی تهیه و در ژانویه 1989 در مجمع عمومی مورد تائید قرار گرفت صراحتا ذکر شده است که در جلسه‌ای در 29 نوامبر 1988 (8 آذر 1367) با حضور نماینده دائمی جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد برگزار شد خواستار توضیحات محلاتی در مورد این اعدام‌ها شده بود:

ملاقات دوم در 29 نوامبر 1988 انجام شد. در آن ملاقات نماینده دائمی [محمد جعفر محلاتی] ضمن اشاره به وقوع موجی از اعدام‌ها که در گزارش موقت آمده بود، وقوع این اعدام‌ها را تکذیب کرد. او عنوان کرد که در حقیقت این کشتار در میدان جنگ و در جریان جنگ و پس از حمله ارتش آزادی‌بخش ملی به جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است. نماینده دائمی یک نوار ویدئو که توسط ارتش آزادی‌بخش ملی تهیه شده بود و او آنرا سیاسی و تبلیغاتی ارزیابی می‌کرد به گزارشگر ویژه نشان داد و متذکر شد که چنین فیلم‌هائی به طور مرتب از مقر اصلی این تشکیلات در عراق برای داخل جمهوری اسلامی پخش می‌شود (همچنین پاراگراف 11-13 را ببینید). او گفت که این مدارک به خودی خود ادعاهای این تشکیلات در نزد گزارشگر ویژه را بی‌اعتبار می‌کند. (Galindo Pohl 1989, 5, Para 7)

محمد جعفر محلاتی قاعدتا از گزارش‌های متعددی که از نقض گسترده، نظام‌مند و بسیار بی‌رحمانه حقوق بشر که توسط نهادهای مرتبط با سازمان ملل متحد منتشر می‌شد اطلاع داشته است. او برخلاف ادعای خود زمانی که گالیندوپل، گزارشگر ویژه، در گزارش خود از وقوع موج جدیدی از اعدام‌ها یاد کرده است، با تهیه مدارکی در جهت اثبات این نکته بر آمده است که این ادعاها تنها تبلیغات یک گروه مخالف جمهوری اسلامی است. دقیقا همان سیاستی که از جانب رهبران جمهوری اسلامی دنبال می‌شده است.

علاوه بر آن او مدعی است که پس از اطلاع یافتن از این اعدام‌ها تلاش کرده است که مقامات جمهوری اسلامی را به پذیرش سفر رینالدو گالیندوپل ترغیب کند. در حالی که این سفر در شرایطی انجام شد که جمهوری اسلامی تلاش داشت که پس از کشتار بیش از چهار هزار زندانی سیاسی در تابستان 67 و آزاد کردن اکثریت قریب به اتفاق زندانیانی که از این کشتار جان به‌در‌برده بودند، شرایط را برای تعامل با جامعه جهانی هموار نماید.

محمدجعفر محلاتی در همین مصاحبه عنوان کرد که آماده است که با خانواده‌های قربانیان کشتار تابستان 67 به شکل رو-در-رو به گفتگو بنشیند. گمان می‌کنم که بسیاری از جمله نگارنده این سطور از چنین گفتگوئی استقبال می‌کنند، چنانچه پیش از آن هم برای آغاز چنین گفتگوئی با مقامات پیشین و کنونی جمهوری اسلامی برای کشف حقیقت پیشقدم شده‌اند، که شواهد آن در سایت بیداران و وبلاگ جعفر بهکیش موجود است. ولی هرگز پاسخ مثبتی دریافت نکرده‌اند. شاید گفتگوی رو-در-رو با محمد جعفر محلاتی آغاز چنین گفتگوهائی باشد؟

19 مرداد 1401

جعفر بهکیش

ارجاعات:

Galindo Pohl, Rynaldo. 1989. Report on the human rights situation in the IRI by the Special Representative of the Commission on Human Rights. United Nations. E_CN-4_1989_26-EN. Accessed August 8, 2022.

https://digitallibrary.un.org/record/55465?ln=en

اکبری منفرد، مریم. 1401. "با من که از کشتارتان شکایت کرده‌ام چه کرده‌اید؟." رادیو فردا. 17 مرداد. دستيابی در 18 مرداد 1401.

 https://www.radiofarda.com/a/maryam-akbari-monfared-to-mousavi-tabrizi-what-have-you-done-with-me-who-complained-about-your-mass-killings-/31978235.html

بهکیش، جعفر. 1397. "انتشار عمومی: شکایت در دادگاه های عمومی و به حسن روحانی." 12 شهریور. دستيابی در 19 مرداد 1401.

 http://jafar-behkish.blogspot.com/2018/09/blog-post_29.html.

. 1377. "دادخواست تعدادی از بستگان اعدام شدگان دهه 60 خطاب به محمد خاتمی در آذر 1377." وبلاگ "من از یادت نمی‌کاهم". دستيابی در 25 تیر 1400.

 http://jafar-behkish.blogspot.com/2016/07/60-1377.html.

موسوی تبریزی، سید حسین، مصاحبه توسط معصوم رشیدیان. 1401. "موسوی تبریزی درباره‌ی سال ۶۷: نقش عمده را ری‌شهری داشت." انصاف نیوز، (10 مرداد).

محلاتی، محمد جعفر، مصاحبه توسط مسیح علی‌نژاد. 1401. "حمایت از جنایت از مریلا زارعی تا علم‌الهدی." برنامه تبلت. صدای آمریکا. 26 خرداد. دستيابی در مرداد 19, 1401.

 https://ir.voanews.com/a/6620509.html.

معینی، محمدرضا و جعفر بهکیش. 1387. "جهت اطلاع آقای علیرضا جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه." دستيابی در 19 مرداد 1401.

 http://www.bidaran.net/spip.php?article211.

نامه مردم شماره 252. 1368. "آرشیو نشریه نامه مردم 1362 تا 1383." آرشیو. حزب توده, 8 فروردین. دستيابی در 15 اسفند 1400.

 https://www.tudehpartyiran.org/2018/07/01/nameye-mardom-number-1-to-599-the-8th-series/.

  

۱۴۰۰ اسفند ۲۹, یکشنبه

به امید مبارک بودن نوروز و بهار

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

 

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه‌ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال

تشنه زمزمه‌ام؟

 

بهتر آن است که برخیزیم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

                                              سهراب سپهری

۱۴۰۰ اسفند ۱۴, شنبه

نامه‌های زندان محمود و محمدعلی بهکیش

در مرداد 1397 پرونده زهرا بهکیش (1325-1362)، محمود بهکیش (1330-1367)، محمدرضا بهکیش (1334-1360)، مهرداد پناهی شبستری (1334-1367)، محسن بهکیش (1341-1364) و محمدعلی بهکیش (1343-1367) را برای گروه کاری سازمان ملل متحد در مورد ناپدیدشدگان قهری ارسال کردم. این گروه کاری در فروردین 1398 اطلاع داد که ادعای خانواده بهکیش و پناهی در مورد ناپدیدشدن عزیزانشان را قابل قبول تشخیص داده و در مورد تعیین سرنوشت و محل (دفن) آنان با دولت جمهوری اسلامی ایران مکاتبه کرده است. جمهوری اسلامی به تمام این موارد پاسخ داد و اعلام کرد که هیچ سابقه‌ای از زهرا، محمود، محمدرضا، مهرداد، محسن و محمدعلی در پرونده‌های قوه قضائیه و زندان‌های جمهوری اسلامی وجود ندارد. گروه کاری پس از ارسال این پاسخ‌ها و مشورت با ما پاسخ‌های جمهوری اسلامی را غیرقابل قبول دانسته و ما را مطلع کردند که به پیگیری‌های خود تا حصول نتیجه ادامه خواهند داد. نامه‌های زیر به همراه ترجمله انگلیسی آن‌ها که توسط یک مترجم رسمی، برای رسمیت یافتن آن‌ها انجام شده بود، از جمله مدارکی بودند که به پرونده‌های محمود و محمدعلی بهکیش ضمیمه شده بودند.

قابل ذکر است که:

محمود بهکیش (1330-1367) که به همراه خانواده خود در تهران سکونت داشت، در روز سوم شهریور 1362 که برای دیدار پدر و مادر خود به منزل آنان در کرج رفته بود بازداشت و به بند 3000 اوین (کمیته مشترک ضد خرابکاری سابق) منتقل و در اوایل 1363 پس از تحمل شکنجه به زندان اوین منتقل و در دادگاه‌های ناعادلانه انقلاب به ده سال حبس محکوم گردید. او در نیمه اول 1364 به زندان گوهردشت منتقل شد. محمود از اوایل مرداد 1367 ناپدید شده و بنا بر شهادت‌های هم‌بندانش در پنجم شهریور 1367 در برابر هیئت مرگ تهران که حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی عضو آن بودند قرار گرفته و در همان روز در زندان گوهردشت کرج به دار کشیده شد. روشن نیست که حکومت با جسد محمود و دیگر قربانیان این کشتار در زندان گوهردشت چه کرده است.

محمدعلی بهکیش (1343-1367) که در تهران با خواهرش زهرا بهکیش زندگی می‌کرد ظاهرا در بعدازظهر دوم شهریور 1362 در سر یک قرار لو رفته در تهران بازداشت و به بند 3000 اوین (کمیته مشترک ضد خرابکاری سابق) منتقل و پس از شکنجه بسیار در این بازداشتگاه در اوایل 1363 به زندان اوین منتقل و در دادگاه‌های ناعادلانه انقلاب به هشت سال حبس محکوم گردید. او در 1364 به زندان گوهردشت منتقل شد. محمدعلی از اوایل مرداد 1367 ناپدید شده و بنا بر شهادت‌های هم‌بندانش در پنجم شهریور 1367 در برابر هیئت مرگ تهران که حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی عضو آن بودند قرار گرفته و در همان روز در زندان گوهردشت کرج به دار کشیده شد. روشن نیست که حکومت با جسد محمدعلی و دیگر قربانیان این کشتار در زندان گوهردشت چه کرده است.

نامه اول محمود بهکیش مورخ اول مهر 1364 از بند یک زندان گوهردشت کرج:

پدر بزرگوار و مادر مهربانم، پدر و مادری که سنگین‌ترین مصائب را با بردباری فوق تصور تحمل میکنید. چنین صبر و شکیبی را در کمتر کسی دیده‌ام و حقاٌ باید بخود ببالم که چنین پدر و مادری دارم. هر چند که سخن گفتن آسان نیست و بسختی میتوان کلمات را یافت که بتواند فاجعه‌ای این چنین را بازگوید، ولی تردیدی ندارم که زندگی با تمام نیرویش در شما می‌جوشد و این بی علت نیست، زندگی خود چنین نیرویی را در وجودتان به ودیعه گذارده و سختی‌های زندگی آنرا سوده و آبدیده کرده است. فی‌الواقع اگر یک آن بتوان زندگی را بدون عشق بزندگی (چند جمله از طرف ماموران زندان خط زده شده است) انسان به هر سو می‌نگرد این شور و عشق جاودانه نسبت به زندگی را می‌بیند. در آن گلها که می‌پژمرد اگر رویش گلی تازه‌تر نمی‌بود چه غم‌انگیز بود و منطق زندگی نیز این نیست باید غنچه‌های زیبا جای گل پرپر شده را بگیرد تا جریان بی پایان (چند جمله از طرف ماموران زندان خط زده شده است)

                                                                                                                            قربانتان؛ محمود




نامه دوم محمود بهکیش مورخ 19 تیر 1367 از بند 20 زندان گوهردشت کرج:

متاسفانه تلاش‌های من برای خواندن این نامه بی‌ثمر بود. تنها توانستم تاریخ آنرا بخوانم. تا آنجا که تحقیق کردم خواندن چنین نامه‌ای نیاز به تخصص و نرم‌افزارهای تخصصی داشت که من به آن‌ها دسترسی نداشتم.

اما لازم بود که این نامه ضمیمه شود، چون محمود این نامه را در 19 تیر 1367 کمابیش همزمان با آخرین ملاقات ما با او در زندان گوهردشت (یا همان زندان رجایی شهر) نوشته است.   




نامه اول محمدعلی بهکیش مورخ 25 بهمن 1366 از بند فرعی 20 زندان گوهردشت کرج:

با سلام، سال نو و عیدی دیگر نزدیک می‌شود، عیدی که تنها نشانه‌ای از سال جدید را به همراه دارد، سالی همانند سال‌های پیش از آن و شما هم مطمئنا همانند دیگر مردم خود را برای سالی جدید و عیدی دیگر آماده می‌کنید. گر چه عید این سال‌ها، چه برای شما و چه برای ما، با عیدهایی که همگی دور هم بودیم متفاوت است، چه آن روزها، با همه مشکلات و مصائب زندگی همین که همگی دور هم بودیم، غم‌ها را به شادی، شادی را به عشق به زندگی تبدیل می‌کردیم . عید را با آرزوهایمان جشن می‌گرفتیم. لاکن زندگی ما را گرچه در ظاهر دور کرده است و تنها از عید آرزوهایمان را به یادگار باقی گذارده است، ولی مطمئنا روزی دوباره عید را که با روشنائی ستارگان فراوانی نور افشان خواهد بود و عشق‌ها و شادی و سالی نو را به ارمغان خواهد آورد جشن خواهیم گرفت. سحر کرشمه صبحم بشارتی خوش داد؛ که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند.

پاسخ خواهرم فاطمه بهکیش به این نامه

سرت سبز و دلت خوش باش جاوید؛ که خوش‌ نقشی نمودی از خط یار. علی‌جان، با امید به اینکه این سال جدید همراه با شادی و موفقیت باشد و این دوران دوری و رنج به‌سر آید. بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر؛ باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید. چقدر دلم می‌خواست که لااقل می‌توانستم برای دیدار تو و محمود به کرج بیایم و همینطور بقیه خانواده را ملاقات کنم. ولی به علت ترس بچه‌ها متاسفانه مجبور شدم فعلا به مسافرت نروم و با خواندن نامه‌ات دل خوش کنم. چقدر خوب بود که تو و محمود با مامان‌جان اینها همگی به مشهد می‌آمدید و همگی دور هم جمع می‌شدیم، به امید آنروز. نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد؛ عالم پیر رگرباره جوان خواهد شد. ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد؛ چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد. از دور روی تو و محمود را می‌بوسم، حسین، بابک و بنفشه و همه دوستان و فامیل سلام می‌رسانند و سال نو را شادباش می‌گویند. خداحافظ، قربانت، فاطمه